Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

کتاب بار هستی رو امانت دادم! دومین کتابیه که توی زندگیم به کسی امانتش دادم, بعد از کتاب ملت عشق! ملت عشق وقتی برگشت حالش خوب نبود, ولی دیگه دیر شده بود بار هستی رو امانت داده بودم و ملت عشق رو پس گرفته بودم از همون آدم!

یک ماهه بار هستی توی کتابخونه ام نیست! یک ماهه که یه جایی ته قلبم فشرده است! امشب بهش پیام دادم که کتاب رو توی هفته ی بعد می خوام! 

و مطمئنم بعد از بازگشت بار هستی به کتابخونه ام, تنها شخصی که می تونه کتابی از توی کتابخونه ام برداره فقط و فقط مامان خواهد بود و بس! و دیگه هیییچ وقت, هیییچ کس از من کتابی امانت نخواهد گرفت!


۱ نظر ۲۷ مهر ۹۷ ، ۰۱:۰۹
تو کا

×وقت هایی که مثه امشب خوابم نمی بره! وقت هایی از زور فکر و خیال. و ترس ازینکه نکنه چیزها هیچ وقت اونجوری که می خوام نشن! همینکه چشمم به ناخنام میفته دلم آروم می گیره! شاید ندونید, یعنی البته که نمی دونید ولی ناخن هام هر چی بلند تر باشه بیشتر یادم میندازن که هیچ چیزی دور نیست! که هیچ چیزی محال نیست :)


+مدتیه دارم تمرین می کنم توی این گیس و گیس کشی ها و یار و یار کشی های اینستاگرامی وارد نشم! اینایی هر دو طرف قضیه شروع می کنن به بگم بگم و اون یکیو زیر سوال بردن! دارم تمرین می کنم واردشون نشم! فقط وایسم و از بیرون نگاه کنم! 

بدترین احساس اینه که ازت استفاده بشه! خر فرض بشی! جایی که ما وایسادیم مگه این نیست که فقط بر اساس احساسمون و اینکه از کدوم طرف بحث خوشمون میاد قضیه به چشم میاد؟! اصلا از کجا معلوم که هر دو طرف دروغگو و متظاهر نباشن! خلاصه که بیاید تو اینجور مواقع فقط یه نفس عمیق بکشیم و راهمون رو به پیج دیگه ای کج کنیم! باشد که ما هم نشیم جزوی از قائله و گیس و گیس کشی و یارکشی!!

۲ نظر ۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۳:۳۶
تو کا

به جز تیکه ای از سخنرانی ترامپ و کل سخنرانی روحانی توی سازمان ملل باقی سخنرانی ها رو ندیدم! نمی دونم حتی باقی روسای جمهور و یا نمایندگانی از باقی کشورها هم سخنرانی داشتند یا نه, که بدونم مرسوم و معمول سخنرانی های سازمان ملل باید به چه شکلی باشه! یا که اصلا باید شکل و فرم خاصی داشته باشه یا نه!

ولی چیزی که در طول تمام سخنرانی روحانی به نظرم کم بود! گیرایی و گیرنده بودن و کوبنده بودن کلامش بود! کاری به این ندارم که رفتار و عملکرد سران حکومتی خودمون و حتی خود همین روحانی چقدررر این روزها شیشه خورده داره و چقدر لازمه یه مجمع خودمون تو کشورمون تشکیل بدیم و مردم و دردهاشونو بذاریم یه طرف و حکومت رو یه طرف! ولی وقتی توی سازمان ملل به عنوان یه کشور حاضر میشیم, به عنوان یه واحد, یه بخشی از وجودم دلش می خواست که می شد یه جور کوبنده و تکون دهنده ظاهر می شدیم! نه باز هم با ازون دست متن هایی که روی کاغذ جلوه گر ملتی غیور و سرخم نکن و دارای فرهنگی هزارساله و بدون مشکل و با عزت و فلان و فولانیم! 

نمی دونم روسای جمهور اجازه دارن سخنرانی های احساسی داشته باشن یا نه؟ ولی من اگر امشب رییس جمهور بودم .... آخ چقدر دلم خواست می تونستم تریبون مجمع سازمان ملل رو دست می گرفتم :/ هیچ وقت همچین حسی داشتین؟ که بتونین فرصتی داشته باشین که وایسین جلوی همممه ی دنیا و حرف بزنین و حرف بزنین... من حتی متنشم تو ذهنم آماده دارم :|

۹ نظر ۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۲:۰۹
تو کا

هووچ درگیر دو ترم تابستانی و روزی هشت ساعت کلاس و هر ترم 60 دانش آموز و جمعا دو ماه و دو هفته و 260 ساعت کلاس و 120 دانش آموز :دی

اینقدرررررر که اتفاقات بووود این مدت, می شد خوراک کلی پست باشن ولی چون جنازه ام فقط به خونه می رسید و از ته مونده های انرژی همون جنازه هم مجبور به استفاده برای نوشتن طرح ها و برنامه های کلاس های فردای اون روز , بودم واقعا وبلاگ دیگه به یک حاشیه ی دووور فرستاده شد, جوریکه حتی پست هاتونم نمی تونستم بخونم! 

و فردا بالاخره پایانیست بر این ترم های تابستونی و یک هفته تعطیلات و نفسسسی راحت اگر بشود به امید خدا...

در زیر هم مشروحی از اخبار و حواشی این دو ترم, اگر دوست دارید بدونید که چه خبر بوده :دی

+ از یکی از دانش آموزهای ترم قبلم که استاااااد ربط دادن کلمات در حد ربط گ...ز با شقیقه به هم بود به عنوان مترادف و حتی با سند و مدرک و دیکشنری هم باز فکر می کرد من نمی خوام اعتراف کنم که داره درست میگه چون می خوام ضایعش کنم و یه جورایی بهش بگم ازش بلدترم! و عموما هم من باااید ازش بلدتر باشم چون خیر سرم من معلمم و اون شاگرد :// ولی خب بیشتر مسئله ی اون بود که می خواست ثابت کنه از من بلدتره, فقط نمی دونم چرا یه جمله هم بلد نبود انگلیسی رو بدون غلط حرف بزنه و یا یه خط رایتینگ با معنی بنویسه :| فقط فست دیکشنری رو حفظ بود نامبرده با ادعای خدایی که سووت از مغزت بلند می کرد , (ولی خب بادشو بالاخره خوابوندم :دی)


+دیگه از یکی از شاگردهای شیش ساله ی آموزشگاه که یه روز با موهای مشکیش مثل همیشه رفت خونه ولی جلسه ی بعدی که برگشت موهاشو زرد قناری رنگ کرده بودن و خدا شاهده که هنوز هم که دیگه بالاخره به موهای زرد قناریش عادت کردیم حتی با وجود تضاد وحشتناکی که با قیافه ی بچه گونه اش داره, نفهمیدیم چرا خانواده اش موهای یه بچه شیش ساله رو رنگ کردن, اونم زرد قناری :|| 


+ از کلاسی که متشکل از هشت تا نره غول بود که سه تا از بی تربیت ترین و چاله میدونی ترین نوجوون هایی که خدا نصیب دشمن آدم نکنه رو در خودش جای داده بود! از دعواها و آمپر چسبوندن های هررر جلسه ای من!! از عزا گرفتن های هررر جلسه ای قبل از رفتن سر کلاس تاااا امروز که فهمیدم همین سه تا بیشعور دیگه ترم بعد ثبت نام نخواهند کرد و یک نفس راحت کشیدم *__* 


+ از کلاسی که ترم پیش که تحویلشون گرفتم کاااامل فارسی بودن, که تا این ترم به سی درصد فارسی رسوندمشون :دی 


+از شاگردهایی خوبی هم که گاهی وقت ها تلاش و پشتکارشون وسط انبوهی از اون بچه های بی انگیزه ی الکی وقت و پول حروم کن , بهت انرژی میداد که ناامید نشی و به خاطر اونا هم که شده ادامه بدی! 

از اون یکیشون که موضوع رایتینگشون انتخاب یه سلبریتی و .... بود ولی یه دانشمند انتخاب کرده بود به جاش ^__^

از اون یکی که بعد از فقط حرف های تو از جلسه بعد دفترچه ی معانی انگلیسی به فارسیش رو انداخت دور و با یه دفترچه ی نو با رویکرد جاست انگلیش تو انگلیش سر کلاس حاضر شد:) 

یا وقتی که از برگه های نامرتب و زشتی که توش بهم رایتینگ تحویل میدادن به تنگ اومدم و گفتم دیگه از جلسه ی بعد محاله رایتینگ کثیف و زشتی رو تحویل بگیرم! که از بعدش فقط برگه های آچار و حاشیه رنگ شده و طراحی شده و کاغذهای رنگی رنگی بود که تحویل گرفتم :دی


+از کلاس های دیسکاشنی که پایه گذاری نمودم و بالاخره از نیمه ی دوم مرداد به بعد هر هفته تشکیل شد و تونستیم 5 هفته فیکس داشته باشیم با همکارها! 


+از لباس فرمی که بالاخره صدامو بردم بالا و گفتم خیلی زشته و من نمی تونم بپوشمش :دی و دیگه هم نپوشیدمش :))


+ از همکارهای جدیدی که اومدن ولی خب دووم نیاوردن و رفتن :دی 

+ از اضافه حقوقی که باهاش موافقت شد :) 


+ و از تمام روزهایی که برق می رفت و ما با کلاس هایی تماما هوشمند و الکتریکی بدون برق یک تخته ی ساده هم نداشتیم :| از روووزهای گرمی که هر روز رفتیم و بدون برق سر کردیم! از سوتی هایی که در لیست کلاسی ام پیدا شد :دی و یک عاااااامه چیزهای دیگه که بماند بعدها اگه عمر و حوصله ای بود به عنوان تورقی بر ترم های تابستان 97 شاید پست شدن :دی




۱۱ نظر ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۶
تو کا
هر وقت دلم می گیره, تازه می فهمم چقدرررر تنهام! چقدررر بلد نیستم و نبودم آدمی باشم که بتونم یکی رو کنارم داشته باشم! تازه می فهمم بعد از بیست و پنج سال عمر چقدر نتونستم با یه نفر از مامان و بابا و داداش گرفته تا دوست و همکار و همکلاسی و .... صمیمیی باشم به معنی تمام کلمه! من واقعا هیییچ کسی رو ندارم که باهاش صمیمی باشم نه به این خاطر که آدم های اطرافم نخواسته باشن و نخوان درحالیکه من خواسته باشم!! برای اینکه هیچ وقت به کسی اجازه ندادم نزدیک بشه! همیشه همه رو توی یه فاصله ی مشخص از صمیمیت نگه داشتم! 
و مطمئنم که هیچ وقت هم به کسی اجازه نمی دم همچنان نزدیک بشه! چون واقعا بلد نیستم و نمی تونم باهاش کنار بیام! ولی بعضی وقت ها, سر کردن با یه حس عمیییق تنهایی خیلی سخت می گذره! 

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۵
تو کا

چقدررررر رئیس داشتن سخته!  [اییییششش]

۳ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۵
تو کا

یکی از کادوهای تولد امسالم, یه پتوی ژله ای صورتی با گل گلی های بنفش بود! و خب با توجه به اینکه الان چله ی تابستونه می خواستم تا پاییز افتتاحش نکنم, ولی می دونید که ذوق چیزهای نو هست و مسائلی ازین دست! لذا دو سه شب اول گوله اش می کردم و تو بغلم می گرفتمش و می خوابیدم, تاااااا بالاخره یونیورس دلش به رحم اومد و گردش ایام به سمت شب های خنک تغییر مسیر داد, ووو اینگونه شد که من الان چند شبه  دارم از پتوم به معنی واقعی کاربردیش استفاده می کنم :دی

۱۲ نظر ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۰۶
تو کا

+تا حالا شافل پلی لیستتون رو فعال کردین؟ من هیچ وقت فعال نمی کردم! دستم خورد بهش و ناخودآگاه فعال شده بود, بعد از دو سه تا آهنگ متوجه شدم ترتیب ها مثل همیشه نیست, جالبیش این بود آهنگ هایی پخش میشد که خودم همیشه ردشون می کردم! کلی آهنگ خیلیییی اصلا گوش نکرده ی قشنگ تو پلی لیستم کشف کردم :| [آیکون وی زین پس شافل را دیگر غیرفعال نخواهد کرد] 


++سیاست های آموزشگاهمون رو بیشتر مواقع درک نمی کنم! مثل الان که از دوشنبه که ترم تموم شد, اول گفتن شنبه ی هفته ی بعد (که دیروز بود) ترم شروع میشه! و خب دیروز هم رفت و امروز شد و ترم همچنان شروع نشده -_- نمی دونم چرا خب!! چرا نمیگن از اول چقدر تعطیلات داریم که آدم تکلیفش رو بدونه خب :| یه روزی که دور نیست به خاطر همین اخلاقاشون ولشون می کنم میرم یه آموزشگاه دیگه [ایششش] 


+++ توی همین تجربه ی 7 ماه کار کردن به این نتیجه رسیدم که شاغل بودن رو ادامه خواهم داد. جدای از سختی ها و محدودیت هایی که میاره ولی فکر و خیال های بیخود رو چنااان از سر آدم میندازه که به تحمل همه ی اون سختی ها و محدودیت ها میارزه! 


++++ 25 سالگی با یه سیلی حسابی شروع شد! که های خوش خیال نباش, که های هیچی تغییر نکرده! که های اگه می خوای زندگی کنی تازه اول جنگیدن هاته! که های یادت نره .... 


+++++ هیچی دیگه!

۷ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۱۲
تو کا

وقتی شاگردهایتان یک مشت پسر هفده، هجده ساله هستند، برای تفهیم هر لغتی ذارتی به سراغ گوگل ایمیج نروید! کمی لغات رو در ذهنتان مرور و بالا و پایین کنید و احتمالی هم برای ممیزی بودن نتایج در نظر بگیرید، وگرنه این می شود که شما در گوگل ایمیج سرچ می کنید *carnival و بعد می شود آنچه که نباید بشود! بله کلاس منفجر می شود! و بعدش همچنان، برای اینکه کم نیاورید هی اسکرول کنید پایین تر تا بالاخره قضیه آبرومندانه تر بشود که نه تنها نمی شود بلکه خاک بر سری تر هم می شود :|

یکی از پسرها می گفت تا عمر دارم معنی کارناوال رو یادم نمی ره :))) یکی دیگه می گفت من نفهمیدم، میشه یه بار دیگه توضیح بدید :)))


*بعد شما تصاویر رو روی یک تخته ی هوشمند به ابعاد خدا در خدا توی کلاس تصور کنید با کیفیت همچنان خدا :|


۱۵ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۵
تو کا

یادتونه گفته بودم توی اولین روز از ترم، با یه نگاه به لیست کلاس هام اسم دختری به چشمم خورد، که همین دو سه روز قبلش به مامانم گفته بودم اینقدرر ازش بدم میاد که نگو؟! یادتونه؟!

ولی الان نه اینکه حالا عاشق سینه چاک وجنات و سکناتش شده باشم،نه!! ولی خب فهمیدم که چه بچه ی خوبیه، خیلیم اتفاقا زبانش خوبه! و هر جلسه هی می بینم چقدر الکی و بیخود و بی جهت نسبت بهش گارد داشتم در حالیکه چیزی برای گارد گرفتن  واقعا وجود نداره :|

۱۰ نظر ۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۷
تو کا