Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۴ مطلب با موضوع «من و وجدان بیدار همیشه خفته ام» ثبت شده است

هر وقت دلم می گیره, تازه می فهمم چقدرررر تنهام! چقدررر بلد نیستم و نبودم آدمی باشم که بتونم یکی رو کنارم داشته باشم! تازه می فهمم بعد از بیست و پنج سال عمر چقدر نتونستم با یه نفر از مامان و بابا و داداش گرفته تا دوست و همکار و همکلاسی و .... صمیمیی باشم به معنی تمام کلمه! من واقعا هیییچ کسی رو ندارم که باهاش صمیمی باشم نه به این خاطر که آدم های اطرافم نخواسته باشن و نخوان درحالیکه من خواسته باشم!! برای اینکه هیچ وقت به کسی اجازه ندادم نزدیک بشه! همیشه همه رو توی یه فاصله ی مشخص از صمیمیت نگه داشتم! 
و مطمئنم که هیچ وقت هم به کسی اجازه نمی دم همچنان نزدیک بشه! چون واقعا بلد نیستم و نمی تونم باهاش کنار بیام! ولی بعضی وقت ها, سر کردن با یه حس عمیییق تنهایی خیلی سخت می گذره! 

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۵
تو کا
فردا که سیزده بدره و روز خانواده ها و این حرف ها و هیچ، پس فقط امروز آخرین روزه تا ن رو ببینم قبل از اینکه برگرده تهران! ولی ... ولی باز شروع کردم به دوست بودن و دوست داشتن و اهمیت دادن به آدم ها توی دلم! دوستم هستن و دوستشون دارم و صد در صد مهم هستن ولی جواب پیام هاشونو دیر به دیر میدم!! تبریک عید برای خیلی ها نفرستادم! عکس تولد خیلی ها رو توی پیج های اینستاشون لایک نکرده رد می کنم چون می دونم کامنت تبریک نخواهم گذاشت و لایک بی تبریک همون نباشه بهتره! قرار گروهی گذاشته میشه و من با اینکه توی دلم حس می کنم که دلم تنگ شده ولی هیچ اشتیاقی برای رفتن نشون نمی دم و حتی حرفی هم نمی زنم! روز مادر از صبحش پامیشم می رم خیابون واسش کادو بخرم و تا ظهرم به خاطرش می چرخم ولی چیزی که فقط به درد خودش و استفاده ی خودش و دل خودش بخوره پیدا نمی کنم و میام خونه و عوضش تااااا شب حتی یه کلمه بهش نمی گم روزت مبارک! با اینکه می دونم کادو اصلا براش مهم نیست و همین یه جمله چجوری اشکو تو چشماش جمع می کنه! می دونم و تا شب حرف نمی زنم-_- دو روز قبل از عید ن رو می بینم و میریم بیرون و با اینکه دلم براش واقعا تنگ شده بود ولی کل مدتی که تو خیابونیم حواسم اصلا نیست و تو فکرم و ساکتم و وقت خداحافظی که میشه یادم میفته که ع مثلا چنند ماه بود ندیده بودمش مثلا ها-_- حالا هم که امروز آخرین روزه که قبل از برگشتنش ببینمش، بازم فقط توی دلم دارم به این فکر می کنم دیگه تا چننند ماه دیگه دوباره نمی تونم ببینمش و دوباره دور میشه و باز همچنان زبونی و عملی خاموش و ساکت -_-
من چه مرگمه که همیشه فکر می کنم دوست داشتن آدم ها توی دلم و برای خودم برای هر دو طرف بسه! چرا اینقدر عملا لال و مسکوت میشم و نمی ذارم خودشون هم بفهمن چقدر مهمن، چقدر ارزش دارن و چقدر دوستشون دارم!!
۷ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۰۱
تو کا
گاهی وقت ها هست که زندگیت یه گره کور داره، یه مشکل و یه مسئله که هیچ راه حلی واسش نیست جز اینکه باهاش کنار بیای، حتی اگه زندگیت رو کاملا کوفتی و غیرقابل تحمل کرده باشه، بازم چاره ای نداری، چون یه گره کور، یه گره کوره!!!
ولی گاهی وقت ها هست که حال و روزت مثه یه کلاف سردرگم می مونه!! بعد که میشینی و سر فرصت این کلاف رو سوا می کنی و تر و تمیز یه گلوله ازش جدا می کنی، هم می فهمی که دردت چیه و هم درمونش رو می فهمی، منتها ... منتها بازم سر همون خونه ی اول می مونی، همچنان روزهات گند و مزخرفن، همچنان سرخورده ای و مثه یه مرغ سرکنده بی آرامش و بی قراری، چون درمونی که دردت داره، راه حلی که مشکلت داره آسون نیست، چون تو شجاع نیستی، چون شجاعتشو نداری ...

و اینجاست که آرزو می کنی کاش با یه گره کور طرف بودی...
۵ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۲۴
تو کا

یه روزهایی هم هست تهش که می‌رسه می‌گی کاش می‌شد با یه کیلیر هیستوری محو می‌شد و فرداش که صبح می‌شد هیشکی یادش نمی‌موند که تو چقدر بد بودی :(

همیشه هم این نیست که شاد و شنگول باشی! همیشه هم این نیست بیای دستاوردهاتو قطار کنی! همیشه هم این نیست که فقط دست و تشویق و هورا نصیبت بشه!!

گاهی هم هست که ته روزت که برسه می‌بینی چقدر حرف‌های بد زدی، چقدر بدجنس بودی، چقدر خودخواه بودی، چقدر غیرقابل تحمل بودی و چقدر بی‌انصاف...

۵ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۷
تو کا