Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه

تو سریاله , دختره عملا وایساده هرچی از دهنش درمیاد و نمیاد به باباهه میگه و وسط مثلا مشکلات خانوادگی میگه به من چه فلانه و بهمانه و فقط آینده من مهمه و اینچیزا!! بعد به باباهه دیالوگ نمیدن و نمیدن تا اونجا که دختره برمی گرده میگه من فلانی رو می خوام و فقط با اون ازدواج می کنم! که باباهه اینجا صداش درمیاد که خجالت نمی کشی راجع به اینجور مسایل با بابات حرف می زنی! اینجور مسائل رو باید به مادرت بگی و بعد اون باید بیاد به من بگه و بعد من به مادرت بگم و بعد تو خبردار بشی!! 

یعنی دختره شیش صفحه دیالوگ داشت که ر..د به هیکل باباهه عملا! اینا اونوقت بد نبود! اینا اونوقت جای خجالت نداشت! اینا اونوقت پایه های عفت رو اصلن نلرزوند! اینا اصلا بنیان خانواده اسلامی رو زیر سوال نبرد که!! بعد همین که دو خط دیالوگ راجع به ازدواجش مستقیما به پدرش گفت! اونا بود که مشکل بودن!!


همه می دونیم چیز تازه ای نیست! بارها خیلی ها گفتن! بارها اشاره شده صدا و سیما عملا هیییچه ولی هر بار آدم همچین پدیده هایی می بینه, همچین به خورد ملت دادن هایی که می بینه دااااغی از اعماق وجودش چنان شعله می کشه که خدایا تا کی توی یک همچین سطحی از شعور و دغدغه!! واقعا تا کی خدا ....

۱۲ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۹
تو کا

_تمامی کسانی را که فینگیلیش تایپ می کنند _

[ایششش]

۱۰ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۰۱:۱۰
تو کا

چند وقتیست یکی از آن دفترچه گوگولی هایی را که خیلییی وقت است خریده بودم ولی چیزی داخلش ننوشته بودم را برداشته ام و ریز خرج ها و خریدهای روزانه ام را درش ثبت می کنم! 

نتیجه به شدت رضایت بخش برای جیبم ولی طاقت فرسا برای روحیه ام بوده است! چالشانه طور اصلا و حتی! همه چیز تحت کنترل درآمده و از میزان خریدهای هیجانی ام به شدت کم شده !

مثلا دیروز برای خرید یک پد لاک پاک کن هزار تومانی وارد مغازه ی آرایشی بهداشتی شدم و درحالیکه رژلب ها و لاک ها به شدت دلربایی می کردند ولی از وحشت ثبت شدن یک رژ لب 18هزار تومانی و لاک 7هزار تومانی در دفترچه, در کمال تاسف با همان یک پد هزار تومانی خارج شدم! حتی دست و دلم به یک رژلب دوازده هزارتومانی هم نرفت :/ ولی اگر دفترچه ای نبود ,چه بسا اصلا پد را یادم می رفت و با دو تا رژلب و دو تا لاک در دستم بیرون می آمدم :| [آیکون بیا قبول کن همه ی اینا به صلاحته ]

۱۶ نظر ۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۹
تو کا

متاسفانه قسمتی از فرهنگ ایرانی اینه که اگر ما خوب نیستیم در چیزی! اصلا وظیفه ای نداریم که با تلاش و کوشش خودمون رو ارتقا بدیم! و احیانا اگر کسی در این بین تصمیم داره خلاف جهت حرکت کنه و با تلاش و کوشش بهترین باشه! اونه که منفور میشه و تمام انگشت ها به سمتش می چرخه! 

و تمام وقتمون رو این پر می کنه که نفرت بورزیم و حسادت کنیم! غافل از اینکه اون کسی که داره تلاشش رو می کنه داره همچنان پیشرفت می کنه, علی رغم تمام چشم و ابروهایی که ما برایش می آییم!علی رغم  تمام ندید گرفتن های ما و آدم به خیال خودمون حساب نکردنش! اون آدم پیشرفت می کنه و پیشرفت می کنه و جمعیت غالب ایرانی همچنان در همون درجا و حسادت و نفرت پراکنی باقی می مونن! 

کاش یاد بگیریم اگر کسی از ما بهتر است, حتما از ما بیشتر تلاش می کند! 

کاش یاد بگیریم تلاش کردن عیب نیست!


+پست هایی ازین قبیل رو وقتی می نویسم توی شرایطش و جوش قرار گرفتم و چون نخواستم داستان رو کامل و با ذکری از اشخاص تعریف کنم, اینطور به صورت یه مسئله کلی پستش می کنم! و اگر ناراحت نمی شید توضیح یا بحث بیشتری راجع بهش ندارم!  باز هم ببخشید و ممنون که درک می کنید :)

۷ نظر ۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
تو کا

چه مرضیه که هم زمان سر درد و سرگیجه و حالت تهوع (اونم فقط حالتش نه اینکه بالا بیاری) و تنگی نفس و تپش قلب و دلشوره رو با هم داشته باشی *__* 

نکنه سرمو بذارم و دیگه بیدار نشم فردا صبح :| 

ماشالا فقط دندون پزشک هی تحویل جامعه دادیم :دی دکتر عمومی هامون کجان؟ یکی بگه من چمه الان اینا همه با هم ریخته تو وجودم :/

۹ نظر ۱۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۷
تو کا

آدم هایی که حرف ها و دلخوری ها و قهر و دل شکستگی ها و کینه ها و خلاصه هر مشکل و گیر و گور شان با خلق الله را می گذارند توی پروفایل تلگرامشان! حرف رک و مستقیم نمی توانید بزنید از این مسخره بازی ها هم در نیاورید پس! یا اگر گذاشتید و طرف هم فهمید و آمد گفت الان اینی که گفتی منظورت من بودم, اینجا دیگر چرا کتمان می کنید!! مگر مرض دارید :| به خدا آسمان به زمین نمی آید یک بار رک و پوست کنده و مستقیم و رو در رو بروید توی صورت طرف بگویید که ازش دلخور شده اید و دلتان شکسته! اگر رو در رو هم نمی توانید و جرات و شهامتش را ندارید پس واقعا گوه می خورید پشت سر و با ایما و اشاره و متن و عکس نوشته و کوفت و پروفایل تلگرام و استوری و پست های اینستاگرامتان ابراز دل شکستگی می کنید! _در اینجور مواقع بنده به شخصه توی دلم می گویم اصلا هر چه که به سرت آمده حقت بوده :| _ [آیکون والاع و ایششش به طور همزمان] 

۷ نظر ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۴:۱۰
تو کا

اینجا همه یک جوری خوابیدند که انگار نه انگار تازه ساعت یک نصفه شب است! یک جوری حس می کنم مثلا سه یا چهار صبح است! همینقدررر خواااب و همینقدر سکوووت !

من شیفت شب نگهداری از سه قلوها را برداشتم! تا چهار صبح باید دوبار تقریبا شیر خشک بچپانم در دهان های غنچه ای مبارکشان تا بلکه تا صبح بخوابند! 

حتی برای یک شب و یک خونه ی مادربزرگه هم چه خوب که محتویات کیفم مجهز است! و این نصفه شبی هم توی کیفم یک کتاب هست برای خواندن و هم توی گوشی و فیدیبو! و هم اینکه یک ساقه طلایی با یک بسته کاپوچینو! آب جوش هم که به خاطر شیرخشک بچه ها داغ و حاضر و آماده! 

خلاصه که کاپوچینو و ساقه طلاییم را خوردم و  گفتم یک پست هم بگذارم , تا وبلاگ از این حالت no post بیرون بیاید! بعد هم بروم نوبت اول شیرخشک دهی رو به جا بیاورم و تا نوبت دوم هم کتابم را بخوانم :)


۵ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۱
تو کا

چند وقتیست که دیگر مطمئن شدم دوست خوبی نیستم! چون تقریبا همه را فراری داده ام! دوست خوبی نیستم که دیگر هیچ کدامشان حرفی برای گفتن به من ندارند! دوست خوبی نیستم که ففط وقتی سوالی دارند سراغم را می گیرند! مثل "ن" که امروز بعد از مدت ها پیام ندادن برای این فقط پیام داد که ازم بخواهد از داروخانه سوالی برایش بپرسم! قبل ترها فکر می کردم باقی بی وفا هستند ولی این روزها که دیگر هیچ کدامشان نه خبری می دهند و نه پیامی, دارم مطمئن می شوم که خودم لابد به درد دوستی نمی خورم که اگر هم نباشم هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند! 

 چیزی سخت عوض شده در خودم هم! الان که می بینم به هیچ کدامشان نه راجع به کنکور و نه راجع به زبان و برنامه های مربوط به اش و نه راجع به تابستان بعد و نه راجع به حتی دل شکسته ام چیزی نگفته ام! حس کردم دیگر حوصله ام را ندارند! واینجاست که شروع می کنم به نگران شدن و ترسیدن وترسم هم بیشتر از این است که چقدر دارم به تنهایی عادت می کنم! به تنهایی سینما رفتن, خرید رفتن, باشگاه رفتن, استخر رفتن, آرایشگاه رفتن, چیزی خوردن, گشت زدن! همه و همه فقط با یک هندزفری!

۹ نظر ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۳۲
تو کا

اینجا که ما در یک هوای بسیاار اواخر شهریوری طور و گررم داریم روزمان را سر می کنیم :/ 

چرا حالا که من رفتم پاپوش خریدم*__* من کی پاپوش هامو بپوشم پس :/

۱۵ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۴
تو کا

هیچ گاه یک عاشق و دلباخته و کشته مرده ی گیم آو ثرونز را مسخره ننمایید! هیچ گاه اشتیاق و برق چشمانش را به هنگام حرف زدن از این سریال و بالاخص (؟) هیجانش را, مورد تمسخر قرار ندهید! و نگاهی عاقل اندر سفیهانه تحویلش ندهید! چرا که می رسد روزی که می بینید نشسته اید روبروی همان انسان عجیب الخلقه و حتی بیکار از نظرتان و دارید اشتیاقتان و هیجانتان از سریال را با او به اشتراک می گذارید !! 

+ گفتنیست کسی که همیشه بیکار و عجیب الخلقه تصور می شود شخص بنده هستم! و دوستان هم از اون دسته ی مقابل هستن همیشه :|

۱۱ نظر ۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۸
تو کا