Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

حس عذاب وجدانی که به هنگام استفاده از دستشویی کلینیک‌ها تو مواقع اضطراری دارم به حدیه که احساس می‌کنم حین استفاده شخصی من دو تا مریض امکان داره از بین برن یا به داده‌های آزمایشگاهیشون حتی حس می‌کنم لطمه وارد می‌کنم :|
۶ نظر ۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۱:۵۲
تو کا
اینجا تاکسیه، تاکسیشم پرایده!! همگی هم پالتو تنشونه،من نیز هم! آزادی عملمم در حد رسوندن دستم به چونه‌امه!! خولاصه فوشورده گونه در آرزوی رسیدن هرچه زودتر به مقصد می‌باشیم که تو این هوای بارونی و سرعت سی و چهل به نظرم آرزوی محالیه:-/
۶ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۲:۲۱
تو کا

 

یه سری آهنگ های اینچنینی هم هستند که بعد از مدت ها، الان که گوششون میدی خوشحالی که دیگه

نه حرف دلت و نه شرح حال و روزت هستن :)

مثل همین آهنگ !

 

Seafret_Oceans

 

۱ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۵
تو کا

این قسمت از چالش کتابی خواهم خواند که شعر باشد

و کتاب از این اوستا مهدی اخوان ثالث


این قسمت دیگه فکر کنم خیلی نیاز به توضیح خاصی نداشته باشه :دی لذا با عنوان یکی از شعر های کتاب این قسمتم به خدای بزرگ می سپاریم :))

در آن لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
 کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
 و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
 دمادم تق و تق منقار می زد باز
 و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد


 در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
 که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیرین است غم،

شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
 شلوغ است،  دروغ است و غریب است


 و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
 برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و
بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
 و بسیاری که بی شرم
 در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
 دد است
 درنده است
بد است
 زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست


در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
 دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است


در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
به غارت با شتابی اشنا می برد و می رفت
 در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
 و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
 که نامش عمر و دنیاست
 اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

۳ نظر ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۶
تو کا




Nick there is no perfect
They were always strugle
You just have to pick who you want to strugle


نیک، چیزی به اسم کامل وجود نداره
همیشه جر و بحث هست
و تو فقط باید انتخاب کنی که با کی می‌خوای جر و بحث کنی




این به معنای معرفی فیلم نیست و یا بیان اینکه فیلم فوق خفنی و اینا بود! نه بلکه فیلمی ساده و در قالب یه برش از یه شب از زندگی این دو تا نوگل خندان موجود در عکس بود :دی فیلم من حیث المجموع چیز فوق شاهکاری نیست ولی دوست داشتنیه و اینکه معقول بود و یه سری حرف معقولانه و به دور از رنگ و لعاب‌های هالیوودی از رابطه‌ها داشت ! یعنی تهش به سان بیشتر عاشقانه‌های هالیوودی اینجوری نبود که آن دو آنگونه در آخر فیلم به هم خواهند رسید که تا به آخر عمر غرق در خوشبختی خواهند زیست :دی

۴ نظر ۰۲ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۳
تو کا

این قسمت : کتابی خواهم خواند که کسی که دوستش دارم پیشنهاد کرده باشد

و ما نیز خواندیم اتحادیه ابلهان از جان کندی تول به پیشنهاد نفس نقره‌ای جان :)))

نفس جان نقره‌ای (به قول مترسک سیلور جان ) کتاب خون خوبیه و تو صفحه‌ی اینستاگرامش هم کتاب‌های زیادی رو معرفی کرده، که تقریبا همشون پیشنهادهای وسوسه کننده‌ای به نظر میان و ترغیب میشی به اینکه تو هم بخونیشون :) و خودش هم ترغیبت می‌کنه که این پارت از چالشت رو بزاری روی یکی از پیشنهاد‌های کتاب خونیش ^__^ که دیگه از بین این پیشنهادها قرعه افتاد به اسم اتحادیه ابلهان :)



به قول نوشته‌ی پشت کتاب: داستان انتشار اتحادیه ابهان نوشته‌ی جان کندی تول داستان غریبی است. چرا که جان کندی تول وقتی کتاب رو در سی سالگی می‌نویسه و بعد از اینکه هیچ ناشری زیر بار چاپ اون نمی‌ره، بعد از دعوایی با مادرش ماشینش رو برمی‌داره و به ایالت جورجیا میره و از خونه‌ی فلنری اوکانر (نویسنده‌ی مورد علاقه‌اش، که تو سن 16 سالگی تحت تاثیرش یه رمان می‌نویسه) دیدن می‌کنه و بعد تو حومه‌ی شهر بیلاکسی شلنگی به اگزوز وصل می‌کنه و داخل ماشین می‌بره و به زندگیش پایان میده :(

مادرش بعد از مرگ پسرش یازده سال تلاش می‌کنه تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد. کتاب به محض انتشار غوغا به پا می‌کنه و سال 1981 جایزه‌ی پولیتزر رو می‌گیره! بعضی‌ها محبوبیتش رو با ناطور دشت سلینجر مقایسه می‌کنند.

ایگنیشس قهرمان داستان یک دن کیشوت امروزیه که وادار میشه از خلوت خودش بیرون بیاد و با جامعه‌ای که از اون متنفره روبرو میشه و به شیوه‌ی دیوان‌ وارررر خودش( یعنی دیوانه‌وارررر ها :دی) با اون مقابله می‌کنه!


پ.ن: اینبار پست اینجا و اینستاگرام یکی شد :دی



۶ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۷
تو کا