Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۴ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

مثلا به جای شومیز و لباس نخی و گل گلی و چهارخونه, ازین لباسا جدا کنی بذاری که این روزها بپوشی *___*

از اتاق فرمان اشاره می کنن به هرحال آرزو بر جوانان عیب نیست :|

۱۶ نظر ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۱
تو کا
در حالیکه سالیان سال پیش یک همچین روز و یک همچین ساعتی از کله ی سحر یحتمل مصدق تو رختخوابش یه دستشو زده بوده زیر سرشو به سقف خیره بوده یا شایدم هی ازین پهلو به اون پهلو می غلتیده، در حالیکه دل تو دلش نبوده که بالاخره می خوان برن نفت رو ملی کنن و میک هیستوری کنه که بیا و ببین!!! نمی دونست که یه سال 95ی هم می رسه مزین به یک سری آیندگانی که خجسته وار و مرجان به گوش_ یه لئونارد کوهنم وسطش نمی دونم از کجا اومده، هی رد میشه یه کم کیفیت جو رو دستخوش تغییر میده:| _ شادمانه که بالاخره داره قلقلک های نوروزی رو زیر پوستش حس می کنه و واسه خودش لاک زده و کاپوچینوشو سر می کشه و از ساعات دانلود رایگانش هم نهایت استفاده رو  داره می بره و اگه هم دل تو دلش نیست واسه اینه که نگین اومده، عمه ژانش هم تا ساعات دیگه میاد، سه قلوها هم تا هفته ی دیگه یحتمل میان و فلششم پر کرده انیمیشن واسه افتر زایمان که سه قلوها میان خونه مادربزرگه تا ابر و باد و مه و خورشید و فلکی که دست به دست هم دادیم به مامانشون کمک کنیم، اون وسط مسطا اونا رو هم ببینیم! یه لبخنننند گنده هم واسه پس فردا نگه داشته یه گندهه صورتیشوووووو :دی (کلا باقی بهانه ان، این اصل کاریه:دی )



به جز اینا حقیقتا صحبت خاص پایانی دیگه با 95 ندارم! با 96 که پشت دره هم صحبت خاصی ندارم!! ازونجایی که هربار تصمیم گرفتم، کاشف به عمل اومد همشون تصمیم های کبری‌جون بودن نه مال من :| می خوام امسالو اجالتا بدون انتظارات خاصی از خودم شروع کنم :دی

۱۵ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۱۰
تو کا

امروز عباس رو تو میوه فروشی دیدم، البته آقا عباس! آقا عباسی که نمی‌دونم فامیلش چیه!! :/ آقا عباس شوهر خانم "ن" معلم ادبیات دوره‌ی راهنماییم بود (و هست همچنان، "بود" بیشتر به معلم ادبیات بودن خانم "ن" اشاره داشت) خود جناب عباس هم معلم می‌باشد البته، ولی ازون دسته معلم‌های مردی بود که انگار کلا به تدریس در مدرسه‌ی دخترونه علاقه نداشت، چرا که رنگ و رخسارش رو نه در راهنمایی و نه در دبیرستان، دور و بر مدرسمون مشاهده ننمودم. البته عباس بودنش هم همین امروز فهمیدم، چون همینکه پاشو گذاشت تو میوه فروشی ، غلام میوه فروش با لفظ سلام عباس جون، ورودش رو اعلام کرد و خوشامد گفت:دی

امروز عباس رو دیدم و یاد خانم "ن" افتادم! یاد این افتادم که زنگ‌های خانم "ن" تنها زنگ‌هایی تو سه سال راهنمایی بودن که من تهش بغض نداشتم، خودمو تنها و بی‌ارزش و بی‌خاصیت و هیچ کسی نمی‌دیدم، بلکه فقط توی اون زنگ‌ها بود که حس می‌کردم آدمم و حس می‌کردم ارزش دارم و تنها چیزی که مهم بود درس بود و همه چیز عادی و معمولی می‌گذشت و همه جزیی از هم بودیم و یکجا و یک دست یک کلاس بودیم! چون از معدود معلم‌هایی بود که بین کسی فرق نمی‌گذاشت و همه رو به یک چشم می‌دید، برعکس تعداد بی‌شمار دیگه‌ای از معلم‌هایی که فقط و فقط با دوست داشتن یک تعداد مشخص و یا به عبارت دقیق‌تر فقط سه نفر مشخص رو آدم به حساب آووردن  و کلاس رو حول این سه نفر برگزار کردن، سه سال راهنمایی و هر لحظه و هر روزش رو واسه من به یه کابوس تبدیل کرده بودن و کلا باعث شد کم کم از یه بچه‌ی پر شور و شر به یه بچه‌ی ساکت و خجالتی و بی‌اعتماد به نفس تبدیل بشم که تا سال ‌ها بعدش تمام تلاشم بر این بود و همچنان هست_البته کم‌رنگ‌تر_ که خودمو از شر همچین چیزی بودن خلاص کنم!

امروز عباس رو دیدم و یاد خانم "ن" افتادم و بی اختیار یه لبخند زدم به یاد اون زنگ‌های املا و انشا و ادبیات خانم "ن" ـی که اگه بخوای یه تعبیر براش پیدا کنی دقیقا مثه یه تک نورِ سو سو کننده وسط  ظلمات تنهایی و احساسات مذخرف اون دورانم بود:)

۷ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۱
تو کا
هیچ وقت تیرامیسو و میرزا قاسمی رو با فواصل کمی از هم نخورید چرا که باعث می شود باقی روزتان را در رفت و آمد و دویدن برای رسیدن به دستشویی سپری کنید *__*
.

بر سنگ قبرم بنویسید آن بانو بی توجه به وقایع آخرین روز از عمرش باز هم تا آخرین دقایق به یاد نصفه تیرامیسوی باقیمانده در یخچال ماند...
۱۳ نظر ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۴
تو کا