Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

امشب دلم یهو تنگ شد, واسه قدیس, واسه آقای گوژپشت واسه حسین واسه آقای دست و پا چلفتی و واسه یوزی و واسه خوشی و واسه خیلی از مجازی هایی که دیگه تقریبا نمی دونم چه می کنن و چه بهشون میگذره و ....

واسه اون روزاهایی که توی وبلاگ آزی پلاس بودیم:دی واسه همه ی اون فایل های صوتی و واسه کامنتدونی رو چت روم کردن ...

خیلی هارو الان شاید شماره هاشونو داشته باشم و یا هنوز در دسترس باشن از لحاظ وبلاگی ولی وبلاگاشون و اسم هاشون رو عوض کرده باشن و یا اینستاگرامشون رو ولی هیچ کددم اینا جای اون روزا رو نمیگیرن...

دلم واسه اون روزهای سال های 91-92 بلاگفا تنگ شد *____*

۹ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۰۰
تو کا

خبر اینکه 27 اردیبهشت چهل روزشون تموم میشه ولی انگار چننند ساله که اومدن، یعنی انگار این سی و خورده ای روز ، سی و خورده ای روز قبل نبود، بلکه یه عالمه وقت پیش بود! اصن انگار نه انگار یه روز مثه یه جوجه ریزه ی ضعیف بودن، الان دیگه برا خودشون هیکلی به هم زدن :) خانم شدن^_^ شیشه شیرهاشونو همکاری می کنن واسه دو ثانیه خودشون نیگه می دارن، ولی دیگه توقع نباید داشته باشی هفت، هشت دقیقه ی بعدی رو شیشه شیرشونو نگه دارن:دی گشنه شون که میشه لپتو بگیری جلو دهنشون مثه مکنده یوهو میفتن رو لپتو دِ مک بزن اونم با ملچ مولوچ فراوون :))) سوگند(قل اول) از حالا می دونه می تونه از داشتن چندین مراقب به نفع خودش کمال استفاده رو ببره، اونم به این صورت که اگه بخت باهاش یار باشه و مراقب بعدی یا مامان سه قلو ها اطلاعی نداشته باشه که قبلی به بچه ها شیر داده یا نه!! به هر تعداد شیشه شیری که تو دهنش بزاری دست رد نمی زنه :| لذا هم ما و هم مامانش همیشه با هم چک می کنیم وقتی سه قلوها رو تر و خشک کردیم به کی شیر دادیم و به کی ندادیم [آیکون کور خوندی فسقلی]

کمک به مامان سه قلوها رو شیفتی کردیم که البته طولانی ترین شیقت و کمک کننده عمه بزرگم می باشد! ولی من و مامانم و عمه کوچیکمو و خاله ی بابام چرخشی دو روز تو هفته رو میریم کمک تا عمه بزرگه هم بتونه بره استراحت.

سختی کارش از همه بیشتر شب هاست :| فکر کن ساعت 12 و 1 دیگه شیکم هاشونو سیر می کنی و به زوووووررر می خوابونیش بعد تا خودت می خواد چشمات سنگین بشه می بینی یکیشون بیدار شد، بعد دوباره این یکی رو خواب می کنی و اگه خوش شانس باشی در حین خواب کردن این یکی، یکی دیگه بیدار نشه، شک نکنید بعد از خواب کردن این یکی حتما یکی دیگشون بیدار میشه :| بعد خلاصه تا دوباره هر سه تاشونو به یه شرایط استدی استیت می رسونی می بینی دو سه ساعت گذشته و اینبار هر سه تاییشون باهم بیدار میشن که چی؟ که گشنشونه :| بعد غذاشونو میدی و عاروق هر سه تارو می گیری و می بینی که بعله پوشک ها هم باید عوض بشه و خلاصه تا همه ی اینا رو انجام بدی قشنگ 6 صبح شده و بدین ترتیب شب تمام شد و تو نتونستی بخوابی :| (حالا همه ی اینا وقتیه که تازه مامانشون تنها نیست، یعنی همه ی اینا با مامانشون و همراه بودن یه کمک_ اعم از من یا مامانم یا هرکدوم از عمه هام و یا خاله ی بابام_ اتفاق میفته و همچنان آدم نمی تونه شب رو یه نیم ساعت حتی چشماشو بذاره روی هم *__* )

خلاصه که اینم از اون روی سکه :دی یعنی هر چقدررر قضیه یه روی سکه ی گوگولی مگولی و اکوری پکوری و من فداشون بشم و الهی پیش مرگشون باشم و دورشون بگردم داره، یه روی سکه ی آی خدا به فریادم برس هم داره :)))


+اینجا بعد از اولین باریه که بردیمشون حموم :) اینقده خسته شدن که یه قنداق خوردن و خوااااابیدن بعدش ^__^



+اینجا هم دارن تلوزیون می بینن :)))



+اینم یه عکش با داداششون :)) که فقطم ستایش دختر نازم:دی (قل دوم) بیداره ^__^


دیروز بعد از ظهر که خیر سرم مثلا یه چرت خوابیده بودم،  فهمیدم که ازین پس زیر شاخه ی جدیدی به کابوس هام اضافه میشه که یعنی استارتش با خواب همون دیروز خورد دیگه!! اونم کابوس اینکه یکی از بچه ها یه اتفاقی براش میفته :| یعنی به قدری خواب دیروزیم چرت بود، به قدری کابوس مذخرف و دلهره آوری بود که اصلا حتی نمی خوام تعریفش کنم -__- [آیکون سیریسلی ؟ ] نه واقعا سیریسلی؟ یعنی ازین به بعد قراره ازین خواب ها هم ببینم ؟ :| 


۱۴ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۳
تو کا

هیچ جای دنیا سیاست مدارها آدم های روراست و کلا به معنی کلمه آدم و انسان نیستند!! اونور آب که کلا اصلا قضیه بگم بگم شوخی بیش نیست! طرف نقطه ی تاریک تو زندگیش داشته باشه، رقیبش تو هوا می قاپه و با سند و مدرک و شاخ و برگ سازی می کوبونه تو دهن کاندیدا!! تازه مردم هم دیگه گیج نمیشن که منظور ازون قضیه و قضایا چی هست!! اونور حتی طرف با اتهام تجاوز هم می تونه به ریاست جمهوری برسه.

می خوام بگم یعنی ساست مدار همین شکلیه! سیاست همه جا همین شکلیه حالا با درجه های متفاوت (نمی گم باید اینطور باشه و اصلش همینه، بلکه میگم هست و هستن). یه جا هیولایی تر و کثیف تر و یه جا هم هیولایی و کثیف! خلاصه با توجه به میزان لایت یا دارک بودنش این پسوند "تر" نقشش کمرنگ و پررنگ میشه!!

بعد حالا مردم هم میشینن این مناظره ها رو می بینن و بعد هی نقل دهن همشون اینه که اینا یکی از یکی بدترن! همشون مثل همن! و آخه کجاست راستی و اسلام و مسلمونی و ادعاهای این آدم ها که همیشه گوش فلک رو پر کرده!! اونوقت همین مردم خودشون به خاطر طرفداری از نامزد مورد نظرشون چه فحش و فحش کاری ها که راه نمیندازن(چه حالا نسبت به کاندیدهای رقیب و یا چه طرفدارهاشون)! چه دعواها که به راه نمیفته! چه تاسف ها که خورده نمیشه واسه همدیگه واسه اینکه این طرفدار فلانیه و اون طرفدار بهمانی!!

حالا این نامزدها رو بگی یه چیزی! یعنی دارن واسه منافع خودشون و جایگاه خودشون و کسب قدرت این همه دودوزه بازی و دروغ بافی و ریاکاری و سفسطه کاری می کنن و جانماز آب می کشن و میفتن به جون رقیب هاشون!!  اونوقت ما چی؟!! به ما ملت قراره چی برسه؟!! وقتی اینجوری به خاطر سیاستی که تهش هیچ وقت حتی یه روزنه هم واسه ما جا نداره که باز بشه، میفتیم به جون هم و خیلی چیزهارو زیر پا میذاریم!! چرا خودمونو نمی بینیم؟!!

توی این مدت جو انتخاباتی، غیرقابل تحمل تر از نامزدها و وعده هاشونو و بگم بگم هاشون و ریاکاری هاشون، ملتی که افتادند به جون هم و ملتی که هرکدومشون هر وری یه پرچم گرفته دستش و ادعای خدای عقلانیت و دانش کل بودنش سر به فلک میکشه و هر کدومشونم چشم انداز گلستان شدن ایران تا 1400 رو فقط با کاندیدای خودش و بدبخت شدن ایران رو در رای آووردن کاندیدای رقیب رو می تونن فول اچ دی ببینن و به زور می خوان که تو هم بهشون ایمان بیاری، این عده هستن که غیرقابل تحمل ترن! این آدما...


دیدین میگن می خوای یه نفر رو بشناسی باهاش برو مسافرت! به نظر من ولی، وقتی می خوای یه نفرو بشناسی توی این طرفداری های سیاسی و انتخاباتی از صد تا مسافرت هم بهتر می تونی آدم ها رو بشناسی:| البته منظورم این نیست  که ببینی کی رو انتخاب می کنه و یا حتی ببینی کی رو انتخاب می کنه به چه دلیل!! منظورم اینه که ببینی چطوری سنگ یه نفر رو به سینه می زنه، ببینی در مقابل طرفدارهای نامزد مقابل و باقی طرفدارهای رقبا کلا چه واکنشی داره!! یعنی قشنگ میزان بهره جویی یه سری از افراد از انسانیت و چیزی به اسم تمدن و فرهنگ و عقل و شعور رو تو این مدت میشه فهمید.

۶ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۶
تو کا

پارسال که چالش کتابخونی به راه بود فیکس 12 تا کتاب تا پایان سال خوندنشون، مسلم و حتمی بود! ولی خوب خارج از چالش هم همت‌مان همراهی نمود و تهش نتیجه این شد که سال 95 ، حدود 23 تا کتاب خونده شده، به پاش ثبت شد :)

امسالم ، تا به امروز و اینجا 5 تا کتاب رو تونستم تموم کنم و بخونم! بعد امسال با توجه به اینکه دیگه چالش سال قبل نبود، همش تو ذهنم بود؛ امسال جوری نشه که اگه از پارسال بیشتر نشد کتاب خوندن هام پس کمترم نباشه،و دیگه با این فکرها و یه سری دو دو تا کردنا،  تهش تصمیم بر این شد که هر ماه (البته به جز فروردین که دیگه گذشت) سه تا سهمیه کتاب براش در نظر گرفته بشه، اونم به این ترتیب که هر ماه سه تا کتاب بخونم که یکیشون رو از کتابفروشی خریده باشم و یکی دیگشون رو از کتابخونه گرفته باشم و سومی هم از فیدیبو :)

اینجوری تا ته 96 اگه به همین برنامه بچسبم، کم ِ کمش سی تا کتاب رو حتما خوندم. کلا یه جورایی باز شد یه چالش کتابخونی :)




 این روز ها دیگه تونستم خودم رو دیفالت روی روزی 50 صفحه کتاب خوندن فیکس کنم و بدین صورت کتابخون درونم رو کامل آدم و سر به راه نموده ام و اونم مثه بچه ی آدم نشسته پای برنامه ی مطالعاتیش [آیکون راضیم ازش]

۸ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۹
تو کا

دو سه روز پیش خیلی یهویی و اتفاقی یاد اون پکیج خودآموز زبانی افتادم که سال دوم دانشگاه از نمایشگاه نرم افزاری که توی لابی دانشکده به صورت جمع و جور برپا گشته بود،  15 هزار تومن خریدمش !! بیشتر یاد این افتادم که یکی از دیسک هاش حاوی رزتا استون می باشد که گره خورد به این اشتیاقم _که اخیرا پیدا کردم_ اینکه یه ذره از این زبان انگلیسی بکشم بیرون و یه زبان جدید یاد بگیرم!! خلاصه رزتا استون رو نصب کردم و شروع کردم به فرانسه یاد گرفتن :دی

الان بعد از دو سه روز تقریبا ده دوازده لغت فرانسوی یاد گرفتم و می تونم از 1 تا 10 هم بشمرم :دی هر روز عین یه بچه هفت ساله میشینم پای سیستم و درس های قبلی رو مرور می کنم و یه سری جدید هم بهش اضافه می کنم و خلاصه سرگرم شدم . اینقدر ذوق مند بودم روز اول که دارم از صفر یه زبانی رو که هیچی ازش نمی دونم رو یاد می گیرم و اینکه برخلاف انتظار خیلی هم غول بی شاخ و دمی هم به نظر نمیومد، که می خواستم اسپانیایی هم برم تو کارش!! بعد ولی فرداش و روز دوم که دوباره رفتم سراغ نرم افزار و دیدم که لغت های روز قبل هیچیش یادم نمونده و اتفاقا خیلی هم کشک و اینا نیست که دو تا زبون رو در امتداد و کنار هم یاد بگیری، تصمیم گرفتم سر جایی که هستم با خویشتنداری بشینم و همین فرانسه رو بچسبم.

فکر کنم همین روند رو با رزتا استون اگه مداوم پیش بگیرم به سطح مبتدی و اولیه ای می رسم که بتونم بعدش برم کلاس!! اصولا دوست نداشتم عین یه از همه جا بی خبر و صفر ِ صفر برم بشینم سر کلاس و بگم خوب حالا از کلاه الفش واسه من بیاید بگین فرانسه یعنی چی :/

از همه جا بی خبری و این ژست "با پیش زمینه  سر کلاس رفتن رو دوست دارم" البته یه بخشیش هم از مسایل مالی نشئت می گیره :| این آخری ها دیگه ته یک مصرف کننده ی تمام و کمال و تغذیه کننده از جیب پدر رو خیلی داشتم پررنگ پیش می بردم!! لذا دیدم روی مبارکم یه کم سختی هم ببینه به جاییش برنمی خوره :|


باز هم البته این سختی  به خود دادن و تمرین بزرگ شدن و مستقل شدن،  یه بخشیش به دلیل قهر کردن با پدر هست !! که البته بابام با من قهر نیست، منم که با بابام قهرم!! این چه وضعشه آدم با مامانش قهر می کنه از بی غذایی و گشنگی می میره!! با باباش قهر می کنه از بی پولی می میره :| [آیکون اَه اینم شد زندگی]

دیروز پا شدم رفتم خودم با پول خودم کلاس آبرنگ اسم بنویسم دیدم تنها خود آبرنگه میشه صد هزار تومن، دیگه با پول شهریه کلاس و باقی خرت و پرت هاش بماند دیگه :| 

بعدش اعصابم خورد شد که پولم ساپورت نمی کنه کلاس و همه ی مایحتایجشو، یه راست رفتم سمت لباس فروشی ها و بعدم این جینگیل پینگیل فروشی ها!! گفتم به درک کلاس آبرنگ کفاف نمیدی، لباس که دیگه می تونی بخری!! یکی هم نیست در اون لحظات نهیب بزنه که شاسکول اگه الان کفاف نمیده لاقل یه ماه صبر کن شاید ماه بعدی کفاف داد، نه اینکه همینم برو بزن زمین :||| ولی خوب متاسفانه این افکار همه بعد از فروکش کردن اشتیاق خرید راه به مغز آدم پیدا می کنن *__*



۱۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۴
تو کا
شاخ اینستاگرامم نشدیم که از یه هفته قبل از تولدمون و بعد از تولدمون تمام کیک پزی ها واسمون کیک تولد بزنن و ما هم هر روز هر روز -وااای وااای مرسی-مون به راه باشه و بعدشم بیایم پست بزنیم و تگشون کنیم و تبلیغ کیک پزیشونم تو پیج چندصد هزارتاییمون بشه :|
خلاصه که هییییچ :/
[آیکون نه به شاخ های اینستاگرام ِ افسردگی آورنده ] 

۱۵ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۵۱
تو کا

 

من روانی این آهنگم :| اوایل که بهش دست یافته بودم نان استاپ دو روز روی ریپیت بود و بعد از اون هم هر بار توی پلی لیست بهش برمی خورم دو بار گوشش می دم!!

 

Trouble Is A Friend _ lenka

 

 

این اون اهنگه بود که مجبور شدم به خاطرش توی گوگل سرچ کنم همون آهنگه که آخر قسمت .... (قسمتشو حالا یادم نیست) فصل 8 گریز آناتومی پخش شد :| که بعدش نه تنها گوگل دو نقطه خطططط نگام نکرد، بلکه با این سایت عزیز آشنام کرد که کلا واسه پیدا کردن آهنگ های سریال ها و فیلم هاست!! (البته جا داره بگم اون جمله ی نغزم رو به انگلیسی سرچ کرده بودم)

 

۱ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۰۷
تو کا