Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۲۲ مطلب با موضوع «با هم ببینیم، بشنویم، بخوانیم :: کتاب» ثبت شده است

عصیان پاک بی سر و صدا کافیست. حالا باید کمی با جماعت همرنگ شد. بازیشان رو با قاعده خودشون بازی کنیم. برای بازپرداخت قرض هامان چند روز بیشتر مهلت نداریم. من در این فرصت نمی تونم دنیا رو عوض کنم. به علاوه من فقط برای این از دنیا متنفرم که تنفر به من اجازه می ده بی فاجعه جزیی از دنیا باشم. وقتی آدم می بینه هیچ جور نمی تونه در جامعه ای غیر از این زندگی کند _چون همین جامعه است که احتیاجات ما رو به وجود آوورده و به همین علت فقط خودش می تونه اونها رو ارضا کنه _ باید اول بتونه از خودش صرف نظر کنه. من از قرار معلوم مرد این کار نیستم. اکسپرس، ال ، نوول ابسروواتور جامعه ی مصرف و تزیینات داخلی، بالاترین سطح زندگی و آسایش مادی، این زندگی ماست و حالا میریم کوبا گناهامون رو بشوریم و کسب آبرو کنیم. حالا دیگه اعتراض یکی از هنرهای زیبا به حساب می آد. بعضی فکرها هست که به فکر بلندپروازی می افتن، من می خوام مساله ها رو با خونسردی و بی رودربایستی بررسی کنیم. من یک دختر بورژوای عادی آمریکاییم با تمایلات شدید زن سالاری و ابدا اهل این نیستم که مثل اون دو جوون دانشجوی آمریکایی بنزین روی خودم بریزم و وسط یه میدون خودسوزی کنم. اگر می خواستم این کار رو بکنم مساله ام بیشتر این می بود که برای خودسوزی چه پیرهنی بپوشم بهتره. این شاید در بیست سالگی چندان مهم نباشه، اما دست کم باید به خودمون زحمت بدیم و روشن ببینیم و ادا و اصول درنیاریم.
                                                                                                                                                           خداحافظ گاری کوپر _ رومن گاری


۱۰ نظر ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۳۰
تو کا

قصد راوی این نیست که به این سازمان های بهداشتی ارزشی بیش از آنچه داشتند بدهد. درست است که بیشتر همشهریان ما اگر به جای او بودند امروز دلشان می خواست که درباره ی نقش آنها مبالغه کنند. اما راوی فکر می کند که وقتی به اعمال درخشان اهمیت بیش از حد بدهیم، در نتیجه تجلیل مهم و غیر مستقیمی از بدی به عمل آورده ایم. زیرا در آن صورت فرض کرده ایم که این اعمال درخشان فقط به این علت ارزش پیدا کرده اند که کمیابند و شرارت و بی اعتنایی محرکین اصلی در اعمال بشری هستند و این عقیده ای است که راوی داستان قبولش ندارد. شر و بدی که در دنیا وجود دارد پیوسته از نادانی می زاید و حسن نیت نیز اگر از روی اطلاع نباشد ممکن است به اندازه ی شرارت تولید خسارت کند. مردم بیشتر خوبند تا بد و در حقیقت مسئله این نیست. بلکه آنها کم یا زیاد نادانند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می شود. نومید کننده ترین ننگ ها، ننگ آن نادانی است که گمان می کند همه چیز را می داند و در نتیجه به خودش اجازه ی آدم کشی می دهد: روح قاتل کور است و هرگز نیکی حقیقی یا عشق زیبا بدون روشن بینی کافی وجود ندارد.

                                                                                                                                                                   طاعون _ آلبر کامو

(نکته اینکه من خودم همین ترجمه ای که لینکش رو گذاشتم رو خوندم و راضی بودم )

۶ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۵۹
تو کا

- خیال کرده ای وسط بیابان یکی یکی می آیند؟ به جدم، شب های برفی صداشان را می شنوم که کنار ماشین می دوند و منتظرند. شاید از صدتا هم بیشتر باشند. شاید دویست تا، یا پانصد تا، هزارتا، خیلی زیادند. مطمئن باش نمی توانی کاری بکنی. همین کنار ماشین اند. همراهم می دوند و منتظرند.

+منتظر چی؟

-همین الان هم هستند. این خط بیابان را نگاه کن، کنار جاده، دقت کنی می بینی شان. چون شب خلوتی است هر دو طرف جاده، توی تاریکی کمین کرده اند و می دوند. از همان اول راه همراهمان بودند. اگر تند بروی تند می آیند، اگر ترمز کنی آن ها هم شل می کنند. اگر مسیرت را عوض کنی یا به سرت بزند که یک جوری دورشان بزنی سریع مچت را می گیرند. بیابان های این اطراف را از بَرَند. آن قدر می آیند که کم بیاوری. منتظرند خسته شوی، ماشینت خراب شود، شاشت بگیرد، پیاده شوی و تکه تکه ات کنند. دندان بیندازند به شاهرگ گردنت و خون تازه و گرم بمکند، سینه ات را باز کنند و قلبت را به نیش بکشند. شغال عاشق خون گرم است. آن هم خون گرمی که ترس داخلش باشد. انگار ترس از تاریکی خون را خوشمزه تر می کند. ترس زور خون را زیاد می کند، قلبت تندتر می تپد و به همین خاطر خونت گرم تر می شود. شغال خیلی باهوش است. شنیده ام وقتی مطمئن شود طعمه اش را گیر انداخته صبر می کند تا حسابی بترسدخوش سلیقه است بدمصب. وقتی مطمئن شد طرف دارد از ترس می شاشد به خودش سمتش حمله می کند و همان طور زنده زنده خونش را می مکد.

یخ / سینا حشمدار


جدیدا بیشتر کتاب هایی که دارم می خونم و فیلم هایی که می بینم، تصادفا یا هر چیزی، از نوع دلهره آور و تلخ شده اند!!فیلم ها و کتاب هایی که پایان مشخصی قرار نیست داشته باشند! فقط هستند که مدتی رو توی یه فضای وهم آلود و خفقانی گیرت بندازند! "یخ" هم هرچند کوتاه ولی همین بود !با یه داستان تلخ و دلهره آور و گیج کننده!

۳ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۴
تو کا

دروغ گفتن فقط آن چیزی نیست که وجود ندارد.

افزون اینکه بیش از آنچه که هست، بگوییم و وقتی به حس آدمی ربط پیدا می کند، گفتن بیش از آنچه حس می شود است.

این کاری است که هر روز، همه ی ما در جهت آسان تر کردن زندگی، می کنیم. مورسو برخلاف آن طور که نشان می دهد، نمی خواهد زندگی را آسان کند. او همان چیزی را می گوید که هست. او نمی خواهد بر حس هایش نقاب بزند. و به همین دلیل جامعه خود را مورد تهدید می بیند.به طور مثال از او می خواهند که طبق روال همیشگی از جنایتی که کرده اظهار پشیمانی کند. او می گوید بیشتر حس ملال دارد تا حس یک پشیمانی واقعی و بیان این تفاوت جزیی او را محکوم می کند.


بخشی از مقدمه ی  آلبرکامو بر کتاب بیگانه

ضمیمه: این پست

نتیجه: ترجمه ی لیلی گلستان

۵ نظر ۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۷
تو کا

اگر به عقب برمی گشتم _همان روزی که مامان پرسید برای تولدت چه می خواهی و من گفتم سه عدد از دیوید سداریس  لطفا _ حقیقتا آرزوی خریدن هر سه کتاب ترجمه و منتشر شده از دیوید سداریس را با کتاب دو جلدی "مدار صفر درجه" احمد محمود عوض می کردم!

چون انتظاری که از سداریس باید داشته باشید در قالب مجموعه ای از داستان ها ی کوتاه طنز می باشد و خوب نه در حد طاعون ی که به تازگی از آلبرکامو خوانده بودید و امثالهم!!

پس شما مثل من یک جا دیوید سداریس ها را توی حلقومتان نریزید, بلکه ابتدا از "بالاخری یه روزی قشنگ حرف می زنم" استاد شروع کنید که حقیقتا خود من با بعضی از قسمت های پارت دوم کتاب تقریبا هرهر خندیدم :دی

بعد هم بگذارید کمی بگذرد و چند تا کتاب دیگر این بین بفرستید بالا و بعدش بروید سراغ "بیا با جغد ها درباره ی دیابت تحقیق کنیم" که مجموعه ای از داستان های کوتاهی نه به خوبی اولی  ولی خوب به عنوان شبی یا روزی دو سه تا داستان کوتاه خواندن ازش برای عوض کردن روحیه خوب و دوست داشتنی است :)

دوباره مدتی که گذشت و اگر حس کردید باز دلتان برای دیوید سداریس تنگ شده، می ماند آخری که "مادربزرگت را ازینجا ببر" است ! این آخری را خیلی دوست نداشتم :دی کمی روند فرسایشی داشت *_* البته شاید کاملا سلیقه ای باشد و فقط به مذاق من خوش نیامده باشد.


بخش هایی از کتاب "بالاخری یه روزی قشنگ حرف می زنم"


" چه حقه ای سوار کنم که یادم بماند ساندویچ مذکر است؟ چه خصلت مشترکی دارد با موجوداتی که ابزار مردانگی دارند؟ به خودم می گویم ساندویچ مذکر است چون اگر یکی دو هفته به حال خودش بماند ریش درمی آورد. این منطق جواب می دهد تا وقتی که موقع سفارش دادن می رسد و به این نتیجه می رسم که چون بعضی وقت ها آرایشش پاک می شود پس ساندویچ بدون شک مونث است. هر کاری می کردم بالاخره آخرش به سردرگمی ختم می شد. به این امید که با تکرار یاد بگیرم, در مکالمات روزمره ی انگلیسی ام هم جنسیت را وارد کردم. وقتی که یک جعبه کلیپس باز می کردم می گفتم "سلام آقایون" و یا "هی, کمربند من رو ندیدی؟ این سرکار خانم رو پیدا نمی کنم ." برای هر چیزی که در کمد بود یک شخصیت می ساختم و در ذهنم با هم می فرستادمشان سر قرار. وقتی کیف پولم با ساعتم دعوایشان می شد دست به یکی می کردند تا میانه ی شانه و فندکم را به هم بزنند. این سناریوها من را یاد بچگی ام می انداخت که با خواهرهایم با غذاهای مان نمایش نامه های حماسی اجرا می کردیم. سیب زمینی هایی که با سس گوجه فرنگی برایشان کلاه گیس درست کرده بودیم توی بشقاب ها رژه می رفتند و بر سر هویج پخته ها با هم می جنگیدند و ران های عضلانی مرغ ها از دور نظاره گر بودند تا اگر یک وقت کنترل اوضاع از دست خارج شد وارد عمل شوند. جنسیت ها را خودمان انتخاب می کردیم و ممکن بود شب به شب تغییر کنند. بر عکس اینجا که مغز ذرت و لوبیاسبز اسیر نقش سفت و سخت مردانه شان بودند. هرچه دوست دارید راجع به ساختار اجتماعی جنوب بگویید, ولی دست کم در کارولینای شمالی سر و گوش یک هات داگ به هر دو طرف می جنبد."


" آرزویم این بود که زبان را همینطوری غریزی یاد بگیرم, درست مثل بچه ها. ولی مشکل این جاست که مردم با خارجی ها همان طور حرف نمی زنند که با بچه ها. این طور نیست که با یک شی براق هیپنوتیزمت کنند و بعد یک کلمه را اینقدر تکرار کنند تا بالاخره بگویی "جیش" یا "پی پی" و بهت قاقا بدهند. کارم به جایی رسیده بود که وقتی یک بچه را در نانوایی یا بقالی می دیدم ناخودآگاه مشتم از خشم گره می شد, آخر چرا به این راحتی حرف می زند؟ می خواستم توی یک گهواره فرانسوی دراز بکشم و از صفر شروع کنم. دوست داشتم بچه باشم, ولی به جایش آدم بزرگی بودم که مثل بچه ها حرف می زد, یک پسربچه ی ترسناک که بیشتر از کوپنش توجه می خواست."




این قسمت هم نیز (دلم نیومد نذارمش)


"وقتی سوال هیجان انگیزی به ذهن مان می رسید علم همیشه مسخره ترین جواب ممکن را برای مان در چنته داشت. درست است که یون ها هوا را باردار می کنند ولی ازشان برنمی آمد که چنین کاری را با تخیل من هم بکنند, بقیه را نمی دانم, با من که چنین کاری را نمی کردند. تا همین امروز هم دوست دارم فکر کنم که داخل هر تلوزیونی پر است از بازیگرانی کوچولو که بلدند نقش هر موجودی را بازی کنند, از یک گوینده اخبار باسواد تا زن یک میلیونر که در جزیره ای متروک گیر افتاده. کنترل آب و هوا به دست جن های کوتوله دم دمی مزاج است و کولر با یک مشت سنجاب کار می کند که لپ هایشان پر از یخ است."


۸ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۳
تو کا

تا به حال فقط اسم اورهان پاموک رو شنیدم و کتاب هاش رو توی قفسه های کتاب فروشی و یا در عکس های دسته جمعی مختلف از همگی شون در کنار هم  توی پیج و سایت نشر چشمه دیدم * ! 

ازونجایی که راهنمایی هاتون در رابطه با بیگانه بهم چسبید:دی الانم هرآنچه از اورهان پاموک می دونید دریغ نکنید :-) یعنی انتقال تجربیاتتون و در وهله ی اول اینکه ; به طور کلی آیا اورهان پاموک بخوانیم یا نخوانیم! (با ذکر دلیل اگر می شود:دی) بعد اگر باید بخوانیم,  با چه شروع کنیم و تا ته با چه ترتیب و اولویتی فرمون را به دست بگیریم! و یا اینکه نه, کلا همه از دم خوب و عالی و هرکدام که خودم عشقم کشید :دی


*گاهی وقت ها فکر می کنم چرا مهریه ام رو نذارم کل کتاب های نشر چشمه و یا نه ورژن سنگین تر, یک کتابخونه نسبتا بزرررگ پر از کتاب =)) [آیکون از سکه و بال مگس و رز سیاه و فولان و فلان که بهتره ] :دی

۷ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۰
تو کا

" یوزف می کوشد آن جوان معصوم را درک کند و خود را به جای او بگذارد، اما نمی تواند. آن احساساتی گریِ آمیخته با سادیسم، کاملا با سلیقه ها و سرشت او در تضاد است. برگ سفیدی از دفتر خاطرات جدا می کند و این جمله را با مدادی روی آن بازنویسی می کند: "از غم او لذت عظیمی برده ام. " زمان درازی به آن دو دست خط نگاه می کند؛ دست خط قدیمی کمی خام است اما دست خطِ دیروز همان قالبی را دارد که امروزِ دارد. این شباهت برایش ناخوشایند است، آزارش می دهد، در هم می کوبدش. چه طور ممکن است دو نفر این قدر بیگانه، این قدر متضاد، دست خطی یکسان داشته باشند؟ این جوهره ی مشترک که او و آن بچه ی لوس و ننر را به یک شخص واحد تبدیل می کند، در چیست؟ "


"یوزف شروع می کند به ریز ریز کردن صفحات دفتر خاطرات. بی شک حرکتی اغراق آمیز و بی حاصل است؛ اما ضرورتی را احساس می کند که انزجارش را آزاد کند؛ ضرورت نابودی آن پسرک، تا مبادا روزی (هر چند در یک کابوس)، پسرک را با او اشتباه بگیرند، به جای پسرک او را مضحکه کنند، او را مسئول گفته ها و اعمال پسرک بدانند! "

    از کتاب "جهالت" میلان کوندرا

۸ نظر ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۲
تو کا

وقتی طاعون جناب آلبر کامو رو خوندم , هم خیلی از طاعون خوشم اومد و هم اینکه مهر آلبر کامو به شدت به دلم افتاد =) خلاصه مصمم شدم که بیگانه رو هم زودتر بخونم! بعد ولی وقتی سری به سایت سی بوک و شهر آنلاین زدم که قیمیت کتاب رو ببینم! با یک عالمه ترجمه های مختلف از کتاب, توسط انتشاراتی های متفاوت رو به رو شدم :| 

و حالا سوالم اینه که شماهایی که بیگانه رو خوندید کدوم ترجمه و چه انتشاراتی رو پیشنهاد می کنید؟ 

۱۲ نظر ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۴
تو کا

پارسال که چالش کتابخونی به راه بود فیکس 12 تا کتاب تا پایان سال خوندنشون، مسلم و حتمی بود! ولی خوب خارج از چالش هم همت‌مان همراهی نمود و تهش نتیجه این شد که سال 95 ، حدود 23 تا کتاب خونده شده، به پاش ثبت شد :)

امسالم ، تا به امروز و اینجا 5 تا کتاب رو تونستم تموم کنم و بخونم! بعد امسال با توجه به اینکه دیگه چالش سال قبل نبود، همش تو ذهنم بود؛ امسال جوری نشه که اگه از پارسال بیشتر نشد کتاب خوندن هام پس کمترم نباشه،و دیگه با این فکرها و یه سری دو دو تا کردنا،  تهش تصمیم بر این شد که هر ماه (البته به جز فروردین که دیگه گذشت) سه تا سهمیه کتاب براش در نظر گرفته بشه، اونم به این ترتیب که هر ماه سه تا کتاب بخونم که یکیشون رو از کتابفروشی خریده باشم و یکی دیگشون رو از کتابخونه گرفته باشم و سومی هم از فیدیبو :)

اینجوری تا ته 96 اگه به همین برنامه بچسبم، کم ِ کمش سی تا کتاب رو حتما خوندم. کلا یه جورایی باز شد یه چالش کتابخونی :)




 این روز ها دیگه تونستم خودم رو دیفالت روی روزی 50 صفحه کتاب خوندن فیکس کنم و بدین صورت کتابخون درونم رو کامل آدم و سر به راه نموده ام و اونم مثه بچه ی آدم نشسته پای برنامه ی مطالعاتیش [آیکون راضیم ازش]

۸ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۹
تو کا

طبق برنامه قرار شد یه روز 70 صفحه و یه روزم 80 صفحه بخونم تا 8 روزه کتاب حدودا 600 صفحه ای که دستم گرفتم رو بخونم و تموم بشه!

بعد از سه روز طبق برنامه خودم رو ملزم به خوندن کردن، روز چهارم ییهو به خود اومدم دیدم 120 صفحه خوندم و حتی بیشترم جا دارم بخونم منتها کارهای جانبی پیش اومده باعث شدن به همون 120 صفحه بسنده کنم و رضایت بدم ولی با همین 120 صفحه چنان غرق در احوالات غرورآمیز نسبت به خودم و سرعت ییهویی رو به فزونیم شدم که بیا و ببین! منتها به یک روز نکشید دوام این شور و شعف درونی، چرا که فرداش هر چی زور زدم از 20 صفحه بیشتر نتونستم بخونم :| قشنگ کائنات رو به صورت دو نقطه هار هار تو اتمسفر موجود در دور و اطرافم حس کردم :/

الانم چند روزه کلا اصن هیچی نخوندم، کتابه همونجور نصفه مونده :|


از همین کتابه:

"وقت آزاد زیاد دارم. وقت آزاد باعث می شود آدم ها فکر کنند، تفکر باعث می شود مردم به شکل بیمار گونه ای متوجه خود شوند و در صورتی که بی نقص و بی چون و چرا نباشی، این در خود فرو رفتن منجر به افسردگی می شود. برای همین است که افسردگی دومین بیماری شایع جهان است. "

جز از کل_استیو تولتز

+کتاب خوبیست :)

++دچار مرض ناتوانی در کامنت گذاشتن شدم -__-


۱۱ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۳
تو کا