Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۸ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

مثلا به جای شومیز و لباس نخی و گل گلی و چهارخونه, ازین لباسا جدا کنی بذاری که این روزها بپوشی *___*

از اتاق فرمان اشاره می کنن به هرحال آرزو بر جوانان عیب نیست :|

۱۶ نظر ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۱
تو کا

دیده شده که یک سری ها هستن که پا میشن عنرعنر می رن که سیم کارت هاشونو 4G کنن, بعد همچنان طبق معمول یادشون هم رفته که کارت ملی تنها مدرک مورد نیاز برای این کاره!! و خیلی خدایی بود که کارت ملیش اتفاقی توی کیفش بود :/ بعد کپی کارت ملیشو که تحویل میده در مواجهه با سوال بعدی که: "سیم کارت به نام خودتونه دیگه ؟!" یکهو لامپ بالای سرش نه تنها روشن میشه بلکه به سرعت در افق محو میشه چون طرف یادش میاد که هم سیم کارت رایتلش و هم ایرانسلش هیچ کدوم به نام خودش نیست :| حالا وضع ایرانسله خوبه, چون به نام مادرشه ولی رایتله که به نام یکی از داداش های شوهر دخترعموشه رو چی کار کنه :| 

بدین ترتیب بعضی ها دست از پا درازتر برمی گردن خونه اشون :| 

۱۵ نظر ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۴
تو کا
فردا که سیزده بدره و روز خانواده ها و این حرف ها و هیچ، پس فقط امروز آخرین روزه تا ن رو ببینم قبل از اینکه برگرده تهران! ولی ... ولی باز شروع کردم به دوست بودن و دوست داشتن و اهمیت دادن به آدم ها توی دلم! دوستم هستن و دوستشون دارم و صد در صد مهم هستن ولی جواب پیام هاشونو دیر به دیر میدم!! تبریک عید برای خیلی ها نفرستادم! عکس تولد خیلی ها رو توی پیج های اینستاشون لایک نکرده رد می کنم چون می دونم کامنت تبریک نخواهم گذاشت و لایک بی تبریک همون نباشه بهتره! قرار گروهی گذاشته میشه و من با اینکه توی دلم حس می کنم که دلم تنگ شده ولی هیچ اشتیاقی برای رفتن نشون نمی دم و حتی حرفی هم نمی زنم! روز مادر از صبحش پامیشم می رم خیابون واسش کادو بخرم و تا ظهرم به خاطرش می چرخم ولی چیزی که فقط به درد خودش و استفاده ی خودش و دل خودش بخوره پیدا نمی کنم و میام خونه و عوضش تااااا شب حتی یه کلمه بهش نمی گم روزت مبارک! با اینکه می دونم کادو اصلا براش مهم نیست و همین یه جمله چجوری اشکو تو چشماش جمع می کنه! می دونم و تا شب حرف نمی زنم-_- دو روز قبل از عید ن رو می بینم و میریم بیرون و با اینکه دلم براش واقعا تنگ شده بود ولی کل مدتی که تو خیابونیم حواسم اصلا نیست و تو فکرم و ساکتم و وقت خداحافظی که میشه یادم میفته که ع مثلا چنند ماه بود ندیده بودمش مثلا ها-_- حالا هم که امروز آخرین روزه که قبل از برگشتنش ببینمش، بازم فقط توی دلم دارم به این فکر می کنم دیگه تا چننند ماه دیگه دوباره نمی تونم ببینمش و دوباره دور میشه و باز همچنان زبونی و عملی خاموش و ساکت -_-
من چه مرگمه که همیشه فکر می کنم دوست داشتن آدم ها توی دلم و برای خودم برای هر دو طرف بسه! چرا اینقدر عملا لال و مسکوت میشم و نمی ذارم خودشون هم بفهمن چقدر مهمن، چقدر ارزش دارن و چقدر دوستشون دارم!!
۷ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۰۱
تو کا
تو این روز و روزگار که اراده اتون کم سرش خلوت نیست و از همه طرف زیر فشاره تا بلکه بتونه شما رو جمع و جور کنه!! تو این روز و روزگار که محرک و انرژی بخش و ویتامین و تقویت کننده های اراده همچون سیمرغ دارن به افسانه تبدیل میشن و هی دور از دسترس ترتر و ترتر میشن!! بله توی این روزها اراده ی شما وسط جرررر دادن خودش واسه آشتی دادن شما با مقوله ی "خواب در شب و بیداری در روز" و بی معنی کردن "بیداری در شب و خواب در روز" و همینطور راضی کردن شما به نشستن سر درس و مشقاتون و اینکه آرزو به دلش ماند که یکبار با تیپپا و دمپایی ابری خیس نه، بلکه شما با رضایت کامل راهی باشگاه و دیگر اماکن عمومی و کلا هر چیزی که اجتماع محسوب شود، بشوید، که با این اوضاع احتمال اینکه آروزیش را به گور ببرد بیشتر است [ آیکون فول شطرنجی]   و .... ( بقیه اش دیگه خصوصیه، با من و اراده ام:دی وگرنه مای پور کانشس، پورتر از این حرفاست :/ )
بله توی این روز و روزگار نفس نفس زدن و پت پت کردن اراده، فقط یک جمله ی امری "خودتو نخارون، خودتو نخارون" کم بود که به جمعمان اضافه گشت :/
باور کنید آدم یک بار بتونه مقاومت کنه، دوبار بتونه ولی سومی خیلی نادره *_*
تا حالا فکر می کردم مقاومت در برابر نخوردن یه دونه نون بربری با خامه محلی سخت ترین کار دنیاست ولی الان می فهمم که مقاومت در برابر نخاروندن خود، در حالیکه حس می کنید یک ارتش پشه بهتون حمله کرده و هم می سوزه و هم می خاره، اسفبار ترین وضعیت ممکنه :|
شاید به نظرتون احمقانه بیاد ولی وقتی عدل توی یه تعطیلات دو هفته ای و تعطیلی تمامی مطب متخصصین شما یه حساسیت از یک منبع ناشناس و یک طیف وسیعی از خوراکی ها به جونتون افتاده و امروز دقیقا ده روزه که شما دارید خودتونو می خارونید و دیگه چیزی به عنوان پوست روی بدنتون دیده نمیشه ، و فقط سطح قرمز قلمبه شده ای به وفور به چشم می خوره حاضرید حتی جاشو با دندون درد عوض کنید، شاید به نظرتون احمقانه بیاد ولی واقعا همینطوره *__*

آمپولی که دکتر اورژانس بهم داد فقط چهار، پنج ساعت آرومم کرد و قرص و شربت ها هم که حتی دریغ از یک پنج دقیقه آسودگی!! با نیم کیلو خیار رو یکجا خوردن و پوست هاشو در محل سوزش و خارش گذاشتن شاید  یک ربع آسودگی حدودا حاصل بشه!! حموم کردن با شامپو بدن خنک کننده ی کلیر( ازینایی که مثه قرص نعنا می مونن، کل بدنت یوهو خنک میشه و یخ می کنه و بعد حس می کنی با مولکول مولکول روی پوستت داری نفس می کشی، که البته خوراک تابستون و روزهای داغ  و گرمه، نه توی این سوز و سرما:| ولی خوب چاره ای نیست) و آب سرد ، نیم ساعت آسودگی حاصل می شود!!

+شماها پیشنهاد آروم کننده ای ندارید؟ *__*

۱۱ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۴
تو کا
در حالیکه سالیان سال پیش یک همچین روز و یک همچین ساعتی از کله ی سحر یحتمل مصدق تو رختخوابش یه دستشو زده بوده زیر سرشو به سقف خیره بوده یا شایدم هی ازین پهلو به اون پهلو می غلتیده، در حالیکه دل تو دلش نبوده که بالاخره می خوان برن نفت رو ملی کنن و میک هیستوری کنه که بیا و ببین!!! نمی دونست که یه سال 95ی هم می رسه مزین به یک سری آیندگانی که خجسته وار و مرجان به گوش_ یه لئونارد کوهنم وسطش نمی دونم از کجا اومده، هی رد میشه یه کم کیفیت جو رو دستخوش تغییر میده:| _ شادمانه که بالاخره داره قلقلک های نوروزی رو زیر پوستش حس می کنه و واسه خودش لاک زده و کاپوچینوشو سر می کشه و از ساعات دانلود رایگانش هم نهایت استفاده رو  داره می بره و اگه هم دل تو دلش نیست واسه اینه که نگین اومده، عمه ژانش هم تا ساعات دیگه میاد، سه قلوها هم تا هفته ی دیگه یحتمل میان و فلششم پر کرده انیمیشن واسه افتر زایمان که سه قلوها میان خونه مادربزرگه تا ابر و باد و مه و خورشید و فلکی که دست به دست هم دادیم به مامانشون کمک کنیم، اون وسط مسطا اونا رو هم ببینیم! یه لبخنننند گنده هم واسه پس فردا نگه داشته یه گندهه صورتیشوووووو :دی (کلا باقی بهانه ان، این اصل کاریه:دی )



به جز اینا حقیقتا صحبت خاص پایانی دیگه با 95 ندارم! با 96 که پشت دره هم صحبت خاصی ندارم!! ازونجایی که هربار تصمیم گرفتم، کاشف به عمل اومد همشون تصمیم های کبری‌جون بودن نه مال من :| می خوام امسالو اجالتا بدون انتظارات خاصی از خودم شروع کنم :دی

۱۵ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۱۰
تو کا
* اینروزها کابوس‌هایی هستن که خوش‌باورانه فکر می‌کردیم هیچ وقت نخواهند رسید و همینطور هی همه چیز رو بهشون دایورت کردیم و دایورت کردیم و دایورت کردیم، جوری که حالا ما موندیم و یک عالمه تغییر و تحول و پروژه‌های نوروزی که اون روزها که می‌شد تک تک انجامشون داد، ندادیم و حالا همگی هجوم آوردن که دسته جمعی انجامشون بدیم :|
به من باشه همه رو منقضی می‌کنم :/ همه رووووووووو...

**توی این روزهایی که همه بدو بدو های نوروزی داشتن من چپیده بودم گوشه اتاقم سریال دیدن :| ازین مینی سریال‌های انگلیسی قرن چهاردهمی، شونزدهمی، پونزدهمی و رنسانسی و ازینا خلاصه :/ با این اوصاف توی مراسمات روبوسی عید به جای اینکه لپمو بفرستم جلو، اگه یه دفعه دستمو فرستادم جلو که بر اون بوسه بزنن، خیلی نباید جای تعجب باشه :|

*** طبیعیه وقتی شما تو کنج اتاقتون باشین و تو جمع خانواده نباشین، باقی خانواده خودشون سر اینکه رنگ در خونه رو به چه رنگ زیبایی دربیارن بدون حضور شما تصمیم‌گیری خواهند کرد و حالا درب خونه هم پتانسیل اینو داره که توی شوکولات خوری با باقی شوکولاتا و کاکائوها اسباب پذیرایی باشه :|| [آیکون خدایا بیا منو بخور :/ ]

****زایید یا نزایید، مساله اینست!!
همونطور که می‌دونید با پیشرفت روزافزون علم پزشکی، هنوزم که هنوزه درد زایمان کاملا دست خداست و خدا این یکی رو هنوز تصمیم نگرفته از حوزه‌ی اثوریتی خودش به حوزه‌ی هیومن اثوریتی تفویض کنه :| و بدینسان ما  جمیعا خانوادگی نمی‌دونیم به کارها و خریدهای عیدمون برسیم یا گوش به زنگ باشیم بدووییم بیمارستان، چرا که سه قلوهامون در راه اومدن هستن، اونم خیلی خیلی قریب الوقوع!! [نمونه‌اش شنبه‌ی پیش که همه رو دوان دوان کشوندن بیمارستان ولی خوب بازم به دنیا نیومدن و دوباره همگی جمع کردیم برگشتیم خونه سر بدو بدوهای عیدمون _که البته من نشستم سر سریال دیدنم، باقی همچنان  دوان دوان رفتن به پیشواز عید_

جدی نوشت و از ته دل: لطفا برای سه قلوهای ما و مامانشون دعا کنید تا همگشیون سالم و سلامت، حالا چه اینور سال یا اونور سال، پیشمون باشن :)



و همچنان معذرت اگه کامنتی از من نیست و نمی‌خونمتون...

۱۱ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۵
تو کا

امروز عباس رو تو میوه فروشی دیدم، البته آقا عباس! آقا عباسی که نمی‌دونم فامیلش چیه!! :/ آقا عباس شوهر خانم "ن" معلم ادبیات دوره‌ی راهنماییم بود (و هست همچنان، "بود" بیشتر به معلم ادبیات بودن خانم "ن" اشاره داشت) خود جناب عباس هم معلم می‌باشد البته، ولی ازون دسته معلم‌های مردی بود که انگار کلا به تدریس در مدرسه‌ی دخترونه علاقه نداشت، چرا که رنگ و رخسارش رو نه در راهنمایی و نه در دبیرستان، دور و بر مدرسمون مشاهده ننمودم. البته عباس بودنش هم همین امروز فهمیدم، چون همینکه پاشو گذاشت تو میوه فروشی ، غلام میوه فروش با لفظ سلام عباس جون، ورودش رو اعلام کرد و خوشامد گفت:دی

امروز عباس رو دیدم و یاد خانم "ن" افتادم! یاد این افتادم که زنگ‌های خانم "ن" تنها زنگ‌هایی تو سه سال راهنمایی بودن که من تهش بغض نداشتم، خودمو تنها و بی‌ارزش و بی‌خاصیت و هیچ کسی نمی‌دیدم، بلکه فقط توی اون زنگ‌ها بود که حس می‌کردم آدمم و حس می‌کردم ارزش دارم و تنها چیزی که مهم بود درس بود و همه چیز عادی و معمولی می‌گذشت و همه جزیی از هم بودیم و یکجا و یک دست یک کلاس بودیم! چون از معدود معلم‌هایی بود که بین کسی فرق نمی‌گذاشت و همه رو به یک چشم می‌دید، برعکس تعداد بی‌شمار دیگه‌ای از معلم‌هایی که فقط و فقط با دوست داشتن یک تعداد مشخص و یا به عبارت دقیق‌تر فقط سه نفر مشخص رو آدم به حساب آووردن  و کلاس رو حول این سه نفر برگزار کردن، سه سال راهنمایی و هر لحظه و هر روزش رو واسه من به یه کابوس تبدیل کرده بودن و کلا باعث شد کم کم از یه بچه‌ی پر شور و شر به یه بچه‌ی ساکت و خجالتی و بی‌اعتماد به نفس تبدیل بشم که تا سال ‌ها بعدش تمام تلاشم بر این بود و همچنان هست_البته کم‌رنگ‌تر_ که خودمو از شر همچین چیزی بودن خلاص کنم!

امروز عباس رو دیدم و یاد خانم "ن" افتادم و بی اختیار یه لبخند زدم به یاد اون زنگ‌های املا و انشا و ادبیات خانم "ن" ـی که اگه بخوای یه تعبیر براش پیدا کنی دقیقا مثه یه تک نورِ سو سو کننده وسط  ظلمات تنهایی و احساسات مذخرف اون دورانم بود:)

۷ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۱
تو کا
هیچ وقت تیرامیسو و میرزا قاسمی رو با فواصل کمی از هم نخورید چرا که باعث می شود باقی روزتان را در رفت و آمد و دویدن برای رسیدن به دستشویی سپری کنید *__*
.

بر سنگ قبرم بنویسید آن بانو بی توجه به وقایع آخرین روز از عمرش باز هم تا آخرین دقایق به یاد نصفه تیرامیسوی باقیمانده در یخچال ماند...
۱۳ نظر ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۴
تو کا