Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه

۱۶ مطلب با موضوع «با هم ببینیم، بشنویم، بخوانیم :: کتاب» ثبت شده است

اگر به عقب برمی گشتم _همان روزی که مامان پرسید برای تولدت چه می خواهی و من گفتم سه عدد از دیوید سداریس  لطفا _ حقیقتا آرزوی خریدن هر سه کتاب ترجمه و منتشر شده از دیوید سداریس را با کتاب دو جلدی "مدار صفر درجه" احمد محمود عوض می کردم!

چون انتظاری که از سداریس باید داشته باشید در قالب مجموعه ای از داستان ها ی کوتاه طنز می باشد و خوب نه در حد طاعون ی که به تازگی از آلبرکامو خوانده بودید و امثالهم!!

پس شما مثل من یک جا دیوید سداریس ها را توی حلقومتان نریزید, بلکه ابتدا از "بالاخری یه روزی قشنگ حرف می زنم" استاد شروع کنید که حقیقتا خود من با بعضی از قسمت های پارت دوم کتاب تقریبا هرهر خندیدم :دی

بعد هم بگذارید کمی بگذرد و چند تا کتاب دیگر این بین بفرستید بالا و بعدش بروید سراغ "بیا با جغد ها درباره ی دیابت تحقیق کنیم" که مجموعه ای از داستان های کوتاهی نه به خوبی اولی  ولی خوب به عنوان شبی یا روزی دو سه تا داستان کوتاه خواندن ازش برای عوض کردن روحیه خوب و دوست داشتنی است :)

دوباره مدتی که گذشت و اگر حس کردید باز دلتان برای دیوید سداریس تنگ شده، می ماند آخری که "مادربزرگت را ازینجا ببر" است ! این آخری را خیلی دوست نداشتم :دی کمی روند فرسایشی داشت *_* البته شاید کاملا سلیقه ای باشد و فقط به مذاق من خوش نیامده باشد.


بخش هایی از کتاب "بالاخری یه روزی قشنگ حرف می زنم"


" چه حقه ای سوار کنم که یادم بماند ساندویچ مذکر است؟ چه خصلت مشترکی دارد با موجوداتی که ابزار مردانگی دارند؟ به خودم می گویم ساندویچ مذکر است چون اگر یکی دو هفته به حال خودش بماند ریش درمی آورد. این منطق جواب می دهد تا وقتی که موقع سفارش دادن می رسد و به این نتیجه می رسم که چون بعضی وقت ها آرایشش پاک می شود پس ساندویچ بدون شک مونث است. هر کاری می کردم بالاخره آخرش به سردرگمی ختم می شد. به این امید که با تکرار یاد بگیرم, در مکالمات روزمره ی انگلیسی ام هم جنسیت را وارد کردم. وقتی که یک جعبه کلیپس باز می کردم می گفتم "سلام آقایون" و یا "هی, کمربند من رو ندیدی؟ این سرکار خانم رو پیدا نمی کنم ." برای هر چیزی که در کمد بود یک شخصیت می ساختم و در ذهنم با هم می فرستادمشان سر قرار. وقتی کیف پولم با ساعتم دعوایشان می شد دست به یکی می کردند تا میانه ی شانه و فندکم را به هم بزنند. این سناریوها من را یاد بچگی ام می انداخت که با خواهرهایم با غذاهای مان نمایش نامه های حماسی اجرا می کردیم. سیب زمینی هایی که با سس گوجه فرنگی برایشان کلاه گیس درست کرده بودیم توی بشقاب ها رژه می رفتند و بر سر هویج پخته ها با هم می جنگیدند و ران های عضلانی مرغ ها از دور نظاره گر بودند تا اگر یک وقت کنترل اوضاع از دست خارج شد وارد عمل شوند. جنسیت ها را خودمان انتخاب می کردیم و ممکن بود شب به شب تغییر کنند. بر عکس اینجا که مغز ذرت و لوبیاسبز اسیر نقش سفت و سخت مردانه شان بودند. هرچه دوست دارید راجع به ساختار اجتماعی جنوب بگویید, ولی دست کم در کارولینای شمالی سر و گوش یک هات داگ به هر دو طرف می جنبد."


" آرزویم این بود که زبان را همینطوری غریزی یاد بگیرم, درست مثل بچه ها. ولی مشکل این جاست که مردم با خارجی ها همان طور حرف نمی زنند که با بچه ها. این طور نیست که با یک شی براق هیپنوتیزمت کنند و بعد یک کلمه را اینقدر تکرار کنند تا بالاخره بگویی "جیش" یا "پی پی" و بهت قاقا بدهند. کارم به جایی رسیده بود که وقتی یک بچه را در نانوایی یا بقالی می دیدم ناخودآگاه مشتم از خشم گره می شد, آخر چرا به این راحتی حرف می زند؟ می خواستم توی یک گهواره فرانسوی دراز بکشم و از صفر شروع کنم. دوست داشتم بچه باشم, ولی به جایش آدم بزرگی بودم که مثل بچه ها حرف می زد, یک پسربچه ی ترسناک که بیشتر از کوپنش توجه می خواست."




این قسمت هم نیز (دلم نیومد نذارمش)


"وقتی سوال هیجان انگیزی به ذهن مان می رسید علم همیشه مسخره ترین جواب ممکن را برای مان در چنته داشت. درست است که یون ها هوا را باردار می کنند ولی ازشان برنمی آمد که چنین کاری را با تخیل من هم بکنند, بقیه را نمی دانم, با من که چنین کاری را نمی کردند. تا همین امروز هم دوست دارم فکر کنم که داخل هر تلوزیونی پر است از بازیگرانی کوچولو که بلدند نقش هر موجودی را بازی کنند, از یک گوینده اخبار باسواد تا زن یک میلیونر که در جزیره ای متروک گیر افتاده. کنترل آب و هوا به دست جن های کوتوله دم دمی مزاج است و کولر با یک مشت سنجاب کار می کند که لپ هایشان پر از یخ است."


۸ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۳
تو کا

تا به حال فقط اسم اورهان پاموک رو شنیدم و کتاب هاش رو توی قفسه های کتاب فروشی و یا در عکس های دسته جمعی مختلف از همگی شون در کنار هم  توی پیج و سایت نشر چشمه دیدم * ! 

ازونجایی که راهنمایی هاتون در رابطه با بیگانه بهم چسبید:دی الانم هرآنچه از اورهان پاموک می دونید دریغ نکنید :-) یعنی انتقال تجربیاتتون و در وهله ی اول اینکه ; به طور کلی آیا اورهان پاموک بخوانیم یا نخوانیم! (با ذکر دلیل اگر می شود:دی) بعد اگر باید بخوانیم,  با چه شروع کنیم و تا ته با چه ترتیب و اولویتی فرمون را به دست بگیریم! و یا اینکه نه, کلا همه از دم خوب و عالی و هرکدام که خودم عشقم کشید :دی


*گاهی وقت ها فکر می کنم چرا مهریه ام رو نذارم کل کتاب های نشر چشمه و یا نه ورژن سنگین تر, یک کتابخونه نسبتا بزرررگ پر از کتاب =)) [آیکون از سکه و بال مگس و رز سیاه و فولان و فلان که بهتره ] :دی

۷ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۰
تو کا

" یوزف می کوشد آن جوان معصوم را درک کند و خود را به جای او بگذارد، اما نمی تواند. آن احساساتی گریِ آمیخته با سادیسم، کاملا با سلیقه ها و سرشت او در تضاد است. برگ سفیدی از دفتر خاطرات جدا می کند و این جمله را با مدادی روی آن بازنویسی می کند: "از غم او لذت عظیمی برده ام. " زمان درازی به آن دو دست خط نگاه می کند؛ دست خط قدیمی کمی خام است اما دست خطِ دیروز همان قالبی را دارد که امروزِ دارد. این شباهت برایش ناخوشایند است، آزارش می دهد، در هم می کوبدش. چه طور ممکن است دو نفر این قدر بیگانه، این قدر متضاد، دست خطی یکسان داشته باشند؟ این جوهره ی مشترک که او و آن بچه ی لوس و ننر را به یک شخص واحد تبدیل می کند، در چیست؟ "


"یوزف شروع می کند به ریز ریز کردن صفحات دفتر خاطرات. بی شک حرکتی اغراق آمیز و بی حاصل است؛ اما ضرورتی را احساس می کند که انزجارش را آزاد کند؛ ضرورت نابودی آن پسرک، تا مبادا روزی (هر چند در یک کابوس)، پسرک را با او اشتباه بگیرند، به جای پسرک او را مضحکه کنند، او را مسئول گفته ها و اعمال پسرک بدانند! "

    از کتاب "جهالت" میلان کوندرا

۸ نظر ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۲
تو کا

وقتی طاعون جناب آلبر کامو رو خوندم , هم خیلی از طاعون خوشم اومد و هم اینکه مهر آلبر کامو به شدت به دلم افتاد =) خلاصه مصمم شدم که بیگانه رو هم زودتر بخونم! بعد ولی وقتی سری به سایت سی بوک و شهر آنلاین زدم که قیمیت کتاب رو ببینم! با یک عالمه ترجمه های مختلف از کتاب, توسط انتشاراتی های متفاوت رو به رو شدم :| 

و حالا سوالم اینه که شماهایی که بیگانه رو خوندید کدوم ترجمه و چه انتشاراتی رو پیشنهاد می کنید؟ 

۱۲ نظر ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۴
تو کا

از دید و نظر من در یک کلامشو اگه بخواین: خیر :دی

و با توضیح و تفضیلاتشو اگه بخواین: همچین حکتی به نظر من مناسب هر کسی نیست! یعنی مناسب من که نبود یا بهتر بگم برای هر کسی شاید رضایت بخش و دوست داشتنی نباشه و برعکس ممکنه حوصله‌سربر بشه حتی! چون این چالش به نظر من فقط مناسب کسایی هست که دوست دارن کتاب بخونن ولی نمی دونن چی بخونن! یعنی هیچ ایده و نظر و آیدیایی عملا برای شروع، با هیچ کتابی ندارن! در اینجا و در این شرایط این جرکت 12 مرحله ای به نظرم، مناسب و مفید می تونه باشه و حتی می تونه استارتی باشه تا موتور کتاب خونی این افراد رو راه بندازه!

آمــــــــا من

من خودم ولی، یه لیست بلند بالا دارم که اتفاقا چند روز پیش نشستم مرتب و دسته بندیش هم کردم(از لحاظ نویسنده هایی که دوستشون دارم و از لحاظ اینکه چه ترجمه ای از چه کتابی بهتره و یا چه انتشاراتی رو بیشتر دوست دارم و اینجور دسته بندی ها، تا دیگه موقع خرید دچار تعلل نباشم) که این لیست، برای خودش داستان ادامه داردیه که همچنان هم بهش کتاب اضافه خواهد شد (الان تقریبا حاوی 34 تا کتابیه که دوست دارم حتما بخونمشون) خوب دیگه شما حساب کنید با یه لیست بلند بالا از کتاب هایی که مشتاق هر چه زودتر خونده شدنشون هستم، یه چالش فقط این وسط کم بود که فقط سه قسمتش اگه اشتباه نکنم با کتاب های موجود در لیست مچ شد و تونستم فقط سه تا از کتاب های لیست رو درش بگونجونم :| یعنی عملا به حرکتی تبدیل شد که باعث شد از برنامه ی مطالعاتیم(:دی) عقب بمونم، واسه همین کمی برام به صورت اجباری و وظیفه ای دراومد و لذا لذت چندانی در بعضی از قسمت هاش نبود و یه جور فرسایشی شد :/

لذا، از دید من یک خیر نصیب این چالش شد! حالا کسانی که در پی پست های چالش ابراز علاثه می کردن که دوست دارن اونا هم توی این چالش شرکت کنند، دیگه ببینند خودشون توی چه دسته ای هستند، اگه خودتون برای خودتون یه لیست دارین از کتاب هایی که در نظرتونه تا بخونید خوب نصیحتم به شما اینه که همون لیست خودتون رو بچسبید و چالش رو بیخیال بشید ولی اگه جزو کسایی هستید که نمی دونید چی بخونید، احتمالا این چالش مناسب شماست :)


۶ نظر ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۲
تو کا
۸ نظر ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۲
تو کا
در باب کتابی از یک نویسنده ی اهل آمریکای جنوبی برای یکی از قسمت های چالش:)
خودم هر کتابی رو شروع کردم متاسفانه نتونستم به پایان ببرم به این دلیل که اکثرا درون مایه تاریخی داشتن_ با توجه به اینکه حتی سر سوزنی راجع به تاریخچه ی آمریکای جنوبی پیش زمینه ای نداشتم و فعلا هم ندارم!! _

پس پیشنهاد داستانی اگه دارید بفرمویید :)
۷ نظر ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۵
تو کا

این قسمت از چالش کتابی خواهم خواند که شعر باشد

و کتاب از این اوستا مهدی اخوان ثالث


این قسمت دیگه فکر کنم خیلی نیاز به توضیح خاصی نداشته باشه :دی لذا با عنوان یکی از شعر های کتاب این قسمتم به خدای بزرگ می سپاریم :))

در آن لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
 کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
 و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
 دمادم تق و تق منقار می زد باز
 و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد


 در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
 که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیرین است غم،

شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
 شلوغ است،  دروغ است و غریب است


 و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
 برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و
بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
 و بسیاری که بی شرم
 در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
 دد است
 درنده است
بد است
 زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست


در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
 دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است


در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
به غارت با شتابی اشنا می برد و می رفت
 در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
 و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
 که نامش عمر و دنیاست
 اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

۳ نظر ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۶
تو کا

این قسمت : کتابی خواهم خواند که کسی که دوستش دارم پیشنهاد کرده باشد

و ما نیز خواندیم اتحادیه ابلهان از جان کندی تول به پیشنهاد نفس نقره‌ای جان :)))

نفس جان نقره‌ای (به قول مترسک سیلور جان ) کتاب خون خوبیه و تو صفحه‌ی اینستاگرامش هم کتاب‌های زیادی رو معرفی کرده، که تقریبا همشون پیشنهادهای وسوسه کننده‌ای به نظر میان و ترغیب میشی به اینکه تو هم بخونیشون :) و خودش هم ترغیبت می‌کنه که این پارت از چالشت رو بزاری روی یکی از پیشنهاد‌های کتاب خونیش ^__^ که دیگه از بین این پیشنهادها قرعه افتاد به اسم اتحادیه ابلهان :)



به قول نوشته‌ی پشت کتاب: داستان انتشار اتحادیه ابهان نوشته‌ی جان کندی تول داستان غریبی است. چرا که جان کندی تول وقتی کتاب رو در سی سالگی می‌نویسه و بعد از اینکه هیچ ناشری زیر بار چاپ اون نمی‌ره، بعد از دعوایی با مادرش ماشینش رو برمی‌داره و به ایالت جورجیا میره و از خونه‌ی فلنری اوکانر (نویسنده‌ی مورد علاقه‌اش، که تو سن 16 سالگی تحت تاثیرش یه رمان می‌نویسه) دیدن می‌کنه و بعد تو حومه‌ی شهر بیلاکسی شلنگی به اگزوز وصل می‌کنه و داخل ماشین می‌بره و به زندگیش پایان میده :(

مادرش بعد از مرگ پسرش یازده سال تلاش می‌کنه تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد. کتاب به محض انتشار غوغا به پا می‌کنه و سال 1981 جایزه‌ی پولیتزر رو می‌گیره! بعضی‌ها محبوبیتش رو با ناطور دشت سلینجر مقایسه می‌کنند.

ایگنیشس قهرمان داستان یک دن کیشوت امروزیه که وادار میشه از خلوت خودش بیرون بیاد و با جامعه‌ای که از اون متنفره روبرو میشه و به شیوه‌ی دیوان‌ وارررر خودش( یعنی دیوانه‌وارررر ها :دی) با اون مقابله می‌کنه!


پ.ن: اینبار پست اینجا و اینستاگرام یکی شد :دی



۶ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۷
تو کا


این قسمت: کتابی خواهم خواند که صبح تا شب یک روزه تمامش کنم

و من هم خواندم بار هستی را  از میلان کوندرا :))


ق

تقریبا مدت‌ها بود مطمئن بودم این پارت به پارت نهایی چالش موکول خواهد شد چون به شششدت سرعت مطالعه‌ام و علاقه و چسبندگیم به خوندن دچار افت شدیدی شده بود و روزی بیشتر از سی صفحه، چهار پنج ماهی بود نتونسته بودم بخونم که بار هستی به دستم رسید و یه چیزایی ازش در حداینکه کتاب خوبیست و میلان کوندرا هم خوبتر شنیده بودم ولی خوب عجله‌ای واسه خوندنش نداشتم هنوز تاااااا چند روز پیش که در یکی از همین  روزهای پاییزی خفه کننده‌ی ملال آور  کز کرده و در کنج عزلت به سر برنده بودم و داشتم از چیکار کنم و چیکار نکنم مذخرفی رنج می بردم که درررر نهایت کتاب رو برداشتم ووو .... یک روزه تمومش کردم با سرعتی خووب و چسبندگی خوبترر به داستان :))

رمان با زمینه‌ی تاریخی حمله‌ی شوروی به چک و تسخیر پراگ، 4 شخصیت داره که درگیر‌ی‌های فکری هرکدوم ازشخصیت‌ها، ما رو با یه سری مسایل بنیادی بشریت روبرو می‌کنه و ما رو هم به فکر وامی داره و کم کم تلخ کامی‌ها و سرخوردگی‌های شخصیت‌ها یه جورایی آشنا و تلخ کامی‌ها و سرخوردگی‌های خودمون و دنیای اطرافمون رو تداعی می‌کنه. تفسیرها و تعبیرهای فلفسی میلان کوندرا برعکس خیلی از کتاب‌های دیگه با درون مایه‌ی فلفسی، روون و به راحتی قابل فهم و پذیرشه :)

بیشتر نمی‌گم فقط اینکه کتاب خوبیه و میلان کوندرا هم خوبتر،در این حد خوب که چسبندگی وا رفته‌ی مطالعاتی منو بعد از چندین ماه دوباره برگردوند:دی پس واسه خوندنش شک نکنید :)


با حضور فعال و پابه‌پای گل اندام    (بوک مارک مید بای خودم ِ نمدی-م)

# باقی قسمت‌های چالش : اینجا

## کسانی رو که من از پیوستنشون به چالش اطلاع دارم عبارتند از جولیک  (وبلاگ پلاکت) و سر.واو. سین (وبلاگ به هر حال) و همینطور نت فالش

دوستان دیگه‌ای هم اگه پیوستن بگن که اطلاع داشته باشیم و اونا رو هم اضافه بنموییم و در کنار همدیگه چالش رو پیش ببریم :))


۷ نظر ۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۵:۳۰
تو کا