Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است


اینکه حالا خدا به فکر آبروی من بود و یا به فکر اون پیرمرد بیچاره بیشتر که من یک هفته بدون ریالی شارژ پولی تصمیم گرفتم امروز یه شارژ بخرم و پنج دقیقه بعد یه پیرمرد که معلوم بود خیلی وقته که منتظر دخترشه ازم خواست میشه با تلفنم به دخترش زنگ بزنه!! و چه خوب که من مجبور نبودم بگم ببخشید من شارژ ندارم! واقعا چقدر خوب.

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۱۶
تو کا

یه سالن بزرگ بود و تمیز! سقفش خیلی بلند بود! انگار که بیستر شبیه فرودگاه باشه تا سالن ملاقات یه زندان! 

میدونستم اونجا زندانه و دارم میرم ملاقات یه نفر ! ولی کی؟ فقط میرفتم ، انگار که  هم میدونستم و هم نمیدونستم! سرمو بالا بردم که چشمم افتاد به تو! توی طبقه دومی که دیوارهاش از شیشه بود وایساده بودی! دلم میخواست بیام سمت تو ولی باز به راهم ادامه دادم ! رسیدم به ته سالن ، تو نشسته بودی پشت یه میز ولی قیافه اش مثل تو نبود!! خودت بودی ولی قیافه ات یه جور دیگه بود!! نشستم پشت میز ، یهو همه جا شلوغ شد و پر شد از خانواده هایی که اونا هم برای ملاقات زندانیشون اومده بودن!! دستامو جلوی خودم روی میز گلوله کرده بودم و زل زده بودم به تو که اونور میز نشسته بودی!! بینمون چیزی نبود ، مثل توی فیلما منظورمه که بین زندانی و ملاقات کننده یه شیشه است و با تلفن با هم حرف میزنن!! ولی بین ما چیزی نبود!  میز کناری یه مادر و دختر بودن که اومده بودن ملاقات مردی که اونور میز نشسته بود، بین میز اونا ولی یه شیشه بود و مرد که پدر دختر بود عصبانی بود و ناملایم!! دختر ناتوانی ذهنی داشت یه نگاه به من و تو کرد و اشاره کرد دستهای همدیگرو بگیریم ولی من و تو تعلل میکردیم و مردد بودیم !! دختر ولی دست بردار نبود!! نگاه میکرد به شیشه ای که بین خودشو پدرشه و حسرت بار به دستهای پدرش و مرزی که مانع بود  و بعدش به من و تو که مرزی بینمون نبود!! بالاخره دختر خودش اومد جلو و دستهای ما رو به زور به هم نزدیک کرد و دستهامون توی هم قفل شد! از اینجا به بعد بقیه آدمهای توی سالن انگار شکل شبح شده باشند خیلی بودنشون رو حس نمیکردم!!  گفتی بیست سال برات حبس بریدن!! بیست سال باید اون تو بمونی!! و من که تا قبلش می خواستم بگم که اومدم که بهت بگم که من منتظرت می مونم، که من حتی اگه الان که اونور نشستی بازم برام این خودتی که مهمی !! ولی تا بیست سال رو شنیدم وا رفتم! بیــــــــــســــــــــت سال!! 

تو خودت ناامید تر از این حرفها بودی که به بیرون اومدنت اصلا فکر بکنی، چه برسه به اینکه نگاهت به لبهای من باشه که بگم می خوام منتظرت بمونم! اصلا مثل همیشه فقط یه مرد بودی ، نه یه عاشق!! یه مرد خسته که هیچ وقت برای عشق وقتی نداشته!! 

تو خسته بودی ولی من عاشق بودم!! ولی بیست سال کم چیزی نبود!! 

.

.

.

بیدار شدم!! فکر بیست سال اون تو موندنت از هزارتا هیولا و جن و آدمخوار و جنگ و مردن و دیوونه های جنسی روانی توی خوابهام بدتر بود ، اصلا به اندازه همونها وحشتناک بود که بیدار بشم و بخوام خوابمو تغییر بدم!! داشتم دو دو تا میکردم اگه چند سال باشه خوبه!! اگه چند سال باشه و بیست سال نباشه خوبه!! تصمیم گرفتم ده سال باشه ، ولی بازم زیاد بود ، خواستم یه رقمی اش بکنم ولی انگار که اون خواب نبود و واقعیت بود و من فقط داشتم خودمو گول میزدم یا نه اصلا میخواستم شونه خالی کنم و بهونه بیارم خجالت کشیدم!! عذاب وجدان گرفتم!! توی همین فکرها چشمام دوباره سنگین شد و دوباره روبروی تو بودم تو سالن ملاقات !! خنده داره که وجدانم توی خواب هم دست از سرم برنمیداره!! و من تا آخر وقت ملاقات باهات حرف زدم و آخرش سه تا کتاب که یکیشون بیگانه آلبرکامو بود و اون دوتای دیگه رو ولی یادم نیست رو بهم دادی و باید خداحافظی می کردیم!! خداحافظی کردیم و من نگفتم منتظرت می مونم و تو همچنان بیست سال قرار شد زندانی بمونی!!


______

بیداری نوشت: اینکه چی شد من این خواب رو دیدم و اینکه شاید تحت تاثیر فضای سه فیلم گلهای داوودی و در حاشیه و هوش سیاه :/ بود که ذهن من تهش همچین خوابی واسه من دید رو میخوام  کاری بهش نداشته باشم !! ولی از خودم توی خوابم شرمنده ام ، از شجاعتی که نداشتم، از اینکه نتونستم سفت و محکم بگم من این بیست سال رو منتظرت میمونم شرمنده ام و ناامید از خودم .


۰ نظر ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۳۲
تو کا