Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

تا به حال فقط اسم اورهان پاموک رو شنیدم و کتاب هاش رو توی قفسه های کتاب فروشی و یا در عکس های دسته جمعی مختلف از همگی شون در کنار هم  توی پیج و سایت نشر چشمه دیدم * ! 

ازونجایی که راهنمایی هاتون در رابطه با بیگانه بهم چسبید:دی الانم هرآنچه از اورهان پاموک می دونید دریغ نکنید :-) یعنی انتقال تجربیاتتون و در وهله ی اول اینکه ; به طور کلی آیا اورهان پاموک بخوانیم یا نخوانیم! (با ذکر دلیل اگر می شود:دی) بعد اگر باید بخوانیم,  با چه شروع کنیم و تا ته با چه ترتیب و اولویتی فرمون را به دست بگیریم! و یا اینکه نه, کلا همه از دم خوب و عالی و هرکدام که خودم عشقم کشید :دی


*گاهی وقت ها فکر می کنم چرا مهریه ام رو نذارم کل کتاب های نشر چشمه و یا نه ورژن سنگین تر, یک کتابخونه نسبتا بزرررگ پر از کتاب =)) [آیکون از سکه و بال مگس و رز سیاه و فولان و فلان که بهتره ] :دی

۷ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۰
تو کا

عمه ام پاشده یکی از عکس های بچگیمونو گذاشته برای پروفایلش, بعد ... بعد چیه دیگه, خودتون ببینید دیگه :|

اونیکه سر نداره توی عکس, منم :|

برگشتم می گم عمه جون سر من کجا رفته؟!! میگه خودش قطع شد تو عکس جا نشد =)) [آیکون کراپ کردن را به بزرگترهای خود یاد بدهید]

۱۱ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۰
تو کا
نزدیک شدن به ایامی رو که قبل از خروج از خونه, بااااید مدتی رو بین شک تابستونی یا پاییزی بپوشم, سر کنید :/ و قسمت تلخ ماجرا هم همیشه اینجاست که هر میزان شما تصمیم به تابستونی تر بگیرید, هوا پاییزی تر از آب درمیاد و یا برعکس هرچه شکل و شمایل پاییزی به خودتون بگیرید, هوا کااااملا تابستونی می مونه :| 

۶ نظر ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۱۸
تو کا

فقط امیدوارم روزی نرسد که امکانی به امکانات وبلاگ نویسی مان افزوده شود که نشان بدهد چه کسانی پست مان را خوانده و رفته اند و  کامنتی نگذاشته اند و یا چه کسانی هنوز تصمیم نگرفته اند آن ستاره ی روشن مربوط به ما را خاموش کنند!


۹ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۵
تو کا

یک سری ها هم هستند که می شود, دایرالمعارف خرافات و نیست در جهان ترین باورهایی که فکرش را هم نمی کنید, به حسابشان آورد! این افراد برای هر حرکت و جنبشی که از هر جنبنده و موجود زنده و مرده ای (منظور بی جان) سر می زند, حتما ربطی خرافی در آستین دارند!! 

مثلا گیر سه پیچ بهتان بدهند که بچه را از جلوی چشم های آن مردک چشم رنگی دور کنید, چرا که آدم های چشم رنگی زود چشم می زنند (چه واج آرایی چشمی شد:دی ) 

یا در حال جارو برقی کشیدن هستید که یکهو می بینید شارپ( زارررپ!؟ زاررررت؟! یا حتی دوستی داشتم می گفت زاررررچ :/)  از یک جایی یکی خوردید! به سان آدمی که نفهمیده از کجا و برای چه آخر خورده , به صورت یک علامت سوال,تعجب تمام معنا برمی گردید به سمت ضارب که با توجیه " جاروبرقی خورد بهم, آخه می دونی که اگه جاروبرقی به آدم بخوره عمر آدم کم میشه واسه همین یکی بهت زدم تا ختثی بشه" مواجه می شوید! [آیکون به همین برکت قسم] :|

یا دوان دوان به طرف ظرف غذای بی در می دود و تشرگونه به شما می گوید درب غذا را همیشه بگذار چون شیطان داخلش تف می اندازد! 

یاااااا همینکه آجیل مشکل گشایی رو که بهم دادند رو به رضا میدم , یکهو قاپیده می شود و دوباره به خودم داده می شود و توجیه می شوم که آجیل مشکل گشا را مرد نباید بخورد وگرنه تاثیر مشکل گشاییش از بین می رود!! منم برمی گردم می گم: پس می دادین یه نکته قبل از مصرف روش اضافه می کردن " که اگر مرد هستید سریعا این بسته را به نزدیک ترین زنی که در اطراف خود می بینید بدهید و از باز کردن بسته تحت هر شرایطی خودداری کنید"


خدایاااااااااااا....


۱۸ نظر ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۹
تو کا


روز ها و هفته ها و ماه ها گذشت و این فیلم توی آرشیوم خاک خورد و خاک خورد، چون فکر می کردم قشنگ نیست و حوصله اشو ندارم! تا کسی از کتابش گفت و از اینکه قشنگ بوده! و نتیجه این شد که بالاخره فیلم رو دیشب دیدم :)
یک کلاسیک عاشقانه ی انگلیسی که از دیشب من فقط گیر کردم روی این آهنگش *_*

The gardener’s son was standing by;
Three flowers he gave to me
The pink, the blue, and the violet, too,
And the red, red rosy tree,
The red, red, rosy tree.

But I refused the red rose bush
and gained the willow tree,
So all the world might plainly see
How my love slighted me,

How my love slighted me.

و خود فیلم 

۵ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۳
تو کا

امروز با یک پدیده ی انسانی آشنا شدم, که دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر بود و 29 شهریور دفاعیه داشت! ولی در کمال تعجب و به عنوان یکی از عجایب خلقت, این دوست عزیز نه می تونست ویندوز کامپیوترش رو عوض کنه و حتی از اون هم عجیب تررر نه می تونست که چطور باید با وورد کار کرد! 29 شهریور دفاع داشت ولی تا امروز فکر کرده بود که دفاع هم مثل یک ارایه ی کلاسی ساده است  با فقط یه پاورپوینت ساده تر! 

باورتون نمیشه ولی نمی تونست با وورد کار کنه! یه دانشجوی ارشد مهندسی کامپیوتر , نه لیسانس ها, نه!!! فوووق لیسانسسس, اونم مهندسی کامپیوتر :| 


۷ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۲۲
تو کا

چند وقتیه توی یه کانال هیپ هاپ جوین شدم ولی تا حالا حتی یکی از آهنگ هاشو هم دانلود نکردم! هر چی بالا پایین می کنم کانال رو  می بینم دیگه این من الانم نه دِرِک دوست داره, نه فیفتی سنت و نه اسنوپ داگ( اینو ازون اول هم دوست نداشتم :|)  و نه امینم (حتی امینم :زار ) و باقی دوستان که اصلا آشنایی یک درصدی هم ندارم باهاشون!

یکی نیست بگه دلبندم پس چرا هی کانال رو زیر و رو می کنی! یک گزینه لیو چنل هم این بین برات گذاشتن :| 

۳ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۹
تو کا

" یوزف می کوشد آن جوان معصوم را درک کند و خود را به جای او بگذارد، اما نمی تواند. آن احساساتی گریِ آمیخته با سادیسم، کاملا با سلیقه ها و سرشت او در تضاد است. برگ سفیدی از دفتر خاطرات جدا می کند و این جمله را با مدادی روی آن بازنویسی می کند: "از غم او لذت عظیمی برده ام. " زمان درازی به آن دو دست خط نگاه می کند؛ دست خط قدیمی کمی خام است اما دست خطِ دیروز همان قالبی را دارد که امروزِ دارد. این شباهت برایش ناخوشایند است، آزارش می دهد، در هم می کوبدش. چه طور ممکن است دو نفر این قدر بیگانه، این قدر متضاد، دست خطی یکسان داشته باشند؟ این جوهره ی مشترک که او و آن بچه ی لوس و ننر را به یک شخص واحد تبدیل می کند، در چیست؟ "


"یوزف شروع می کند به ریز ریز کردن صفحات دفتر خاطرات. بی شک حرکتی اغراق آمیز و بی حاصل است؛ اما ضرورتی را احساس می کند که انزجارش را آزاد کند؛ ضرورت نابودی آن پسرک، تا مبادا روزی (هر چند در یک کابوس)، پسرک را با او اشتباه بگیرند، به جای پسرک او را مضحکه کنند، او را مسئول گفته ها و اعمال پسرک بدانند! "

    از کتاب "جهالت" میلان کوندرا

۸ نظر ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۲
تو کا

چقدر سخته تحمل حس حسادت به چیزی که می تونستی تو هم سهمی ازش داشته باشی, حتی فقط به اندازه ی سهمی از یک خوشحالی! ولی حالا هیچ سهمی نداری و هیچ ربطی هم نداری! بیرون از همه چیز ایستادی و سعی می کنی بغض های قلمبه شده ات رو بفرستی پایین و تند تند پلک بزنی تا اشک ها نیان و صف نکشن! تازه باید تظاهر کنی که خوشحال هم هستی در برابر بقیه ای که  نمی دونن که این چیزی بوده که چقدرررر توی رویاهات خودت رو جزوش حساب می کردی برای روزی که از راه می رسه ....


+یک دنیا ممنون از کامنت هاتون :) همشون برام یک عالمه ارزش داشت و اگه اشکالی نداشته باشه جواب تک تک به کامنت هاتون ندم.

۱۰ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۲
تو کا