Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۸ مطلب با موضوع «از جدی نگیرید مرا ها» ثبت شده است

به دلایلی شب رو همونجایی که شام مهمون بودیم , قرار شد به صبح برسونیم! سخته -__- 

یه لامپ دارن ازین هفت رنگ ها که بااید تا صبح روشن بمونه! ( دلیلش خداییش عقلانیه, که چرا باید روشن بمونه! و سایر دلایل عدم درک و تکریم مهمان و مردم آزاری درش نهفته نیست) ولی حالا بعد از 5 ساعت مدام رنگ عوض کردن این لامپ نتیجه یه سر درد وحشتناک شده *_* 

شخص مهمان دیگه ای خر و پف می کنه! ممتد! 

گرسنه امه! خونه کوچیکه و کوچکترین حرکت من توی آشپزخونه همه رو بیدار می کنه و مزاحم خواب اونا میشه! 

خلاصه بعد از 5 سااعت فقط توی تاریکی دراز کشیدن و به صدای خر و پف ممتد گوش کردن و عوض شدن یه لامپ هفت رنگ بالای سرم و از گرسنگی و خارش بدنم به خاطر حساسیت و شلوار ناراحت و یه سر درد وحشتناک رنج بردن, دیگه تا  دیوونگی فاصله ای ندارم !! 

فقط کاش زودتر صبح بشه!! 


۶ نظر ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۰۵:۱۱
تو کا

جدیدا به درجه ای رسیدم که می تونم 90 دقیقه بشینم پای فوتبال و تمااام 90 دقیقه رو هم نگاهم به تلوزیون باشه ولی فکرم جای دیگه, به طوریکه در پایان 90 دقیقه اگه ازم بپرسن کجا با کجا بازی داشت رو هم نمی دونم چه برسه به اینکه کی برد :| 

مثل الان که نزدیک دقیقه 80 بازی لیورپول و واتفورده و من بعد از 4 امین گل ییهو از قعر تفکراتم با صدای خنده ی زرشک گونه رضا در واکنش به گل چهارم , بیرون اومدم و می پرسم کجا با کجاست و ععع اینا کی 4 تا زدن :| 

کتاب خوندنم هم اینجوری شده جدیدا -__- یهو می بینم 5,6 صفحه خوندم بدون اینکه بفهمم چی شده !! کتاب رو ولی دیگه مجبورم برگردم از اونجایی که رشته ی افکارم ول شده بوده! 

۵ نظر ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۱
تو کا

عید دارد می آید و این یعنی دیدن آدم هایی که در شرایط عادی و زندگی روزانه می توانی همه چیز را طوری کنترل کنی که برخوردی صورت نگیرد! ولی عید را نمی شود کاری کرد! از الان استرس و دلهره به سراغم آمده! اینقدرررر که اگر می شد عید را کنسل می کردم! اینقدر که نزدیک است از آن تصمیم های عجیب و الکی همه چیز را زهرمار خودم کننده بگیرم! مثلا بگویم امسال من هیچ کجا عیدی نمی آیم و بتمرگم گوشه ی خانه و عوض حال 14 روز تعطیلات را بردن, مدام ناخن بجوم و حرص بخورم! یا نه یک سره اش کنم و بگویم فامیل مادری را تحریم می کنم و مامان ناراحت بشود و باز یک جای عید خراب بشود :( یا نه, فقط آن یک خانه را تحریم کنم! ولی اینجوری همه می فهمند! مامان که یک بوهایی برده ولی خب مطمئن می شود! بابا هم که می فهمد .... ! 

یا نه می شود مسخره بازی ها را تمام کرد و یک نفس عمیق کشید و تمام لبخند های زورکی و قیافه های محکم و بی خیال عالم را یک جا جنع کنم برای آن یک خانه و برای یک شب مهمانی دست جمعی و تماااام!!

شاید هم مثل این داستان آخرش این بشود که اگرچه مدتی یک عالمه هجوم احساسات مزخرف را متحمل شدم ولی یک روزی مثل این روزها آمده که دلم برای این بشر و جای خالیش در باشگاه تنگ شده :/ برای کسی که آینه دق حماقت هایم بود! کسی که سر به تنش نمی خواستم باشد! ولی حالا یاد گرفتم که این یکی هم برایم عادی بشود! یاد گرفتم یکی کمتر خودم را سرزنش کنم! یکی کمتر سرم را به دیوار بکوبم! یکی کمتر از یادآوری بعضی چیزها بخواهم کاش از روی زمین محو میشدم!

کاش این عید هم که آمد و رفت بشود گفت دو تا کمتر ...! 

نتیجه گیری اخلاقی: هیچ وقت وارد روابط نافرجام احساسی با عضوی از فامیل نزدیک تان نشوید :|


۱۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۳
تو کا

دو سه روز پیش خیلی یهویی و اتفاقی یاد اون پکیج خودآموز زبانی افتادم که سال دوم دانشگاه از نمایشگاه نرم افزاری که توی لابی دانشکده به صورت جمع و جور برپا گشته بود،  15 هزار تومن خریدمش !! بیشتر یاد این افتادم که یکی از دیسک هاش حاوی رزتا استون می باشد که گره خورد به این اشتیاقم _که اخیرا پیدا کردم_ اینکه یه ذره از این زبان انگلیسی بکشم بیرون و یه زبان جدید یاد بگیرم!! خلاصه رزتا استون رو نصب کردم و شروع کردم به فرانسه یاد گرفتن :دی

الان بعد از دو سه روز تقریبا ده دوازده لغت فرانسوی یاد گرفتم و می تونم از 1 تا 10 هم بشمرم :دی هر روز عین یه بچه هفت ساله میشینم پای سیستم و درس های قبلی رو مرور می کنم و یه سری جدید هم بهش اضافه می کنم و خلاصه سرگرم شدم . اینقدر ذوق مند بودم روز اول که دارم از صفر یه زبانی رو که هیچی ازش نمی دونم رو یاد می گیرم و اینکه برخلاف انتظار خیلی هم غول بی شاخ و دمی هم به نظر نمیومد، که می خواستم اسپانیایی هم برم تو کارش!! بعد ولی فرداش و روز دوم که دوباره رفتم سراغ نرم افزار و دیدم که لغت های روز قبل هیچیش یادم نمونده و اتفاقا خیلی هم کشک و اینا نیست که دو تا زبون رو در امتداد و کنار هم یاد بگیری، تصمیم گرفتم سر جایی که هستم با خویشتنداری بشینم و همین فرانسه رو بچسبم.

فکر کنم همین روند رو با رزتا استون اگه مداوم پیش بگیرم به سطح مبتدی و اولیه ای می رسم که بتونم بعدش برم کلاس!! اصولا دوست نداشتم عین یه از همه جا بی خبر و صفر ِ صفر برم بشینم سر کلاس و بگم خوب حالا از کلاه الفش واسه من بیاید بگین فرانسه یعنی چی :/

از همه جا بی خبری و این ژست "با پیش زمینه  سر کلاس رفتن رو دوست دارم" البته یه بخشیش هم از مسایل مالی نشئت می گیره :| این آخری ها دیگه ته یک مصرف کننده ی تمام و کمال و تغذیه کننده از جیب پدر رو خیلی داشتم پررنگ پیش می بردم!! لذا دیدم روی مبارکم یه کم سختی هم ببینه به جاییش برنمی خوره :|


باز هم البته این سختی  به خود دادن و تمرین بزرگ شدن و مستقل شدن،  یه بخشیش به دلیل قهر کردن با پدر هست !! که البته بابام با من قهر نیست، منم که با بابام قهرم!! این چه وضعشه آدم با مامانش قهر می کنه از بی غذایی و گشنگی می میره!! با باباش قهر می کنه از بی پولی می میره :| [آیکون اَه اینم شد زندگی]

دیروز پا شدم رفتم خودم با پول خودم کلاس آبرنگ اسم بنویسم دیدم تنها خود آبرنگه میشه صد هزار تومن، دیگه با پول شهریه کلاس و باقی خرت و پرت هاش بماند دیگه :| 

بعدش اعصابم خورد شد که پولم ساپورت نمی کنه کلاس و همه ی مایحتایجشو، یه راست رفتم سمت لباس فروشی ها و بعدم این جینگیل پینگیل فروشی ها!! گفتم به درک کلاس آبرنگ کفاف نمیدی، لباس که دیگه می تونی بخری!! یکی هم نیست در اون لحظات نهیب بزنه که شاسکول اگه الان کفاف نمیده لاقل یه ماه صبر کن شاید ماه بعدی کفاف داد، نه اینکه همینم برو بزن زمین :||| ولی خوب متاسفانه این افکار همه بعد از فروکش کردن اشتیاق خرید راه به مغز آدم پیدا می کنن *__*



۱۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۴
تو کا
شاخ اینستاگرامم نشدیم که از یه هفته قبل از تولدمون و بعد از تولدمون تمام کیک پزی ها واسمون کیک تولد بزنن و ما هم هر روز هر روز -وااای وااای مرسی-مون به راه باشه و بعدشم بیایم پست بزنیم و تگشون کنیم و تبلیغ کیک پزیشونم تو پیج چندصد هزارتاییمون بشه :|
خلاصه که هییییچ :/
[آیکون نه به شاخ های اینستاگرام ِ افسردگی آورنده ] 

۱۵ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۵۱
تو کا

1. تقریبا به یک خواننده ی خاموش تبدیل شدم و میزان مشارکت و کامنت گذاریم به هفته ای سه تا کامنت شاید رسیده باشه! حس می کنم از شماها هم دارم دوری می کنم که البته دست خودم نیست یعنی یه چیز عمدی و یا از روی دلخوری و اینچیزا نیست، فقط مثه یه حس یکهو فروکش شده -_- حس می کنم از کودک درون بگیر تا دوست مهربون و دختر خوب و خواهر خوب و نوه ی خوب و دخترعموی خوب و بلاگر درون و سایر، همه مغلوب پیرزن غرغروی بداخلاقِ درونم شدن و اونه که این روزها حرف می زنه و راه میره و خلاصه روی همه چیز سایه انداخته!!

2. کلا یا دوست دارم بخوابم یا یه گوشه سایلنت بشینم و به حرف بقیه گوش بدم و گهگاهی یه لبخند بزنم!!

3.باشگاه رو یا نمیرم و یا وقتی میرم از در با هندزفری با ولوم بالا وارد میشم و از در با همون هندزفری با ولوم بالا خارج میشم و کلا نو کانتکت :|

4.اینقدر این ترمم دست، دست کردم نرفتم کلاس زبان ثبت نام کنم تا دوباره رفت واسه ترم بعدی!!

5.کل حساب بانکیمو دادم گوشی نو و الان فقط نه هزار تومن توی کارتم تمام دار و ندارمه :|

6.بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم اگه یه دختر مجرد، چون مجرده و تک و تنها خیلی کارها رو نمی تونه بکنه و کلا باید جسبیده به خانواده فقط قدم برداره تا حرف و حدیثی توی کارش نیاد!! و ازونورم وقتی یه زن متاهل هم باز باید تمام تفریحاتش خانوادگی باشه و همه ی قدم هاش پا به پای شوهرش باشه !! اونوقت کلا ما جنس مونث با یه همچین اوصافی توی یه شهر کوچیک آشغال مذخرف کلا باید بریم بمیریم دیگه!! چه مجرد چه متاهل.

7.کلافه ام.

  8.حس می کنم تا سر حد مرگ از خودم بیزارم و به یه آدم تنبل و بیخود و منفی نگر و هیچ کاری نکن و ترسو و قدم از قدم برندار و روز به روز پسرفت کنی که حتی درجا هم نمی زنه و فقط یه جا وایساده تبدیل شدم!!

۷ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۷
تو کا
گاهی وقت ها هست که زندگیت یه گره کور داره، یه مشکل و یه مسئله که هیچ راه حلی واسش نیست جز اینکه باهاش کنار بیای، حتی اگه زندگیت رو کاملا کوفتی و غیرقابل تحمل کرده باشه، بازم چاره ای نداری، چون یه گره کور، یه گره کوره!!!
ولی گاهی وقت ها هست که حال و روزت مثه یه کلاف سردرگم می مونه!! بعد که میشینی و سر فرصت این کلاف رو سوا می کنی و تر و تمیز یه گلوله ازش جدا می کنی، هم می فهمی که دردت چیه و هم درمونش رو می فهمی، منتها ... منتها بازم سر همون خونه ی اول می مونی، همچنان روزهات گند و مزخرفن، همچنان سرخورده ای و مثه یه مرغ سرکنده بی آرامش و بی قراری، چون درمونی که دردت داره، راه حلی که مشکلت داره آسون نیست، چون تو شجاع نیستی، چون شجاعتشو نداری ...

و اینجاست که آرزو می کنی کاش با یه گره کور طرف بودی...
۵ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۲۴
تو کا
همیششششه شب‌هایی که شب‌های سردیه و زوزه‌ی باد توی دریچه‌ی کولر می‌پیچه و پنجره‌ها لق لق می‌زنن و همه چیز حس خفقان و تنهایی مضاعف داره، همیشششه مساوی میشه با شب‌هایی که بابام از سر شب می‌خوابه_ برعکس هزار و یک شب دیگه‌ای که تا خود صبح بیداره_ چون وقتی بابام هم خوابه، تمام اون سردی و زوزه‌ی باد و لق لق پنجره‌ها و تنهایی و خفقان تو سکووووت محض خونه صد برابر حس میشه! برعکس وقت‌هایی که اونم بیداره و انگار که خونه جون داره و زنده است نه مثل امشب سررررد و ساکت و راکد، درست مثل یه قبرستون!
_گلوله شده زیر پتو و تاریکی محض در انتظار هرررر چه زودتر رسیدن روشنایی_
۸ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۷
تو کا