Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

۱۷ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

نمی دونم ویدئویی که گلشیفته (فراهانی رو می گویم ) از خودش و مادر و پدرش با اون وضعیت فان و بامزه توی اینستاگرام شیر کرده رو دیدید یا نه! ( فکر کنم برای روز مادر بود) نکته ی صحبتم این نیست که اگر ندیدید وای چه چیزی از دستتون رفته و یا باید ببینید و یا اصلا ویدئو خیلی باحال بود و این چیزها! یا اگر هم که دیدید نظر شما راجع بهش چیه! یا چه کامنت و احساسی شما نسبت بهش دارید! بلکه نکته ی حرفم اینه که بعد از دیدن این ویدئو احساسی که "من" نسبت به گلشیفته داشتم, غبطه و یا یه جور حسادت بود! وقتی دیدم بهزاد فراهانی _پدرش رو یعنی _ اونطور کنارش داره, بهش حسادت کردم! جوری که بغض توی گلوم جمع شد! خیلی حرفه که یه کشور بهت یک عالمه برچسب بچسبونه! خیلی حرفه که خودت کلا تمااام تابوهای اطرافت رو اونطور بشکنی و زیر پا بذاری! خیلی حرفه که اونقدر غیرمتعارف باشی ولی بابات همچنان باهات باشه! به پات وایسه! پشتت دربیاد! ولت نکنه! 

حرفم این نیست که چقدر کارهاش درسته و یا غلطه! یا واکنش درست نسبت به گلشیفته چیه! یا اصلا ما حقی داریم که واکنشی نشون بدیم یا نه! حرفم اینه که هرچی هم که بوده و هست ولی باباش یکی از اون آدم هایی نیست که وایساده مقابلش و رودر روش! بلکه دخترش هرچی که هست و هرچی که کرده, اون اومده و وایساده کنارش! خیلی حرفه که خانواده ای داشته باشی که به جای قضاوت عملکردت, عوضش همونجوری که هستی قبولت کنن و همچنان کنارت باشن.

خیلی وقت ها از خودم این سوال رو می پرسم که بابای من تا کجا با من هست! تا کجای اختلاف هامون رو می تونه تاب بیاره! اصلا من تا کجا می تونم ادامه بدم و بذارم فقط یه ریزه از اختلاف هامون به چشمش بیاد و تا کجا می کشم پنهان کنم و قایم کنم خود واقعیمو! می ترسم از اون روزی که دیگه نتونم و خسته بشم و بهش بگم منم از اون مدل آدم هاییم که همیشه براشون تاسف می خوردی! البته که کور نیست و یا ساده لوح! تا الان خیلی هاشونو فهمیده! و قبولشون کرده! چیزی که ده سال پیش مثلا, خوابش رو هم نمی دیدم که دیگه مجبور نباشم انجامش بدم چون بابام فکر می کنه یه دختر خوب هیچ وقت همچین کاری نمی کنه, الان خیلی هاشون رو مختارم انجام بدم و همچنان بابام دوستم داره و هییچ وقت هم اشاره ای بهشون نمی کنه! 

ولی من بیشتر می خوام!

۱۰ نظر ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۵۹
تو کا


در گذشته های خیلی دور، اون زمان ها که توی بلاگفا بودیم و بلاگفا برای خودش برو و بیایی داشت یادمه یه بلاگر بود به اسم "عسل مو فرفری" که بنا به گفته ی خودش در اصل موهاش به هیچ وجه هم فرفری نبود ولی خب عشقش کشیده بود و دلش خواسته بود در عالم بلاگری "عسل مو فرفری"  باشه. حالا چرا اول صبحی یادی از عسل بانوی مو فرفری سالیان دور بلاگفا کردم ؟! چون یه دورانی همین عسل بانو برگزارکننده ی صندلی داغ های بسیاری بود. اسم صندلی داغ که اومد یاد اون زمان ها برام زنده شد! که چطوری پای پست های صندلی داغ روزگار می گذروندیم و چه روزهایی بود خلاصه :)

حقیقتا خودم هم نمی دونم شخص مناسبی برای شروع صندلی داغ  می باشم یا نه :دی ولی خب دیگه به دعوت حریر بانو افتخار روشن کردن چراغ صندلی داغ نصیب بنده شد :) باشد که سالیان بعد یه روزی هم آیندگان وبلاگ نویسی بگن یه حریر بانویی بود که یادش بخیر یه دوره ای صندلی داغ های بلاگ رو راه انداخت :))

قوانین بازی رو اگر اینجا نخوندین، خلاصه بگم؛ به این صورت هست که از ساعت 9 صبح امروز تا 9 صبح فردا این پست در اختیار شماست تا هر سوالی که از بنده ی حقیر دارید و ندارید رو بپرسید و من هم جواب بدم :) و همزمان با تمام شدن مهلت پرسش و پاسخ، دوست عزیز بعدی پست صندلی داغش رو منتشر می کنه (راس ساعت 9 صبح فردا) و الی آخر...

خلاصه که بفرمایید، این گوی و این میدان کامنتدونی در اختیار شما تا هر سوالی که از من دارید بپرسید :)


۳۰ نظر ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۰۰
تو کا

حین داغ کردن غذای سحری، بعد از دراومدن بوی نامطبوعی از ناحیه گاز و سیااااه شدن و دوود کردن بشقاب ملامین مادربزرگه که به عنوان درپوش روی ظرف غذایی که از خونه ی مادربزرگه برای سحرم آوورده بودم، دوزاریم باعث شد که مرحمت بنموید و بیفتد و ما ملتفت بشیم که بالام جان ملامین جنس نسوز نیست :| بلکه از اجناس بسوز هست، اونم با دود و بساط و سیاه شدن و به باد رفتن بشقاب ملامین عتیقه در نوع خودش ِ مادربزرگه :/ (البته با توجه به اون باری که یه سس خوری زدم شیکستم و بعد هم یه دست لیوان دسته دار فرانسوی رو یکجا خرد و خاکشیر کردم  و تهش مامان بزرگم فقط گفت فدا سرت و بعدم که قوری پیرکس عمه ام هم شکستم که مامانبزرگم باز گفت این یکی که دیگه خیلییی فدا سرت:دی (مامانبزرگم خیلیم عمه کوچیکمو دوست داره :/) این بشقاب ملامین دور سوخته هم یحتمل جزو فدای سرم محسوب خواهد شد [آیکون لب هایش را غنچه می کند و سوت زنان از کادر خارج می شود و زیر لب زمزمه می کند من آخه از کجا می دونستم ملامین آتیش می گیره می سوزه] )

یادمه یک بار هم یه املت خدا نصیب هیچ کسی نکندی دادم بابام خورد و بنده خدا حتی هوچ هم نگفت تا بنده ملتفت شدم که برای درست کردن املت اول گوجه رو خوب ریز می کنن و می ریزن و تفت می دن بعد تخم مرغ میشکنش توش!! نه اینکه تخم مرغ رو بشکنی و بعد که گرفت گوجه ها رو به غایت های نگین های درررشت  بندازی تو تخم مرغ و بدی به خلق بیچاره :|||

یا اون باری که کالاجوش* بود و من برای دو ساعت روی سماور گذاشته بودمش که مثلا دختر خوبی بودم بابامو دوست داشتم که وقتی از راه اومد، غذای گرم بذارم جلوش ولی خوب ملتفت نبودم که کشک یه ذره بیشتر از یه حدی روی حرارات بمونه میشه مثه قره قوروت ترررررش دیگه چه برسه به دو ساعت :| و بابام مجبور شد نون و پنیر بخوره اونم به خاطر اینکه دختر گلش (شما بخونید خُلش :/) می خواست بهش ثابت کنه به فکر سرد و گرمی غذاش هم هست حتی...


خاطرات زیادن، که البته قربانی درجه اول همه شون هم بابای بیچارمه که اولین های من در آشپزی رو مجبور شده در زمان های نبود مامانم تجربه کنه :| ولی من به همین سه مورد اکتفا می کنم تا بیشتر از این چیزی از ارزش هام کم نشه دیگه :دی

*کالاجوش: اسمیه که ما بهش می گیم ولی فکر می کنم بین عوام به کله جوش معروف باشه که یه غذای ساده از ترکیب کشک آب کرده و گوجه رنده شده و پیاز داغ و سیر داغ و نعنا داغه _همه داغ دیده ها کلا :دی_ که من خودم خیلی دوستش دارم :)

۱۳ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۴۸
تو کا

مثلا به جای شومیز و لباس نخی و گل گلی و چهارخونه, ازین لباسا جدا کنی بذاری که این روزها بپوشی *___*

از اتاق فرمان اشاره می کنن به هرحال آرزو بر جوانان عیب نیست :|

۱۶ نظر ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۱
تو کا

دیده شده که یک سری ها هستن که پا میشن عنرعنر می رن که سیم کارت هاشونو 4G کنن, بعد همچنان طبق معمول یادشون هم رفته که کارت ملی تنها مدرک مورد نیاز برای این کاره!! و خیلی خدایی بود که کارت ملیش اتفاقی توی کیفش بود :/ بعد کپی کارت ملیشو که تحویل میده در مواجهه با سوال بعدی که: "سیم کارت به نام خودتونه دیگه ؟!" یکهو لامپ بالای سرش نه تنها روشن میشه بلکه به سرعت در افق محو میشه چون طرف یادش میاد که هم سیم کارت رایتلش و هم ایرانسلش هیچ کدوم به نام خودش نیست :| حالا وضع ایرانسله خوبه, چون به نام مادرشه ولی رایتله که به نام یکی از داداش های شوهر دخترعموشه رو چی کار کنه :| 

بدین ترتیب بعضی ها دست از پا درازتر برمی گردن خونه اشون :| 

۱۵ نظر ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۴
تو کا
فردا که سیزده بدره و روز خانواده ها و این حرف ها و هیچ، پس فقط امروز آخرین روزه تا ن رو ببینم قبل از اینکه برگرده تهران! ولی ... ولی باز شروع کردم به دوست بودن و دوست داشتن و اهمیت دادن به آدم ها توی دلم! دوستم هستن و دوستشون دارم و صد در صد مهم هستن ولی جواب پیام هاشونو دیر به دیر میدم!! تبریک عید برای خیلی ها نفرستادم! عکس تولد خیلی ها رو توی پیج های اینستاشون لایک نکرده رد می کنم چون می دونم کامنت تبریک نخواهم گذاشت و لایک بی تبریک همون نباشه بهتره! قرار گروهی گذاشته میشه و من با اینکه توی دلم حس می کنم که دلم تنگ شده ولی هیچ اشتیاقی برای رفتن نشون نمی دم و حتی حرفی هم نمی زنم! روز مادر از صبحش پامیشم می رم خیابون واسش کادو بخرم و تا ظهرم به خاطرش می چرخم ولی چیزی که فقط به درد خودش و استفاده ی خودش و دل خودش بخوره پیدا نمی کنم و میام خونه و عوضش تااااا شب حتی یه کلمه بهش نمی گم روزت مبارک! با اینکه می دونم کادو اصلا براش مهم نیست و همین یه جمله چجوری اشکو تو چشماش جمع می کنه! می دونم و تا شب حرف نمی زنم-_- دو روز قبل از عید ن رو می بینم و میریم بیرون و با اینکه دلم براش واقعا تنگ شده بود ولی کل مدتی که تو خیابونیم حواسم اصلا نیست و تو فکرم و ساکتم و وقت خداحافظی که میشه یادم میفته که ع مثلا چنند ماه بود ندیده بودمش مثلا ها-_- حالا هم که امروز آخرین روزه که قبل از برگشتنش ببینمش، بازم فقط توی دلم دارم به این فکر می کنم دیگه تا چننند ماه دیگه دوباره نمی تونم ببینمش و دوباره دور میشه و باز همچنان زبونی و عملی خاموش و ساکت -_-
من چه مرگمه که همیشه فکر می کنم دوست داشتن آدم ها توی دلم و برای خودم برای هر دو طرف بسه! چرا اینقدر عملا لال و مسکوت میشم و نمی ذارم خودشون هم بفهمن چقدر مهمن، چقدر ارزش دارن و چقدر دوستشون دارم!!
۷ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۰۱
تو کا
تو این روز و روزگار که اراده اتون کم سرش خلوت نیست و از همه طرف زیر فشاره تا بلکه بتونه شما رو جمع و جور کنه!! تو این روز و روزگار که محرک و انرژی بخش و ویتامین و تقویت کننده های اراده همچون سیمرغ دارن به افسانه تبدیل میشن و هی دور از دسترس ترتر و ترتر میشن!! بله توی این روزها اراده ی شما وسط جرررر دادن خودش واسه آشتی دادن شما با مقوله ی "خواب در شب و بیداری در روز" و بی معنی کردن "بیداری در شب و خواب در روز" و همینطور راضی کردن شما به نشستن سر درس و مشقاتون و اینکه آرزو به دلش ماند که یکبار با تیپپا و دمپایی ابری خیس نه، بلکه شما با رضایت کامل راهی باشگاه و دیگر اماکن عمومی و کلا هر چیزی که اجتماع محسوب شود، بشوید، که با این اوضاع احتمال اینکه آروزیش را به گور ببرد بیشتر است [ آیکون فول شطرنجی]   و .... ( بقیه اش دیگه خصوصیه، با من و اراده ام:دی وگرنه مای پور کانشس، پورتر از این حرفاست :/ )
بله توی این روز و روزگار نفس نفس زدن و پت پت کردن اراده، فقط یک جمله ی امری "خودتو نخارون، خودتو نخارون" کم بود که به جمعمان اضافه گشت :/
باور کنید آدم یک بار بتونه مقاومت کنه، دوبار بتونه ولی سومی خیلی نادره *_*
تا حالا فکر می کردم مقاومت در برابر نخوردن یه دونه نون بربری با خامه محلی سخت ترین کار دنیاست ولی الان می فهمم که مقاومت در برابر نخاروندن خود، در حالیکه حس می کنید یک ارتش پشه بهتون حمله کرده و هم می سوزه و هم می خاره، اسفبار ترین وضعیت ممکنه :|
شاید به نظرتون احمقانه بیاد ولی وقتی عدل توی یه تعطیلات دو هفته ای و تعطیلی تمامی مطب متخصصین شما یه حساسیت از یک منبع ناشناس و یک طیف وسیعی از خوراکی ها به جونتون افتاده و امروز دقیقا ده روزه که شما دارید خودتونو می خارونید و دیگه چیزی به عنوان پوست روی بدنتون دیده نمیشه ، و فقط سطح قرمز قلمبه شده ای به وفور به چشم می خوره حاضرید حتی جاشو با دندون درد عوض کنید، شاید به نظرتون احمقانه بیاد ولی واقعا همینطوره *__*

آمپولی که دکتر اورژانس بهم داد فقط چهار، پنج ساعت آرومم کرد و قرص و شربت ها هم که حتی دریغ از یک پنج دقیقه آسودگی!! با نیم کیلو خیار رو یکجا خوردن و پوست هاشو در محل سوزش و خارش گذاشتن شاید  یک ربع آسودگی حدودا حاصل بشه!! حموم کردن با شامپو بدن خنک کننده ی کلیر( ازینایی که مثه قرص نعنا می مونن، کل بدنت یوهو خنک میشه و یخ می کنه و بعد حس می کنی با مولکول مولکول روی پوستت داری نفس می کشی، که البته خوراک تابستون و روزهای داغ  و گرمه، نه توی این سوز و سرما:| ولی خوب چاره ای نیست) و آب سرد ، نیم ساعت آسودگی حاصل می شود!!

+شماها پیشنهاد آروم کننده ای ندارید؟ *__*

۱۱ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۴
تو کا
در حالیکه سالیان سال پیش یک همچین روز و یک همچین ساعتی از کله ی سحر یحتمل مصدق تو رختخوابش یه دستشو زده بوده زیر سرشو به سقف خیره بوده یا شایدم هی ازین پهلو به اون پهلو می غلتیده، در حالیکه دل تو دلش نبوده که بالاخره می خوان برن نفت رو ملی کنن و میک هیستوری کنه که بیا و ببین!!! نمی دونست که یه سال 95ی هم می رسه مزین به یک سری آیندگانی که خجسته وار و مرجان به گوش_ یه لئونارد کوهنم وسطش نمی دونم از کجا اومده، هی رد میشه یه کم کیفیت جو رو دستخوش تغییر میده:| _ شادمانه که بالاخره داره قلقلک های نوروزی رو زیر پوستش حس می کنه و واسه خودش لاک زده و کاپوچینوشو سر می کشه و از ساعات دانلود رایگانش هم نهایت استفاده رو  داره می بره و اگه هم دل تو دلش نیست واسه اینه که نگین اومده، عمه ژانش هم تا ساعات دیگه میاد، سه قلوها هم تا هفته ی دیگه یحتمل میان و فلششم پر کرده انیمیشن واسه افتر زایمان که سه قلوها میان خونه مادربزرگه تا ابر و باد و مه و خورشید و فلکی که دست به دست هم دادیم به مامانشون کمک کنیم، اون وسط مسطا اونا رو هم ببینیم! یه لبخنننند گنده هم واسه پس فردا نگه داشته یه گندهه صورتیشوووووو :دی (کلا باقی بهانه ان، این اصل کاریه:دی )



به جز اینا حقیقتا صحبت خاص پایانی دیگه با 95 ندارم! با 96 که پشت دره هم صحبت خاصی ندارم!! ازونجایی که هربار تصمیم گرفتم، کاشف به عمل اومد همشون تصمیم های کبری‌جون بودن نه مال من :| می خوام امسالو اجالتا بدون انتظارات خاصی از خودم شروع کنم :دی

۱۵ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۱۰
تو کا
* اینروزها کابوس‌هایی هستن که خوش‌باورانه فکر می‌کردیم هیچ وقت نخواهند رسید و همینطور هی همه چیز رو بهشون دایورت کردیم و دایورت کردیم و دایورت کردیم، جوری که حالا ما موندیم و یک عالمه تغییر و تحول و پروژه‌های نوروزی که اون روزها که می‌شد تک تک انجامشون داد، ندادیم و حالا همگی هجوم آوردن که دسته جمعی انجامشون بدیم :|
به من باشه همه رو منقضی می‌کنم :/ همه رووووووووو...

**توی این روزهایی که همه بدو بدو های نوروزی داشتن من چپیده بودم گوشه اتاقم سریال دیدن :| ازین مینی سریال‌های انگلیسی قرن چهاردهمی، شونزدهمی، پونزدهمی و رنسانسی و ازینا خلاصه :/ با این اوصاف توی مراسمات روبوسی عید به جای اینکه لپمو بفرستم جلو، اگه یه دفعه دستمو فرستادم جلو که بر اون بوسه بزنن، خیلی نباید جای تعجب باشه :|

*** طبیعیه وقتی شما تو کنج اتاقتون باشین و تو جمع خانواده نباشین، باقی خانواده خودشون سر اینکه رنگ در خونه رو به چه رنگ زیبایی دربیارن بدون حضور شما تصمیم‌گیری خواهند کرد و حالا درب خونه هم پتانسیل اینو داره که توی شوکولات خوری با باقی شوکولاتا و کاکائوها اسباب پذیرایی باشه :|| [آیکون خدایا بیا منو بخور :/ ]

****زایید یا نزایید، مساله اینست!!
همونطور که می‌دونید با پیشرفت روزافزون علم پزشکی، هنوزم که هنوزه درد زایمان کاملا دست خداست و خدا این یکی رو هنوز تصمیم نگرفته از حوزه‌ی اثوریتی خودش به حوزه‌ی هیومن اثوریتی تفویض کنه :| و بدینسان ما  جمیعا خانوادگی نمی‌دونیم به کارها و خریدهای عیدمون برسیم یا گوش به زنگ باشیم بدووییم بیمارستان، چرا که سه قلوهامون در راه اومدن هستن، اونم خیلی خیلی قریب الوقوع!! [نمونه‌اش شنبه‌ی پیش که همه رو دوان دوان کشوندن بیمارستان ولی خوب بازم به دنیا نیومدن و دوباره همگی جمع کردیم برگشتیم خونه سر بدو بدوهای عیدمون _که البته من نشستم سر سریال دیدنم، باقی همچنان  دوان دوان رفتن به پیشواز عید_

جدی نوشت و از ته دل: لطفا برای سه قلوهای ما و مامانشون دعا کنید تا همگشیون سالم و سلامت، حالا چه اینور سال یا اونور سال، پیشمون باشن :)



و همچنان معذرت اگه کامنتی از من نیست و نمی‌خونمتون...

۱۱ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۵
تو کا

امروز عباس رو تو میوه فروشی دیدم، البته آقا عباس! آقا عباسی که نمی‌دونم فامیلش چیه!! :/ آقا عباس شوهر خانم "ن" معلم ادبیات دوره‌ی راهنماییم بود (و هست همچنان، "بود" بیشتر به معلم ادبیات بودن خانم "ن" اشاره داشت) خود جناب عباس هم معلم می‌باشد البته، ولی ازون دسته معلم‌های مردی بود که انگار کلا به تدریس در مدرسه‌ی دخترونه علاقه نداشت، چرا که رنگ و رخسارش رو نه در راهنمایی و نه در دبیرستان، دور و بر مدرسمون مشاهده ننمودم. البته عباس بودنش هم همین امروز فهمیدم، چون همینکه پاشو گذاشت تو میوه فروشی ، غلام میوه فروش با لفظ سلام عباس جون، ورودش رو اعلام کرد و خوشامد گفت:دی

امروز عباس رو دیدم و یاد خانم "ن" افتادم! یاد این افتادم که زنگ‌های خانم "ن" تنها زنگ‌هایی تو سه سال راهنمایی بودن که من تهش بغض نداشتم، خودمو تنها و بی‌ارزش و بی‌خاصیت و هیچ کسی نمی‌دیدم، بلکه فقط توی اون زنگ‌ها بود که حس می‌کردم آدمم و حس می‌کردم ارزش دارم و تنها چیزی که مهم بود درس بود و همه چیز عادی و معمولی می‌گذشت و همه جزیی از هم بودیم و یکجا و یک دست یک کلاس بودیم! چون از معدود معلم‌هایی بود که بین کسی فرق نمی‌گذاشت و همه رو به یک چشم می‌دید، برعکس تعداد بی‌شمار دیگه‌ای از معلم‌هایی که فقط و فقط با دوست داشتن یک تعداد مشخص و یا به عبارت دقیق‌تر فقط سه نفر مشخص رو آدم به حساب آووردن  و کلاس رو حول این سه نفر برگزار کردن، سه سال راهنمایی و هر لحظه و هر روزش رو واسه من به یه کابوس تبدیل کرده بودن و کلا باعث شد کم کم از یه بچه‌ی پر شور و شر به یه بچه‌ی ساکت و خجالتی و بی‌اعتماد به نفس تبدیل بشم که تا سال ‌ها بعدش تمام تلاشم بر این بود و همچنان هست_البته کم‌رنگ‌تر_ که خودمو از شر همچین چیزی بودن خلاص کنم!

امروز عباس رو دیدم و یاد خانم "ن" افتادم و بی اختیار یه لبخند زدم به یاد اون زنگ‌های املا و انشا و ادبیات خانم "ن" ـی که اگه بخوای یه تعبیر براش پیدا کنی دقیقا مثه یه تک نورِ سو سو کننده وسط  ظلمات تنهایی و احساسات مذخرف اون دورانم بود:)

۷ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۱
تو کا