Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

اینم از آخرین روز از سال یک هزار و سیصد و نود و شش

96 حقیقتا جزو سال هایی برام قرار می گیره که خیلی چیزها رو در نیمه ی اولش از دست دادم و خودم معتقد بودم که ازم گرفته شد ولی تو نیمه ی دوم چیزهای بهتری به دست آووردم! و یا بهم داده شد :)

توی 96 حقیقتا یه ورژن بهتری از خودم دست پیدا کردم!

ایشالا 97 آپدیت های بهتر روش نصب کنم :دی


تولد عید شما هم مبارک باشه ^____^


۶ نظر ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۲۱
تو کا

+از این لاک آینه ای ها نخرید! ولی اگه هم خریدید آماده باشید که اگه یکی از شاگرهاتون بهتون گفت که لاکتون شبیه این سوسک براق هاست، خیلی احساساتتون نسبت به لاک تون خدشه دار نشه :| بچه ان به هر حال :|


+اون روزی _یه جلسه قبل از امتحان فاینال_یکی از پسر ها مدل موهاشو که از دید من آناناسی نام می گیره کوتاه کرده بود و قبل از شروع کلاس داشتم می شنیدم که یکی از بچه ها داشت بهش می گفت این چه مدل موییه و خیلی خز شده و قدیمیه و از مد افتاده و خلاصه فلان و فولانه!! بعد امروز که امتحان فاینال بود همون بچه که سه ساعت اون جلسه زده بود تو سر مدل موی آناناسی اون یکی بچه، خودش موهاشو هموووون جوری کوتاه کرده بود :| هی می خواستم بهش بگم پس چییی شد اون آرمان هات!! ولی خب خودم رو کنترل کردم :|


+سیستم این آموزشگاه برخلاف تصورم خیلی هم کول و خفن و باحال و روی نظم می باشد! چون خیلی بدون قر و فر قبولم کردن و بر پایه ی حرف های خودم که بهشون اطمینان دادم توانایی های لازمه رو دارم قبولم کردن! تصورم این بود که خوب خیلی چون پروفشنال و این حرف ها نیستند، سیستم اینطوره! ولی بعد دیدم نه واااقعا توی این روز و روزگار هستند هنوز آدم هایی که اعتقاد دارن باید به جوون ها فرصت داد که از یک جایی شروع کنن و اون جمله ی منفور سابقه ی کاری جزو ادبیات رایجشون نیست!! خلاصه عاشق آموزشگاه و جوش شدم توی همین یه مدت کوتاه ^__^

بعد چیزی که خیلی بیشتر دوستش دارم روزهای آزمون نهایی و فاینال می باشد! سیستم آموزشگاه به این صورته که مدرس ها نمی تونن روز امتحان نهایی سر کلاس خودشون مراقب باشند و برای همین روزهای امتحان فاینال که غالبا دو روز هست! تو سر انواع و اقسام کلاس ها به عنوان امتحان گیرنده حاضر میشی و یک چیز باحال تر که راجع به این آموزشگاه هست اینه که علاوه بر امتحان کتبی، از بچه ها یه امتحان اسپیکینگ هم به عمل میاد که این خیلی خوووبه! این مورد رو من حتی توی آموزشگاهی که خودم دارم درس می خونم و مدرکم رو می گیرم که کلی هم اسم و رسم داره و مثلا برند هستش و تو کل ایران شعبه داره، هم نداشتیممم!!



۱۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۰
تو کا

جدیدا به درجه ای رسیدم که می تونم 90 دقیقه بشینم پای فوتبال و تمااام 90 دقیقه رو هم نگاهم به تلوزیون باشه ولی فکرم جای دیگه, به طوریکه در پایان 90 دقیقه اگه ازم بپرسن کجا با کجا بازی داشت رو هم نمی دونم چه برسه به اینکه کی برد :| 

مثل الان که نزدیک دقیقه 80 بازی لیورپول و واتفورده و من بعد از 4 امین گل ییهو از قعر تفکراتم با صدای خنده ی زرشک گونه رضا در واکنش به گل چهارم , بیرون اومدم و می پرسم کجا با کجاست و ععع اینا کی 4 تا زدن :| 

کتاب خوندنم هم اینجوری شده جدیدا -__- یهو می بینم 5,6 صفحه خوندم بدون اینکه بفهمم چی شده !! کتاب رو ولی دیگه مجبورم برگردم از اونجایی که رشته ی افکارم ول شده بوده! 

۵ نظر ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۱
تو کا

عید دارد می آید و این یعنی دیدن آدم هایی که در شرایط عادی و زندگی روزانه می توانی همه چیز را طوری کنترل کنی که برخوردی صورت نگیرد! ولی عید را نمی شود کاری کرد! از الان استرس و دلهره به سراغم آمده! اینقدرررر که اگر می شد عید را کنسل می کردم! اینقدر که نزدیک است از آن تصمیم های عجیب و الکی همه چیز را زهرمار خودم کننده بگیرم! مثلا بگویم امسال من هیچ کجا عیدی نمی آیم و بتمرگم گوشه ی خانه و عوض حال 14 روز تعطیلات را بردن, مدام ناخن بجوم و حرص بخورم! یا نه یک سره اش کنم و بگویم فامیل مادری را تحریم می کنم و مامان ناراحت بشود و باز یک جای عید خراب بشود :( یا نه, فقط آن یک خانه را تحریم کنم! ولی اینجوری همه می فهمند! مامان که یک بوهایی برده ولی خب مطمئن می شود! بابا هم که می فهمد .... ! 

یا نه می شود مسخره بازی ها را تمام کرد و یک نفس عمیق کشید و تمام لبخند های زورکی و قیافه های محکم و بی خیال عالم را یک جا جنع کنم برای آن یک خانه و برای یک شب مهمانی دست جمعی و تماااام!!

شاید هم مثل این داستان آخرش این بشود که اگرچه مدتی یک عالمه هجوم احساسات مزخرف را متحمل شدم ولی یک روزی مثل این روزها آمده که دلم برای این بشر و جای خالیش در باشگاه تنگ شده :/ برای کسی که آینه دق حماقت هایم بود! کسی که سر به تنش نمی خواستم باشد! ولی حالا یاد گرفتم که این یکی هم برایم عادی بشود! یاد گرفتم یکی کمتر خودم را سرزنش کنم! یکی کمتر سرم را به دیوار بکوبم! یکی کمتر از یادآوری بعضی چیزها بخواهم کاش از روی زمین محو میشدم!

کاش این عید هم که آمد و رفت بشود گفت دو تا کمتر ...! 

نتیجه گیری اخلاقی: هیچ وقت وارد روابط نافرجام احساسی با عضوی از فامیل نزدیک تان نشوید :|


۱۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۳
تو کا

من اگه جای رضا بودم کودتایی, انقلابی و یا نه حداقل اغتشاشی راه مینداختم!! وقتی همیشه کادوهای روز مادر رو با هم اشتراکی می خریم ولی مامانم وقتی مورد سوال قرار می گیره راجع به کادوهه, همیشه فقط به من به عنوان خریدنده ی کادو اشاره می کنه :/ و همیشششه هم من بعدش زیرنویس میام که در واقع کادوی من و رضا  :| ولی باز مامانم یادش میره تا دفعه ی بعدی و شخص بعدی که ازش سوال بپرسه! و این خیلی عجیبه چون همیشه شواهد حاکی از این بوده که مامانم کمی بیشتر رضا رو دوست میداره! تو اینجور وقت ها من با خودم میگم شاید بهتر باشه من دست به یه اغتشاشی چیزی بزنم چون قضیه به نظرم خیلی مشکوکه!شاید داستان پشت پرده ای در بین باشه :|

۴ نظر ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۹
تو کا
1.امروز سر کلاس ( همون کلاسی که فقط 4 تا جغله هستن ولی پدرم رو درمیارن بیشتر وقت ها) یکیشون خم شد روی زمین تا مدادشو برداره که افتاده بود، که یهو "الف" ( همون که از همه بیشتر پدرمو درآوورده :| ) داد زد : عه خانم شرت "ع" زرده :| ( وتکرار و تکرار که آی زرده و آی زرده ) و در حالیکه من سعی داشتم بحث رو عوض کنم  و توجهات رو از مبحث آندِروِر بکشم بیرون، یهو رو به من میگه تیچر شرت من سبزه! شرت شما چه رنگیه :|||
2. برای بقیه همکارها دارم اتفاق بالا رو تعریف می کنم! بعد یکیشون برگشته میگه: موقعیت رو به فرصت تبدیل می کردی و  رنگ ها رو باهاشون یک مروری می کردی :| [آیکون از همکارهایی که داریم]
3.هر چقدر پنج شنبه الف کاری کرد که نزدیک بود تو کلاس از زور استیصال به گریه بیفتم! امروز نمی دونم معجزه شده بود چی شده بود! خیلی خانم بود کل کلاس :|  :تق تق _به تخته می زند_
4.امروز بعدازظهر خیلی یوهویی وقتی داشتم کلید مینداختم در رو باز کنم و وقتی متوجه نشدم که دستم خورده روی صفحه ی گوشی و قفلش باز شده و رفته توی دوربین و عکس انداخته :دی



اینا همه وقایع امروز بعد از ظهر بود! بعد خود امروز صبح رو بخوام خلاصه بگم و موردی بگم میشه از قرار : جا گذاشتن اون سهمی از تولد و سورپرایز پارتی که بر عهده ی من بود توی تاکسی! تا نزدیکی کلاس رفتن و بعد به یاد آوردن! دربست گرفتن و به ترمینال برگشتن! نبودن راننده و انتظار برای بازگشت جناب راننده! گیر کردن در ترافیک در راه رفتن دوباره به کلاس! به کلاس رسیدن و بغض کردن از دیر رسیدن 45 دقیقه ای! شستن عصبانیت ها و بغض ها با تولدانه و بخور بخور کیک و هله هوله های نجات یافته شده از تاکسی! پیشنهاد کار به "م" از یه شرکت توی استرالیا! آیس واچ خریدن "ح" (چون خودش ذوق داشت ما هم ذوق کردیم :دی) و همه ی ایناااا فقط از صبح تا ظهر امروز!

۱۳ نظر ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۴۲
تو کا

وقتی تدریس رو با بچه ها شروع می کنی! علاوه بر مهارت هایی که در انتقال مفاهیم درسی باید داشته باشی! یک سری مهارت های مضاغف در کنترل کردن بچه ها در شرایط های مختلف هم باید داشته باشی که تقریبا حجمی چندین برابر مهارت های تدریس رو در بر میگیرن :| توی این مدت که شروع به کار کردم(توی همین یه مدت کوتاه) تقریبا تجربی به یه سری هاشون پی بردم ولی خب همچنان و هر جلسه با شرایط های جدید بیشتری روبه رو میشم که نشون میده چقدر به مهارت ها و دانش بیشتری احتیاج دارم *__* چون برای کسب تجربه و کار کردن توی واحد بزرگسالان حالا حالاها باید توی واحد کودکان باشم_ کم کمش 6 ماه_ پس لازمه که دانشم رو توی این بخش بیشتر کنم، لذا در ادامه تعدادی سوال از محضر شما عزیزان دارم و دیگه هرکس حالا بر پایه ی تجربیاتش و یا نه دانشی که داره ممنون میشم به هر کدوم که تونست، جوابی عنایت بفرماید :)

1.بهترین راه مقابله با بچه ای که زورگو هست چیه؟ بچه ای که می خواد کنترل کلاس از تک تک بچه ها گرفته تا حتی معلم در اختیار خودش باشه؟ (منظور با تحکم و یا نه با مهربونی)

2. بهترین راه از بین بردن خصومت بین بچه ها چیه؟ چه راهکاری مناسبه تا کاری کرد بچه ها به جای حسادت کردن و دشمنی کردن و مسخره کردن، با هم دوست باشن؟ این چیز خیلی رایجیه بین بچه ها متاسفانه! بچه ها فامیلی و اسم بعضی بچه ها رو مدام مسخره می کنن! یا لباس های همدیگه رو! یا وقتی کسی جواب سوالی رو نمی دونه!

3.وقتی یه بچه مدام توی صندلیش تکون می خوره و باعث به هم زدن نظم کلاس میشه و یا نه مدام با صدای بلند داد می زنه _به جای اینکه عادی صحبت کنه_ و یا مدام میره پای سطل زباله تا مدادش رو تراش کنه_در حالیکه احتیاجی نداره_ و یا مدام از جاش بلند میشه و توی کلاس بی نظمی ایجاد می کنه و امثال این رفتارها ! به نظرتون راهکار مناسب برای اینکه کاری کرد تا بچه به حرف شما گوش بکنه و متمرکز بشه چیه؟

4. و وقتی یک بچه بی ادبه! مخصوصا با شما! هر چیزی که بگید یا مورد تمسخر واقع میشه و یا یه جواب براش داره!

5. وقتی دوست ندارند یه مطلب درسی رو یاد بگیرن و به جاش دوست دارند بی هدف نقاشی بکشن!

6. وقتی تکالیفشون رو نمی نویسند!


فعلا این سوال ها، سوال های پر تکرار این روزهای ذهنم هستن *__* ممنون میشم اگه جوابی براشون دارید، کامنت کنید :) و یا جدای از این سوالات هر راه جالب و بانمک و بازی طوری که می دونید برای بچه ها و ترغیب کردنشون به یادگیری مناسبه رو باز هم ممنون میشم اگه دریغ نکینید :دی


۱۷ نظر ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۰۲
تو کا