Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

هم اینک که پست رو دارم می نویسم , گوشه ی چشم هام از اشک نمناکه :|

چقدررر فیلمش رو دوست داشتم! چقدر خوب بود -__- 

ببینید wind river رو !

۹ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۷
تو کا

این دو سه روز اخیر یک حجمی از انرژی رو در راستای قانع کردن کسی در حال صرف کردن بودم!که در انتها هم همچنان باور نکرد! 

معتقد بود که در جمعی اضافه است! معتقد بود رفتارها با سیاست و غرض هست! و یک عالمه سناریوهای مختلف تو ذهنش در حال ساخت و پرداخت بود! در حالیکه من توی اون جمع بودم و قسمت خنده دار داستان این بود که هیییچ سیاست و داستان پشت پرده ای در بین نبود! ولی خب اون شخص باور نمی کرد و همچنان بر سناریوی خودش اصرار داشت! 

در انتها هم اونیکه بی خیال شد من بودم :| 

چقدر بعضی ها زندگی رو تلخ و سخت می کنن الکی الکی واسه خودشون :/ 

۴ نظر ۲۷ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۰
تو کا

هوچ! به یک شهر کتاب رفته و یک کتاب کوچک و یک تقویم ژیگولی نشر هیرمند و سه عدد پیکسل و یک شارژ 5 هزار تومانی رایتل خریده! که در این بین هزار تومان هم کم آمد که آن را از جیب مبارک گذاشته و تماااام! 



۱۶ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۵
تو کا
میگه یه سر می رفتین به "م" می زدید! غصه داره طفلک ! بابابزرگشو دوست داشت! اینقدر گریه کرد اون روز براش سر خاک! 
یه نگاه کردم به اون یکی بابابزرگ در حال حاضر زنده اش( که ایشالا همیششششه زنده باشه و سالم :*) که سه هفته است مریض شده و از توی تختش بیرون نیومده! که "م" نیومده ببینه حالش چطوره! که نپرسیده حالش چطوره!با اینکه خونه اشون همین روبروست! احوالپرسی هاش از اون بابابزرگ فوت شده هم دست کمی از این یکی نداشت! سال به سال و از این عید به اون عید واسه گرفتن عیدی !هه!
اومدم بگم هر وقت "م" اومد به سُلیمون ما سر بزنه! هر وقت دلش واسه سُلیمون زنده ی ما لرزید! منم میرم بهش تسلیت میگم! اومدم بگم! ولی دوباره گفتم سُلیمون محبت زوری احتیاج نداره! دوباره گفتم تو چکاره ای که چرتکه بنداز محبت بقیه شدی! 
شعور که ندارن که اقلن ژست پروفایل سیاه و گریه زاری سر خاک راه نندازن! که البته اگه داشتن کار به اینجاها نمی کشید! اگه داشتن که قدر هرکسی رو تا زنده است می دونستن! اگه داشتن که این پیرمرد و پیرزن های بیچاره رو چشم انتظار یه ذره محبت نمی ذاشتن! 
برای همین هیچی نگفتم! حتی انگار که نشنیدم چیزی گفته باشه!
۵ نظر ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۳
تو کا

- خیال کرده ای وسط بیابان یکی یکی می آیند؟ به جدم، شب های برفی صداشان را می شنوم که کنار ماشین می دوند و منتظرند. شاید از صدتا هم بیشتر باشند. شاید دویست تا، یا پانصد تا، هزارتا، خیلی زیادند. مطمئن باش نمی توانی کاری بکنی. همین کنار ماشین اند. همراهم می دوند و منتظرند.

+منتظر چی؟

-همین الان هم هستند. این خط بیابان را نگاه کن، کنار جاده، دقت کنی می بینی شان. چون شب خلوتی است هر دو طرف جاده، توی تاریکی کمین کرده اند و می دوند. از همان اول راه همراهمان بودند. اگر تند بروی تند می آیند، اگر ترمز کنی آن ها هم شل می کنند. اگر مسیرت را عوض کنی یا به سرت بزند که یک جوری دورشان بزنی سریع مچت را می گیرند. بیابان های این اطراف را از بَرَند. آن قدر می آیند که کم بیاوری. منتظرند خسته شوی، ماشینت خراب شود، شاشت بگیرد، پیاده شوی و تکه تکه ات کنند. دندان بیندازند به شاهرگ گردنت و خون تازه و گرم بمکند، سینه ات را باز کنند و قلبت را به نیش بکشند. شغال عاشق خون گرم است. آن هم خون گرمی که ترس داخلش باشد. انگار ترس از تاریکی خون را خوشمزه تر می کند. ترس زور خون را زیاد می کند، قلبت تندتر می تپد و به همین خاطر خونت گرم تر می شود. شغال خیلی باهوش است. شنیده ام وقتی مطمئن شود طعمه اش را گیر انداخته صبر می کند تا حسابی بترسدخوش سلیقه است بدمصب. وقتی مطمئن شد طرف دارد از ترس می شاشد به خودش سمتش حمله می کند و همان طور زنده زنده خونش را می مکد.

یخ / سینا حشمدار


جدیدا بیشتر کتاب هایی که دارم می خونم و فیلم هایی که می بینم، تصادفا یا هر چیزی، از نوع دلهره آور و تلخ شده اند!!فیلم ها و کتاب هایی که پایان مشخصی قرار نیست داشته باشند! فقط هستند که مدتی رو توی یه فضای وهم آلود و خفقانی گیرت بندازند! "یخ" هم هرچند کوتاه ولی همین بود !با یه داستان تلخ و دلهره آور و گیج کننده!

۳ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۴
تو کا

خنده داره! نیم ساعته که می خوام دو تا ریکورد حدودا 5 دقیقه ای رو که حجم هر کدوم از 6 مگابایت هم بیشتر نیست رو با واتس آپ بفرستم ولی نتونستم!

امروز تنها اثری که از اعتراض ها باقی مونده بود! بانک ها و موسسه هایی بودن که داشتن شیشه هاشونو عوض می کردن! 

مردمی هم که سر درست و غلط بحث می کردن! 

فیلترشکن هایی که به هم معرفی می شد و برای هم فرستاده می شد! 

یه عده هم که فرخنده تر, جک هایی که تعریف می کردن و هرهر خنده هاشون که شنیده می شد!

آخ اگه فقط بلد بودیم درست اعتراض می کردیم! کم حرکتی نبود این به پاشدگی جمعی! آخ که فقط بلد نبودیم چطور! 

۱۱ نظر ۱۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۹
تو کا

بند نمی آید؟ قطع نمی شود؟ قرمز شده است؟ یا نه زخم حتی؟ دستمال نزدیکش می شود داد و هوارش بلند می شود؟ 

خلاصه که دو تا دستمال کاغذی را رول کرده و در هر یک از طرفین دماغ خود چپانده و بدین سان همه چیز قطع می شود و فقط کافیست هرچند دقیقه یکبار رول های چلانده شده ی قبلی را با رول جدید و تازه نفس عوض کنید! 

تا درمان خانگی دیگر برای سایر جنبه های انواع سرماخوردگی ها و آنفولانزاهای بی پدر و مادر خدانگهدار.

 _ با لحن تودباغی پست را بخوانید _ 

۷ نظر ۰۸ دی ۹۶ ، ۰۱:۴۲
تو کا

👇Sorrow's Harmony_Peter Gundry👇

دریافت

۳ نظر ۰۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۰
تو کا

سانس قبل از ما یوگاست! اون روز هم که طبق معمول همیشه زود رسیده بودم باشگاه! در باز بود و مربی (که همون مربی ما هم هست) داشت می گفت جلسه ی دیگه هیچ کس با آرایش نیاد_ دلیلش رو نمی دونم چون مثل اینکه قبل از اینکه من برسم گفته شده بود و رسیدن من مصادف شده بود با تاکید و یادآوری دوباره آخر کلاس_ حتی ضدآفتاب یا یه کرم ساده! کامل بدون آرایش! بعد اضافه کرد که اصلا قاعده ی ورزش کردن بدون آرایش هست! 

از اون روز به بعد حرفش رفت جایی در ذهن و این صوبت ها! تا بالاخره منم تصمیم گرفتم اینو روال همیشگی قرار بدم! حالا من آدمی نیستم که کلی آرایش کنم, یه ضدآفتاب و رژ لب! ولی همینم تصمیم گرفتم دیگه نباشه! 

خلاصه که نتیجه عالی :دی موقع رفت سه سوت یه پالتو و شال برمی داری و بدو می ری! برگشتم لازم نیست اون صورت ضدآفتاب ماسیده رو بشوری! [آیکون گشادیسم مضمن]

حالا تابستون ها و کلا حتی این ایام هم ظهر ها و وقت های آفتابی, ضدآفتاب که واجبه! رژلب هم که سه سوت فقط زمان می بره بارگذاری و قرارگیریش! ولی من حوصله ی دوستانی رو که همیشششه با آرایش چشم کامل در انظار عمومی ظاهر میشوند رو می ستایم *__*

۱۱ نظر ۰۶ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۶
تو کا

هر چند روز و روزگار جوریه که انگار نه انگار وارد فصل چهارم و آخر شده باشیم! روزهای گرم و خشک و هوهوی باد و لق لق پنجره ها!!

به هر حال قالب تم زمستونی به خودش گرفت :) 

خشک و خالی پست رو نبندم, این موزیک هم داشته باشید :)

دریافت

۲ نظر ۰۵ دی ۹۶ ، ۱۴:۵۲
تو کا