Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

امروز داشتم فکر می کردم کاش تعطیلات فقط همین هفته ی بعد نبود و کاش خرداد اصلا تموم نمیشد و همچنان تعطیلات ادامه می داشت و ...!! ولی بعد یه نگاه به خودم در طول دو هفته گذشته که انداختم, دیدم که توی همین دو هفته تعطیلات دوباره وارد لوپ افسردگی و ناامیدی و خب که چی بشه و اصن چی قراره بشه شدم :| 

لذا خداوندگارا ما تعطیلات و زمان مطالعاتی نخواستیم! بیا و زودتر این هفته رو هم تموم کن و ما رو دوباره به دل جامعه برگردون تا دیوونه تر و از دست رفته تر و در خود فرورونده تر نشدیم بیشتر!

۱۱ نظر ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۹
تو کا

یکی بیاد بره توی  کارت حافظه ی من و اون قسمت مربوط به نحوه ی خرید کتاب، به صورت اینترنتی رو کااامل کلیر هیستوری کنه و ما رو هم خلاص :| نامبرده یا در سایت انتشارات جنگل در حال کتاب ریختن توی سبد خریدش می باشد یا سی بوک :|

قبلنا از خونه پامونو نمی ذاشتیم بیرون دلمون خوش بود کمتر هم پامون به مغازه باز میشه و کمتر هم جیبمون خالی! الان ولی تو کنج خونه هم دیگه امنیت نیست:/

۱۲ نظر ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۰
تو کا

جدیدترین تصمیم کبری که گرفتید چی بوده؟ 

مثلا من تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی فیلم و سریال نبینم!

دیگه زولبیا و بامیه نخورم!

هفته ی بعد رو صبح ها زود بیدار بشم! 

امیدوارم شنبه نیاد و ببینم که هم تا لنگ ظهر خوابیدم و هم شب قبلش تا صب پای سریالام بودم و هم اینکه جعبه ی زولببا و بامیه رو باز با استکان چاییم زدم زیر بغلم دارم می برم -__- 


شما چه تصمیم کبری جدیدا گرفتید؟هوم؟

۴۳ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۶
تو کا

روز جهانی بهداشت قاعدگی 

تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که از خودمون توی این دوران خجالت نکشیم! نه اینکه جااااااار بزنیم, نه! ولی مطمئن باشیم که حق داریم مجبور نباشیم هزار و یک دروغ ببافیم چرا درد داریم! چرا افسرده ایم! چرا بیحالیم! حق داریم مجبور نباشیم اگر روزه نیستیم, تظاهر به روزه بودن بکنیم! حق داریم مجبور نباشیم نوار بهداشتی های توی کیفمون رو مثل یه محموله ی قاچاق با خودمون حمل کنیم! حق داریم مجبور نباشیم طعنه بشنویم که چرا همراه با کیفمون وارد دستشویی میشیم! 

اول هم لازمه از خودمون و طرز فکر خودمون_ ما زنها و دخترها_ شروع کنیم! وقتی خودمون توی این دوران از خودمون خجالت نکشیم, وقتی یاد بگیریم فرای تابوهای همیشه تحمیل شده فکر کنیم و خودمون رو ببینیم, طبیعتا هیچ مرد و پسری هم نمی تونه بهانه ای برای طعنه و کنایه و پچ پچ و نگاه بد به قضیه داشته باشه! 

۱۳ نظر ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۳
تو کا
عصیان پاک بی سر و صدا کافیست. حالا باید کمی با جماعت همرنگ شد. بازیشان رو با قاعده خودشون بازی کنیم. برای بازپرداخت قرض هامان چند روز بیشتر مهلت نداریم. من در این فرصت نمی تونم دنیا رو عوض کنم. به علاوه من فقط برای این از دنیا متنفرم که تنفر به من اجازه می ده بی فاجعه جزیی از دنیا باشم. وقتی آدم می بینه هیچ جور نمی تونه در جامعه ای غیر از این زندگی کند _چون همین جامعه است که احتیاجات ما رو به وجود آوورده و به همین علت فقط خودش می تونه اونها رو ارضا کنه _ باید اول بتونه از خودش صرف نظر کنه. من از قرار معلوم مرد این کار نیستم. اکسپرس، ال ، نوول ابسروواتور جامعه ی مصرف و تزیینات داخلی، بالاترین سطح زندگی و آسایش مادی، این زندگی ماست و حالا میریم کوبا گناهامون رو بشوریم و کسب آبرو کنیم. حالا دیگه اعتراض یکی از هنرهای زیبا به حساب می آد. بعضی فکرها هست که به فکر بلندپروازی می افتن، من می خوام مساله ها رو با خونسردی و بی رودربایستی بررسی کنیم. من یک دختر بورژوای عادی آمریکاییم با تمایلات شدید زن سالاری و ابدا اهل این نیستم که مثل اون دو جوون دانشجوی آمریکایی بنزین روی خودم بریزم و وسط یه میدون خودسوزی کنم. اگر می خواستم این کار رو بکنم مساله ام بیشتر این می بود که برای خودسوزی چه پیرهنی بپوشم بهتره. این شاید در بیست سالگی چندان مهم نباشه، اما دست کم باید به خودمون زحمت بدیم و روشن ببینیم و ادا و اصول درنیاریم.
                                                                                                                                                           خداحافظ گاری کوپر _ رومن گاری


۱۰ نظر ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۳۰
تو کا

یکی از برکات این ماه می تونه این باشه که بالاخره فرصتی دست میده تا من هر روز مسواک بزنم :|

۱۴ نظر ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۴
تو کا

این روزها بلاگر درونم در وضعیتیه که فکر کنم احتیاج داره ، بیاد و بنویسه که مدتی نیستم و نخواهم نوشت تا بعد فرداش یکهو موتورش روشن بشه و بیاد و بگه، درسته گفته بودم مدتی نخواهم بود ولی همینکه خواستم نباشم، تک تک ذرات وجودم خواستن که باشم :|

شاید یک دلیلش شلوغی فکرم و نامرتبی برنامه ها و ندونستن از کجا شروع کردن و مرتب کردن اوضاع در حال حاضرم می باشد! به شدت بین یک عالمه کار عقب افتاده گیر کردم -__- و بدبختی قضیه هم اینه که نمی دونم باید از کجا و چی اول شروع کنم :| هیچی دیگه همینجور وسط یک عالمه چیز عقب افتاده یک لنگ در هوا نشستم، ولی در عوض یک سریال هشت فصلی ( با هر فصل 24 اپیزود) رو شروع کردم :|


۱۷ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۴
تو کا

طرف خودش داره از بنیاد شهید حقوق می گیره! بیمه جانبازان داره! بعد میاد وایمیسه جلوی من نسبت به فیلمی که هنوز نرفته ببینه و نمی دونه چی به چیه , اظهار نفرت می کنه! صد تا برچسب می چسبونه به کارگردانش! چرا؟! چون حاتمی کیا برگشته گفته من هر چی دارم از سپاه دارم! خودت که هرچی داری از بنیاد شهید داری پس چی؟! چطور دانشگاه آزاد داری مجانی هم خودت و هم برادرت درس می خونید بد نیست!! حاتمی کیا اومده از بودجه ی به اصطلاح همون خودشون استفاده کرده و یه فیلم شاهکار ساخته شده دیو سه سر؟!! اگه اینقدر از این جماعت خودشون بدت میاد و اگه راست میگی خودت پول و مزایاشون رو نگیر!! 

چرا وقتی معلوم شد تهیه کننده پایتخت هم سازمان اوج بوده, چرا پایتخت بد نشد! 

چرا به درمیشیان سالن کم میدن, میاد خِر حاتمی کیا و به وقت شام رو می گیره!!!

چرا حاتمی کیا میاد میگه من خبر نداشتم که همچین معرکه ای قراره درست بشه باور نمی کنید! بعد چرا اون وقت روحانی هر چی میگه فلان و بهمان در حیطه ما نیست رو باور می کنید!


۱۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۳
تو کا

الان که دیگه به خاطر کلاس ها نمی تونم بعدازظهر و تایم همیشگی برم باشگاه! استدلال و منطقم برای صبح ها باشگاه نرفتن اینه که اگه بخوام از 9 تا 10 باشگاه باشم و بعد هم تا برگردم و برم دوش بگیرم احتمالا 11 شده, اینجوری کامل صبح هامو از دست میدم, درحالیکه به جاش میشه کلی درس خوند و کلی از برنامه های کلاس هامو حاضر کنم! 

ولی خب چیزی که در واقعیت داره تمام روزهایی که نمی رم باشگاه اتفاق میفته, اینه که من تا خود 11 خوابم و یا حتی بیشتر :| 

الان پس مسئله از دست دادن صبح هام به خاطر باشگاه نیست, اونم درحالیکه می تونم به جاش کلی از برنامه های روزانه مو توی این ساعات انجام بدم! بلکه موضوع اینه که من نمی خوام از خوابم بزنم :|

۳ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۲۶
تو کا
اول بگم که من دیر رسیدم! ساعت 5 و خورده راه افتادیم و دیگه تا رسیدیم به مرقد امام و ماشین رو گذاشتیم تو پارکینگ و با مترو رفتیم، شده بود ساعت ده و نیم! بچه ها از ورودی شهید بهشتی پیاده شده بودند و همونجا هم اتراق کرده بودن ولی ما ( من و خانواده منظور ) از ورودی مصلا پیاده شدیم! من این اولین بار در عمرم بود که پا به نمایشگاه گذاشته بودم! حتی دقیق تر بگم اولین بار بود اومده بودم تهران :| خلاصه شروع کردم پرسون پرسون تا رسیدم به ورودی شهید بهشتی!
فائلا اومد پیشوازم :) بابام هم که دید دیگه من دوستان رو پیدا کردم راضی شد بالاخره من رو تنها بذاره و خودشون برن به نمایشگاه گردی! ( بعد چیزی که توی حد فاصل ایستگاه مصلا تا شهید بهشتی بابام راجع بهش مدام غرغر می کرد این بود که ما اومدیم نمایشگاه چون تو گفتی! حالا تو میخوای بری با دوستات، بعد ما که نمی خوایم کتاب بخریم چیکار کنیم تا بعدازظهر؟ بعد بعدازظهر که من به آغوش خانواده بازگشتم به همین سوی چراغ، بابام حدود چهارصد تومن کتاب برای خودش خریده بود درحالیکه من به جز دو تا کتابی که هدیه بود دیگه کتاب نرسیدم برم بخرم :| حالا خوب شد به خاطر من اومده بود نمایشگاه و نمی خواست کتاب بخره! اگه با قصد قبلی بود که دیگه هیچی :دی )
بعد هم که با فائلا به سمت گروه بچه ها رفتیم و من همون ابتدای ورود متوجه شدم که برنده قرعه کشی خرید کتاب شدم :دی هوچی دیگه سی هزار تومن کمک هزینه ی خرید کتاب رو همون لحظه ی ورودم دادن دستم :)) [ آخرش هم نشد بدم بچه ها برام کتابی رو که خریدم، امضا کنن :| ] بعد دیگه بچه ها بهم معرفی شدند که البته همه نه! ولی دیگه تا به انتها تقریبا به یه شناخت کوچولو از همه در حد تطبیق چهره با اسم وبلاگی تونستم برسم:دی
بعد از این نمایشگاه گردی شروع شد و به گروه های چند نفره تقسیم شدیم و کلا همین گروه گروه شدن باعث شد من با کسانی که توی گروه ما (متشکل از من و فائلا و هولدن و ماهی و گلبول و  جود(چقدر جود رو دوست داشتم ^__^ ) و کروکدیل بانو و زمر 53 و سید طاها) نبودن خیلی نتونم بیشتر آشنا بشم متاسفانه! مثلا من با جولیک تونستم یه سلام و احوالپرسی مختصر فقط داشته باشم! با حریر و صبا هم همینطور! خیلی کوتاه شد! با زهرا یه ریزه تو راه ناهار حرف زدم و با بقیه دیگه همون برخوردهای گروهی !
توی قسمت نمایشگاه گردی چقدررر که حضور آقای گلبول به چشم اومد و چقدر از حضورش استفاده کردیم ! چون که پسرها مدام میفتادن جلو و ما هی عقب می افتادیم ولی خب جناب گلبول ماشالله با قد رشیدشون همیشه بهمون کمک می کردن تو اون شلوغی پسرها رو پیدا کنیم و بریم دنبالشون :دی سر همین عقب افتادن هم چقدر هولدن هی بهمون تیکه انداخت که مگه رو فرش قرمز دارید راه میرید که اینقدر خرامان خرامان میاید! ادامون هم که مثلا داریم روی فرش قرمز راه میریم رو هم هر بار لازم به ذکره که می گرفت :| قسمت گروهی خیلی فان شد! از اون قسمتی که رسیدیم به کتاب های سلینجر و تعظیم های هولدن جلوی کتاب ها و سلفی گرفتن هولدن با عکس رفسنجانی و بعدم که توی نشر افق هولدن به جای اون آقایی که مثلا وظیفه اش این بود کتاب ها رو با جون و دل بشناسه و جوری معرفشیون کنه که باقی ترغیب به خرید بشن ( که خب شما عکسش رو تصور کنید :دی) هولدن وارد عمل شد و چند تا کتاب توی همون 5،6 دقیقه فروخت :)) این کتابه هم اولش قرار شد به عنوان پورسانت ورداره که خب آخرش هم ندادن بهش :دی
بعد همینجا و دم در نشر افق پریسا بهمون ملحق شد ^__^ حضور پریسا هم کوتاه بود ولی خب یه کم راجع به شاگردهام و اون بچه ای که کنترل کردنش سخت بود صحبت کردیم و راجع به سه قلوها و راجع به لیلی :) هولدن هم یکی از کتاب های لیلی رو درآورد و شعرهاشو برامون خوند :|
بعد دیگه تایم ناهار بود و باورتون بشه یا نه، موقع ناهار هولدن لیست اسم های حاضرین رو گرفته بود دستش و حضور غیاب می کرد و ما هم می گفتیم حاضر :| 35 تا آدم :| البته که من اونجا تونستم یه معارفه ی جمعی دیگه هم داشته باشم! من که رسیدم یادشون رفت معارفه داشته باشن :| من تا ناهار هی از فائلا می پرسم این کیه و اون کیه :|
ازینجا به بعد انگار همه چی رفته باشه روی دور تند اینقدر زود گذشت! دیگه تا ناهار خوردیم و تا کتاب چارلی رو همه امضا کردیم و تا عکس های دسته جمعی انداختیم و تا من خداحافظی کردم :)
موقع امضای کتاب چارلی هم هولدن باز حماسه آفرید! با آهنگ های سالن مذکوری که ما زیرش اتراق کرده بودیم، کمی با انرژی و حرارتی خارج از حد معمول حراست اونجا همراهی کرد تا  اومدن گفتن همتون جمع کنید زودتر برید :|
موقع خداحافظی هم هنوز یه کمی پول مونده بود که گفتن نفری یه آیس پک هم می تونیم بخوریم! شما ها رو نمی دونم آیس پک هاتونو چطوری خوردید ولی آیس پک من اینقد یخ بود که من تا یک ساعت بعد که توی راه بودیم تا برسیم به پارکینگ حرم و ماشین خودمون، گذاشتمش توی ساک و بعد توی ماشین که رسیدیم دیگه به شرایط مناسب برای خوردن و از نی بالا اومدن رسیده بود :))

دیروز خیلی باحال بود ^__^ من شاید همون توی حد فاصل بین اسستگاه مصلا تا شهید بهشتی رو که داشتم طی می کردم یه کم توی دلم غوغا و اینا به پا شد از دیدن جمعی از آدم هایی که تا به حال ندیدمشون ولی به محض دیدن همه شون شاید در حد دو سه ثانیه اون غوغای تو دلم بیشتر باقی نموند و یه جوری رفت که اصن انگار نبود از اول! جو یه جوری بود که انگار من بچه ها رو از قبل می شناختم و اینجوری بود که دیروز بعد از یه مدت دوری و همدیگر رو ندیدن دوباره جمع شده بودیم تا همدیگر رو ببینیم. همینقدر خودمونی :)
امروز به فائلا می گفتم من الان و بعد از دیدن هولدن و خود فائلا و جولیک و پریسا و حریر و صبا ! تی رکس و خانمی و نگین و لادن رو هم ببینم، دیگه بلاگر درونم آرزویی نداره و سرشو میذاره زمین و راحت میمیره :دی

دیروز برام ولی خیلی کم بود! دوست داشتم هر کدومتون رو بتونم تک تک ببینم و تک تک بشینیم کلی حرف با هم بزنیم :قلب

۲۱ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۹
تو کا