Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه

جهالت

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۱۲ ب.ظ

" یوزف می کوشد آن جوان معصوم را درک کند و خود را به جای او بگذارد، اما نمی تواند. آن احساساتی گریِ آمیخته با سادیسم، کاملا با سلیقه ها و سرشت او در تضاد است. برگ سفیدی از دفتر خاطرات جدا می کند و این جمله را با مدادی روی آن بازنویسی می کند: "از غم او لذت عظیمی برده ام. " زمان درازی به آن دو دست خط نگاه می کند؛ دست خط قدیمی کمی خام است اما دست خطِ دیروز همان قالبی را دارد که امروزِ دارد. این شباهت برایش ناخوشایند است، آزارش می دهد، در هم می کوبدش. چه طور ممکن است دو نفر این قدر بیگانه، این قدر متضاد، دست خطی یکسان داشته باشند؟ این جوهره ی مشترک که او و آن بچه ی لوس و ننر را به یک شخص واحد تبدیل می کند، در چیست؟ "


"یوزف شروع می کند به ریز ریز کردن صفحات دفتر خاطرات. بی شک حرکتی اغراق آمیز و بی حاصل است؛ اما ضرورتی را احساس می کند که انزجارش را آزاد کند؛ ضرورت نابودی آن پسرک، تا مبادا روزی (هر چند در یک کابوس)، پسرک را با او اشتباه بگیرند، به جای پسرک او را مضحکه کنند، او را مسئول گفته ها و اعمال پسرک بدانند! "

    از کتاب "جهالت" میلان کوندرا

۹۶/۰۶/۲۰
تو کا

نظرات  (۸)

خوندمش.. خیلی وقت پیش.. سال ها قبل.. یادش بخیر چقد کتاب می خوندم!
پاسخ:
الانم مگه استراحت مطلق نیستی، بشین دوباره از سر بگیر خوندنو :دی
یوزف صحیح تره یا ژوزف؟
پاسخ:
ترجمه ای که من خوندم یوزف نوشته بود .
این همه میلاند کوندرا یه جا نمیتونی هضم کنیااا:دی
پاسخ:
اون دو تا رو خیلی وقت پیش خونده بودم و جهالت هم اخیرا ( هی می خواستم این تیکه اشو پست کنم تا بالاخره قسمت شد)
وگرنه، نه بابا همه با هم آخه :دی
نمی شه! اینقده خوابکی ام که همون سطر اول کتاب خروپفم می ره هوا :////
پاسخ:
خسته نباشید خوب :))))
جالب بود
این حضرت :((
پاسخ:
کدامین حضرت رو الان گفتی :دی
۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۸ جـاودان ـم
معرفی کتابِ جدید و خوب صرفاً باعث میشه با بغض به تمام نخونده‌هایی که تو ده ماهِ آینده‌ نخواهم خوندشون فک‌کنم. دلم گرفت. :|
بعد فک‌کن با این وضعیت میرم تو شهرکتاب، کتاب ـارو بو می‌کنم بغل می‌کنم بغص ناک میگمشون: "کیوتی، من میام تورو می‌خرم. همینجا منتظر بمون. من برمی‌گردم." و فین‌فین‌کنان از کادر خارج میشم. :|
پاسخ:
کنکور تایم خوش بگذره :دی 
خوب بخرشون :) من حالا اینقدر کتاب خریده ی نخونده دارم :/ اقلن آدم ارضا بشه وقتی از شهر کتاب میاد بیرون, نمونه رو دل آدم عقده بشه :|  :)))
۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۳:۱۴ جـاودان ـم
خخ تف.. نمی‌گذره لعنتی. =)) نمی‌گذره.. 
جطور می‌تونی کتاب بخری و نخونی؟ :)) من نرسیده به خونه می‌خورم ـشون. =))
پاسخ:
دیگه تو هم به سن و سال ما برسی همینجوری میشی :)) 
ما هم جوون بودیم روزی یه کتاب هزار صفحه ای خوراکمون بود ولی الان دیگه نرم , نرم و ذره ذره می خونیم -_-  هعییی جوونی کجایی که یادت به خیر *__*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی