Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

وقتی می بیمنم فردا آخرین روز "آذر" است و تمام برنامه هایی که قرار بود تا فردا تمام شده باشند, تمام نشده اند! دلم می خواهد فردا یا نیاید و یا اینقدررررر با کش می آمد که همه ی کارها تیک می خورد ! 

این روزها کاش می شد خودم را کپی می کردم و یکی از خودم را می گذاشتم پای فلش کارت ها! یکی را پای درس و مشق هایم! ( که این یکی خودش چند زیرگروه می تواند بشود : یکی لیسنینگ کار کند, یکی تمرین فلوئنسی, یکی آکسفورد را تمام کند, یکی گرامر خلاصه کند, یکی رایتینگ بخواند, یکی تست بزند, یکی خلاصه بندی کند آن فصل 4 کوفتی 120 صفحه ای را *___* ) , یکی باشگاه و استخر برود! یکی به نظافت شخصی ام برسد! یکی وبلاگ داری کند!  و بالاخره یکی که خود اصلیم باشد فیلم ببیند و کتاب های نازنینش را بخواند (نامبرده به تازگی کازوئو ایشی گورو را یافته است *__* ) و بخواااااابد ! 

صد آه و صد دریغ و صد افسوس که فقط خودمم و خودم و فردا هم آذر می رود و کارها و برنامه هایم تیک نخورده وارد دی می شوند و برنامه های دی را به بهمن هل می دهند و مثل آینه دق همچنان تشریف خواهند داشت! [آیکون damn] 

۷ نظر ۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۱:۳۵
تو کا

مدت هاست آهنگ جدیدی کشف نکرده ام که روح و روانم را جوری به باد بدهد که وادارم کند, بروم عن تمام آهنگ ها و کارهای آن خواننده یا بند و گروه و کاور های آهنگ را دربیاورم! 

شدیدا دلم می خواهد عن چیزی را دربیاورم و خود آهنگ هم برود روی تکرارهای چند روزه -__-


۱۱ نظر ۲۶ آذر ۹۶ ، ۰۱:۱۸
تو کا

مرض این می تونه باشه که بری لاک مات بخری ولی بعدش روش برق ناخن بزنی :|

۵ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۹
تو کا

مهم نیست که مثل آدم فضایی ها و ساکن سیاره های دیگر جلوه کنید! چرا که یک عالمه فیلم و سریال می بینید و عاشق دیوانه وار کاراکترها و بازیگرها و فیلم ها و سریال ها هستید! مهم نیست وقتی اسم نویسنده ها و کتاب های مورد علاقه تان را می گویید، هیچ کسی اسم شان را نشنیده! مهم نیست چهره در هم می کشند! شما صبور باشید و طاقت بیاورید چرا که بالاخره این عجیب بودن شما برایشان عادی می شود! حالت تدافعی شان نسبت به شما از بین می رود! بالاخره قبول می کنند که اگر خودشان کتاب نمی خوانند ولی کسی هست که می خواند و مدام با ذوق و شوق حرفش را می زند، تقصیرها را باید فقط متوجه خودشان بکنند نه چشم و ابرو حواله ی شما! بله! بالاخره کوتاه می آیند و حتی بهتان پیام می دهند و ازتان می خواهند تا راهنمایی شان کنید که با چه کتاب هایی شروع کنند :)

پیشنهاد های همیشگی من برای افرادی که تازه می خواهند کتاب خوان شوند همیشه شامل : "جومپا لاهیری" و "خالد حسینی" و "عطر سنبل،عطر کاج" و "دنیای سوفی" و "مردی به نام اوه" و کتاب های " آنا گاوالدا " و "منصور ضابطیان" هست!

شما پیشنهادتون به یک تازه "کتابخون شده" چیه ؟

ببینید هدف این نیست که خفن ترین هایی که خوندید رو بهشون معرفی کنید! در نظر بگیرید سلیقه های این افراد قبلا دور و بر "جوجو مویز" و "دختری که رهایش کردی" :| و اینا بوده و اینام چون کل اینستاگرام رو جوجو مویز خفه کرده پیدا کردن! پس پیشنهاد های مِلو و قشنگ بدید که اشتیاق کتاب خونی این آدم ها حفظ بشه و تا بعد دیگه خودشون برن سراغ کتاب های خفن هم :)

۲۹ نظر ۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۰
تو کا

برعکس همه که فکر می کنند دارد دیر می شود و وقت نیست و خیلی سال ها قبل باید شروع می کردند و چه سال ها که از دست داده اند! من ولی می دانم که چه سال ها از دست رفته و اگر هرچیزی را که شروع کرده ام زودتر شروع کرده بودم جای بهتری بودم! یعنی که  قبول کردم که سال ها قبل چیزهایی  که الان فهمیدم را روحم هیچ جوره نمی توانست ازشان خبردار شود و بهشان واقف باشد و واقعا نمیشد که بشود الان جای بهتری باشم!! 

الان هم همین است! عجله ندارم! برای شوهر کردن! برای ارشد خواندن! برای کار پیدا کردن! برای هر چیزی! هنوز هم دارم آزمون و خطا می کنم! می خواهم بالاخره بفهمم چه می خواهم! دارم می فهمم یعنی! بیشتر می خواهم به کم قانع نباشم! می خواهم اینبار اینقدر صبر کنم تا بشود همان چیزهایی که دقیق می خواهم! 

ولی خب می ترسم هم کمی ! که تهش تمام حساب ها و دو دوتا کردن ها غلط بوده باشه و عایدی صفر شود! این سال های پیش رو هم بشوند مثل سال های قبل, از دست رفته :( 

بدجور گیر کرده ام! بین انتخاب کردن بین دم دستی ترین در هر چیزی! و یا نه صبر کردن و سرمایه گذاری بلند مدت کردن و ریسک کردن و شرط بستن روی اراده ی خودم و هزار و یک عامل ناشناخته و آینده ی مجهول *__*

۱۰ نظر ۲۲ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۰
تو کا

 اگه دوست دارید هندزفری ها و شارژرهاتون اینجوری باشه :

دریافت (ویدئوی چگونگی ^_^ ) 

+ پست کش رفته از اینستاگرام:دی به بهانه ی گفتن اینکه اگر درخواست هایی که می دهید را قبول نکردم, می شود ناراحت نشوید :) توی بازگشت دوباره و بعد از 4,5 ماه دوری از اینستاگرام , دلم فقط یه پیج خیلی جمع و جور و یک جمع زیادی جمع و جور تر می خواد! پس ناراحت نشوید لطفا :) 


۶ نظر ۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۲
تو کا

هوا بد نمی شود و چهره ی پاییزی زمستانی به خود نمی گیرد, مگر همینکه آقای سلیمی اینا بساط بنایی خانه ی نیمه کاره شان را راه بیندازند! همینکه دیروز و امروز دست به کار شدند! باعث شده اند ما الان شاهد بارش رحمت های الهی برف و باران به صورت هم زمان باشیم !

هر سال همین آش و همین کاسه و همین بساط است! ( سه سال دقیقا) 

در هر صورت مرسی از خانواده ی سلیمی :دی چرا که ما الان هم برف داریم و هم باران .

۱۲ نظر ۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۳۰
تو کا

امروز نسیم انگار شده باشه ورژن بی کلام pmc :|  همین الان یه بیژن مرتضوی داشت پخش میشد :دی

۸ نظر ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۳:۵۶
تو کا

آقایی که سرما خوردی و برنمی تابی شیشه تاکسی پایین باشه! خیلی بیجا هم کرده بودی یه پیتزا گرفتی دستت اومدی نشستی تو تاکسی و می خوای 33 کیلومتر راه رو شیشه ها بالا باشه درحالیکه بوی روغن سوخته ای که از پیتزات ساتع میشه کل تاکسی رو گرفته!

۱۱ نظر ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۹
تو کا
آیا خدا حماقت های شما را هم مدام و در همه جا محکم و یکهو به یادتان می آورد یا نه فقط برای من را؟ من در زندگی ام یک حماقت به شدت حماقت گونه انجام دادم که آن هم بدجوری ابعاد پیدا کرد! یعنی نشد از آن حماقت هایی که فقط خودم بدانم و خودم! فقط خواجه حافظ شیرازی است که نمی داند و شما :دی فقط همان یکی و فقط همان یکی! ولی همان یکی هیچ وقت یقه ام را ول نکرده است تا به امروز که 5 سال گذشته است! 
توی باشگاه حالا شده اند دو تا!! آدم هایی که یادآور آن حماقت احمقانه هستند! تا هفته ی پیش یکی بودند ولی حالا دوتا شده اند! و من در هر بار دم و بازدم ها و تکاپوهای جسمی بین رفتن حرکت ها با بازدم هایم یک حماقت گنده نشسته روبرویم را فووووت می کنم  تا گورش را گم کند از جلوی چشمم, ولی  نمی رود و تا دم بعدی را بکشم تو, برای بازدم بعدی قویتر شده است!
روزهای اول می خواستم واقعا باشگاه را ول کنم! جدی می خواستم! ولی حرصی در درونم نسبت به آن آدم ها و آن نگاه های مسخره شان که انگار می گویند پس تو همان احمقی هستی که فلانی می گوید! شروع به غلیان کرد, جوریکه یک شب فقط شب بیداری کشیدم و یک روز افسرده طور و مچاله بیشتر نبودم! جلسه ی بعد یک چیزی انگار دستم را گرفته باشد یا یکهو از جایی یک عالمه دلگرمی دریافت کرده باشم! مثل دفعه های قبل حضورشان روح و روانم و تمام تمرکزم را نگرفته بود! در نظرم دیگر آنقدرها خودم بدبخت و احمق و آنها غول های بی شاخ و دم نبودند! 
هرچند ته دلم هربار کمی بغض به هرحال جمع می شود و یک چیزی باز به هر حال گلوله شده از دلم تا گلویم هی بالا می آید و هی قورتش می دهم ولی ... (*)
۵ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۳:۳۹
تو کا