Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

جمعی از بچه های بلاگر زحمت کشیدند و در بلاگردون جمع شدند تا باز حرکتی باشه در جهت تکونی به تن خسته ی این وبلاگ نویسی ، تا باز رونق و جنب و جوش رو برگردونن به وبلاگ ها و وبلاگ نویس های درونمون :)

یکی از کارهای خوبی که بعد از تماس گرفتن با من، گفتن قصد دارن انجام بدن، معرفی کسب و کارهای بلاگرهاست. و خب بنده این افتخار رو داشتم که چراغ اول رو روشن کنم، اونم با این دوره های آنلاین آموزش زبان :)

وقتی از من خواستند تا یه متنی برای معرفی خودم در وبلاگشون بنویسم من در ابتدا یادم رفت که بپرسم متن چقدر وسعت داشته باشه :دی و خب شروع کردم و یک متن که کم از مثنوی نداره در باب خودم به نگارش درآووردم :)) یا به قول شباهنگ که متاسفانه اسم جدید وبلاگیش رو یادم نیست :))))) همون پست های طویله ای :دی

در نهایت گفته های اصلی رو در پست قرار دادن و من هم گفتم بذارید تا این مثنوی همینطور نمونه و خاک بخوره و خودم توی وبلاگ خودم پستش کنم :)

 

سلام :)

توی عالم وبلاگ من توکا هستم. ولی اگر از اسم واقعیم بپرسید؛ حدیث هستم :) که اخیرا هم همین اسم پای پست های وبلاگیم قید میشه ولی همچنان برای اینکه کسی دچار بحران هویتی نشه با اسم توکا همچنان کامنت میذارم :دی

اگر بخوام از خودم بیشتر بگم، که طبق رویه و اصول همیشگی این نوع تعریف از خود ها که با سن و سال و تاریخ تولد شروع می کنن، من هم بهتره همین کار رو بکنم و بگم که من متولد 11 مرداد سال 1372 هستم و الان تقریبا 27 ساله ام. کمتر از بیست روز دیگه می تونم بگم که کاملا 27 ساله ام :دی بله تولدم هم نزدیکه :)) اگر بخوایم بریم سراغ تحصیلات باید بگم که من سال 94 در رشته ی مهندسی برق از مقطع کارشناسی و یا همون لیسانس فارغ التحصیل شدم. ولی به دلیل نداشتن علاقه و انگیزه، حتی ذره ای هم قصد ادامه ی تحصیل و یا حتی دنبال کار مرتبط با این رشته گشتن رو نداشتم! درعوض تا سال 95 و در یک بازه ی یک ساله تمرکزم رو بر روی زبان خوندن گذاشتم و در سال 96 هم رسما شروع به کار کردم. البته توی این دو سال اتفاقات زیادی برای من افتاد و اصلا از اول برام مشخص نبود و یا اصلا سال 94 حتی ذره ای این احتمال رو نمی دادم که روزی بخوام یک معلم زبان باشم ولی خب داستان این دو سال خودش قصه ی هزار و یک شب میشه و شاید یک وقتی توی وبلاگم از این دو سال و اینکه چی شد و چطور شد تا من سال 96 شدم یک معلم زبان شدم، نوشتم. یکی از دلایلی که نخواستم یک مهندس برق باقی بمونم این بود که در تمام مدت تحصیل من برای اینکه بتونم حتی در حد یک دانشجوی متوسط باشم باید شب و روزم رو یکی می کردم و اینقدر می خوندم تا بتونم به زور یک درس رو پاس کنم و تقریبا یک جوراهایی داشت باورم می شد که من یک آدم باهوش و توانا نیستم و صد در صد از پس هیچ شغلی هم برنخواهم اومد! ولی بعد از بازگشت به کلاس زبان (خودم به عنوان یک زبان آموز تا مدرک زبانم رو بگیرم) تازه دوباره یادم افتاد که من توی درسی مثل فیزیک خوب نیستم ولی وقتی پای زبان در وسط باشه من می تونم یک نابغه باشم! و همینطور هم هست. من نه مغرورم و نه اعتماد به سقف (:دی) دارم ولی معتقدم من در بحث زبان و در شغلم نابغه هستم نه به این خاطر که آدم خاصی هستم و یا استعداد خاصی ندارم، نه! بلکه به این دلیل که من تونستم چیزی رو پیدا کنم که بهش علاقه دارم وبفهمم که انگیزه و علاقه در چیزی می تونه همه ی چیزی باشه که یک نفر برای شروع در یک زمینه ی کاری احتیاج داره و من هم علاقه و هم انگیزه داشتم و اینطور شد که فقط درکمتر از دو ماه بعد از شروع به کارم تونستم سطوح و دوره های بالاتر رو تدریس کنم و در کمتراز یک سال بعد هم تونستم سوپروایزر آموزشگاه بشم و در کنار تدریس، وظیفه های دیگه ای مثل کلاس بندی، تعیین سطح کردن، تهیه و تدارک برنامه های درسی تمامی دوره های آموزشگاه و طراحی آزمون ها و ارزیابی زبان آموزهای آموزشگاه رو هم بر عهده داشتم! ولی امسال  بعد از دو سال و نیم کار در آموزشگاه، یک جورهایی به فرسودگی رسیدم و دیگه ذوق و شوق کار کردن رو مثل سابق نداشتم، اون هم بیشتر به این دلیل که باید برای شخص دیگه ای کار می کردم و هیچ وقت برنامه ی زندگیم مشخص نبود و آزادی عملی نداشتم و در صورت کمتر کار کردن هم دیگه تقرببا حقوقی برام باقی نمی موند و در صورت ادامه دادن و به همین منوال تمام وقت کار کردن وباز هم حقوقی نه چندان کافی دریافت کردن، چیزی از خودم باقی نمی موند :دی برای همین بعد از شروع شدن داستان کرونا و قرنطینه و برای مدتی تعطیلی آموزشگاه تصمیم گرفتم دوره های آنلاین خودم رو راه بندازم. اگر با شرح و جزییات این قسمت رو بخواهید، باید بگم که در رابطه با این مسئله خب خوشبختانه یک پست قبلا نوشتم و می تونم به اون پست ارجاعتون بدم و دیگه لازم نیست قید کنم که قصه ی هزار و یک شب هست و شااااید یک وقتی در رابطه اش در وبلاگم نوشتم :دی

 

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۹ ، ۰۰:۳۴
حدیث

یکی از سه قلوها _قل دوم_ با دوتای دیگه فرق می کنه! کلا با تیپ و شخصیتی که از یک دختر بچه انتظار میره، فرق می کنه! دوست داره بازی هایی انجام بده که دنبال کسی می کنه و مدام مثل یه شیر غران صدا دربیاره و وانمود کنه می خواد بخوردشون و بقیه هم مثلا فرار کنن! خیلی وابسته و مامانی نیست! هر چیزی رو سریع امتحان می کنه بدون اینکه بخواد بترسه! می خواد توی امحان کردن هر چیزی تا جاییکه می تونه مستقل عمل کنه! و از گل سر و کش سر فراریه! طوری که موهاش همیشه مثل تارزان دور و برش ریخته شده! شونه کردن موهاش و گل سر براش زدن و به اصطلاح خوشگل و خانم شدن رو برای یه مدت کوتاه فقط می تونه تحمل کنه! حالا اینجا واکنش همگی ما چی هست؟ اینکه مدام بهش یادآور میشیم که چقدر تفاوت داره! که چقدر خانم نیست! که چقدر زلزله است! که چقدر کثیف و شلخته و کله شق هست! حتی خود من! این رو دیشب فهمیدم! وقتی توی پارک بهم اصرار می کرد می خواد کش موهاشو باز کنه و من اصرار می کردم الان بیرونیم بذار همینجوری خوشگل باشی! وقتی رفتیم خونه بازشون کن! که یکهو به خودم گفتم داری چکار می کنی؟!! مگه تو نیستی که همیشه دادت از این تبعیض و کلیشه های جنسیتی هواست! مگه این تو نیستی که همیشه میگی چرا اینقدر باید زن ها و مردها توی نقش های فرو رفته و قالبی باشن! الان چرا از یه بچه ی سه ساله توقع داری به خاطر توی چشم جمع خوشگل بودن، راحت نباشه و یا اذیت بشه چون باید خوشگل تر باشه! چون اونجوری که خودش راحت هست، خوشگل و خانومانه نیست! خودم کش موهاشو باز کردم! تا مثل تارزان ازینور به اونور بدوئه! همون چیزی که هست :) واقعا هم با بچگی های تارزان یا جرج کنجکاو _ دو شخصیت انیمیشنی_ هیچ تفاوتی نداره :دی 

و کلی به فکر فرو رفتم! ازینکه این بچه تا بخواد بزرگ بشه صد بار و هزار بار از خیلی ها خواهد شنید که چرا خانوم نیست! چرا مثل خانوما رفتار نمی کنه! چرا نمی خواد خوشگل باشه! 

 

۵ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۹ ، ۰۲:۰۷
حدیث

امسال تیر دقیقا ده سال می شود که من بلاگر بوده ام! دقیق یادم نمی آید کدام روز از تیرماه سال 89 بود ولی می دانم که تیرماه سال 89 بود که من بالاخره وبلاگ ساختم! داستان وبلاگ ساختنم هم کمی مسخره و بچگانه است البته و همینطور کیفیت وبلاگ نویسی سالیان اول شروع کارم با یک وبلاگ زرد برابری می کرد اگر راستش را بخواهید :دی تیر ماه 89 یک سالی می شد که از وقتی که یکی از معلم های مدرسه مان وبلاگش را با آن اسم عجیبی که برایش انتخاب کرده بود بهمان معرفی کرد! اسمش نام یکی از باورها و آیین های سنتی مردم این حوالی است در رابطه با 40 روز گذشتن از هر ماه! الان رفتم گوگل کردم که ببینم آیا همچنان وبلاگش پابرجاست و یا نه! که یک عالمه هم استانی پیدا کردم که در وبلاگ های وختلف در رابطه با این موضوع پست گذاشته بودند و یا اسم وبلاگشان را همین عبارت "ناقالی" گذاشته بودند ولی هیچ کدام معلم سوم دبیرستان ما نبود1 الان البته همسایه ی روبه رویی عمه جان می باشند! حالا بگذریم از معلم مان و برگردیم به وبلاگ! من از همان گوشه ی وبلاگ و در همان اولین مرتبه از دیدن وبلاگ کشیده شدم به دنیای رنگارنگ وبلاگ های مختلفی که برای قالب بودند! و از آنجا بود که فقط و فقط به خاطر قالب ها دلم خواست بلاگر باشم و وبلاگ داشته باشم و هر هفته یک رنگی اش کنم و پرش کنم ازین اسمایلی ها! و نشانگر موس اش را عوض کنم و گاهی با هر کلیک قلب از هر جهت به بیرون بچاشد و آهنگ بگذارم برای وبلاگ و ازین حرکت های تباه مختص به وبلاگ های زرد خلاصه :| تا دو سه سالی هم فقط مطالبی که کپی شده از اینور و آنور و مجلات و سایت ها و گوگل بود را پست می کردم و همیشه هم بعد از هر پست با تلاشی وصف ناپذیر کلی وقت را صرف مطلع کردن این و آن می کردم که پست جدید گذاشته ام، به من سر بزنید :| یا بیا تبادل لینک کنیم :| یا خوشحال میشم به من سر بزنی :| و یک کامنت را صد جا کپی می کردم :| بله همینقدر تباه :||

تا گذشت و گذشت و من با بلاگرهای خوبی آشنا شدم و کم کم کمال هم نشینی این بلاگرها باعث شد تا دست از این حرکت ها و این سبک وبلاگ نویسی بردارم و روزانه نویس شوم و از خودم بنویسم! هر چند همیشه در حد همین چرت و پرت نویسی های روزانه باقی ماند ولی به نظرم کیفیت نوشتنم از روزی که شروع کردم تا به الان تغییر چشمگیزی کرده! نه از این جهت که پتانسیل های نویسندگی داشته باشم :دی چون تقریبا اون موقع ها خفن های وبلاگ نویسی همگی آروزی نویسنده شدن داشتند! همگی وبلاگ نویس شده بودند تا روزی نویسنده شوند! برای من این یکی را فاکتور بگیرید! ولی نوشتنم به عنوان کسی که همیشه انشا نوشتن برایش یک کابوس بزرگ بود به سطح قابل قبول و خوبی رسید از طریق همین وبلاگ! طوریکه الان نوشتن اصلا چیز سختی برایم نیست! در طول این سال ها و یا مخصوصا سال هایی که به دلایلی با تمامی دوستانم در دنیای واقعی قطع رابطه کردم، همین وبلاگ و دنیای مجازی و آدم هایش برایم ماند! و الان که ده سال گذشته بهترین و صمیمی ترین ها از این وبلاگ و دنیایش به دنیای واقعی ام وارد شده اند! چه آن هایی که به خاطر من تا این شهر کوچک آمدند! و یا چه وقت هایی که خودم در تهران دیدمشان! و چه الان که فائزه و آزیتا پای ثابت آدم هایی شده اند که حتما در هر بار تهران رفتن باید ببینمشان! چه وقتی که نگین و حیران را هم دیدم! یا در اولین دورهمی هم توفیق دیدن پریسا و جولیک و زیزیگولو و یک زهرای دیگر که اسم وبلاگی اش را نمی دانم :دی و خورشید و حریر را هم از بین بلاگرهایی که می شناختم دیدم! یا یک بار که با نگین و فائزه و همان زهرایی که اسم وبلاگی اش را نمی دانم و غمی، وقتی رفته بودیم پارک ملت! روی زیراندازی که از دکتر میم قرض گرفته شده بود نشستیم که البته چایی هم رویش ریخت:دی ایشالا یک روز خود دکتر رو هم قسمت بشه ببینم :)) این ها کسانی هستند که مانده اند! یک جایی می شود لیستی بلند بالا بنویسم از کسانی که دیگر خبری ازشان ندارم و نمی دانم چه می کنند و کجا رفته اند! 

ده سال است این وبلاگ تنهایی هایم را پر کرده است! کلی دوست برایم پیدا کرده! باعث شد فیلم های بهتری ببینم! کتاب های بهتری بخوانم! آدم بهتری باشم! و یاد بگیرم همه ی کسانی را هم که فکر می کنم چون بلاگرهای خفنی هستند و یا مجازی آدم های کولی به نظر می آیند، دلیل نمی شود آدم های خوبی باشند! به راحتی می توانند سال ها دروغ بگویند در رابطه با کسی که هستند و تمام عقاید و اعتقادات درستی که ادعایش را می کنند دروغ باشد! یک بار تجربه ی این را داشتم که در وبلاگی ازم بد بنویسند و عده ای فحشم بدهند :)) 

یا با همین وبلاگ بود که بالاخره استارت کلاس های خودم را زدم و با یک عالمه آدم های مختلف از شهرهای مختلف صحبت کردم و  تا جایی که در توانم بود کمک شان کردم و یا تعدادی هم شاگردم شدند ^____^ 

ده سالگی ات مبارک در حالی که بارها اسمت را عوض کردم! آدرست را عوض کردم! قالبت را عوض کردم! پست هایت را پاک کردم! کامنت هایت را بستم گاهی و یا پست هایت را خصوصی کردم! ماه ها سراغت نیادم و پستی برایت ننوشتم! یک خط در میان بودم و یا گاهی هستم! یا وقتی که بلاگفا همه ی بودنت را پاک کرد! و یا وقتی که در بیان فیلتر شدی! و ....... ده سال از همگی شان گذشت.

پرسشی از شما: تا حالا به این فکر کردید که وبلاگتون و یا بلاگر بودنتون چه تاثیراتی چه مثبت و یا منفی توی زندگی تون داشته! و یا بودن لحظه هایی که به خاطر بلاگر بودنتون خوشحال تونستید باشید و یا ناراحت؟  

 

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۹ ، ۰۱:۵۳
حدیث

وقتی شروع کردم و توی وبلاگ در رابطه با تعیین سطح و برگزاری کلاس های خودم گفتم، فکر این رو اصلا نمی کردم که همین موضوع باعث میشه من بتونم نه فقط از یک شهر و یا نه دیگه فقط از بین دوستان خودم شاگرد داشته باشم! بلکه با آدم هایی از شهرهای مختلف ارتباط پیدا کنم و تقریبا از هر گوشه ای یک شاگرد :) 

از قم و یا بوشهر و یا یزد و اصفهان و تهران :) 

و هم اینکه لذت کار کردن برای خودم رو هم به این قضیه وقتی اضافه می کنم، آرامش و رضایتم از کارم و روتین در حال حاضر زندگیم در کنار کارم خیلی بیشتر میشه! اون انعطاف کارم و همون تماس مستقیم شاگردها با خودم! که چقدر این بعد و قضیه رو دوست دارم، اونم بیشتر به این دلیل که اگر هر ایراد و اشکال و یا انتقادی باشه مستقیم به خودم گفته میشه و دیگه نفر سومی (آموزشگاه) در کار نیست که از من پیش اون شخص انتقاد بشه و بعد خودم اصلا حضور نداشته باشم که توضیحی در رابطه با دلیل کارم بگم و بعد اون شخص سوم با هر لحن و یا برداشتی به سراغ من بیاد و بگه از فلان قسمت کارت ایراد گرفته شده! گاهی وقت ها هم ایراد و انتقاد به جاست ولی اینکه مستقیم به خودت گفته بشه و تو خودت مستقیم حتی شده از اون شخص معذرت خواهی کنی رو من خیلی بیشتر ترجیح میدم تا وقتی که بدون اینکه من در اون تصمیم نقشی داشته باشم، یک نفر از جانب من معذرت خواهی بکنه و عنوان کنه که مسئله رو به من متذکر خواهد شد :| و یا اینکه من خودم بر اساس توانایی های خودم در تدریس و یا براساس یه معیار معقولانه و قابل اجرا می تونم برنامه های درسی و کلاسیم رو تنظیم کنم،و نه براساس یک عالمه روش های مارکتینگ و جذب مشتری و نگه داشتن مشتری یه برنامه ی فضایی و در بیرون خوشگل و سریع به من تحویل داده بشه و از من انتظار تقریبا یک معجزه رو هم داشته باشن تا با اون برنامه به کسی زبان یاد بدم!! بارها جمله ی "آخه می دونید این فلان چیز یه کلاس کاری داره" از زبان مدیرمون در واکنش من به ضروری نبودن یک رویکرد آموزشی و یا حتی اضافی بودنش و زمان تلف کردنش رو شنیدم! با همه ی این تفاسیرو بعد از این دو سال و خورده ای تجربه ی کار کردن در آموزشگاه، به نظرم دیگه وقتش بود قید کار کردن در هر آموزشگاهی و یا کار کردن برای کسی رو بزنم و فعلا برای خودم و کاملا منعطف و طبق برنامه ی روزانه ام و یا حتی حال روحیم کار کنم :) 

 

و اما سوالی برای کسی که جوابش را می داند :دی

اونم اینکه آیا کسی دوره ی آنلاین خوب در رابطه با طراحی سایت سراغ دارد یا خیر؟ و یا آیا اصلا کسی از بین خود شماها وجود دارد که در این زمینه مهارت داشته باشد و همچنین قصد آموزش؟ و یا آیا کسی از شما هست که خودش تجربه ی شرکت در دوره ای در رابطه با طراحی سایت را داشته باشد؟ 

ممنون می شوم از دارندگان و دانندگان پاسخ که دریغ نکنند :)

 

اینم همون داستان همیشگی انتهایی هر پست :دی

و من قصد دارم یک امکان تعیین سطح رایگان رو برای کسایی که علاقمند هستن به وجود بیارم! اون هم به این صورت که با هم تماس برقرار می کنیم و من از شما تعیین سطح می گیرم و بهتون سطح زبانیتون رو میگم! و بعد دو راه پیش روی شما قرار گرفته میشه؛ یک اینکه از من مشاوره بخواین که چطور می تونین به طور خودخوان زبانتون رو تقویت کنید (که کاملا رایگان هست) و دیگری اینکه برنامه ی یک کلاس آنلاین رو با هم بریزیم:)

پس کافیه که یک کامنت اینجا بذارید حاوی اسمتون و یک راه ارتباطی که اگر یک شماره موبایل دارای واتس آپ باشه بهتر هست!

  

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۹ ، ۰۱:۱۲
حدیث

اینکه چی شد من با یه آموزشگاه توی شهر بوشهر آشنا شدم! قضیه اش از اینجا شروع شد که مدیر آموزشگاهمون پیج اینستاگرام این آموزشگاه زبان رو به من نشون داد و من هم بعد از کمی دنبال کردن این پیج، از گروه معلم های اون آموزشگاه و ارتباطی که با هم داشتن و صمیمیت و کلا اون جو جالب آموزشگاهشون خیلی خوشم اومده بود و همه اش اونجا رو با آموزشگاه خودمون و صمیمیت هیچ وقت شکل نگرفته و هیچ وقت نداشته امون مقایسه می کردم :دی

تا اینکه پیجشون شروع به پست کردن یک سری ویدوئوهای آموزشی کردن که هر معلمی یک موضوع خاص رو کاور می کرد! مثلا یکی راجع به گرامرها! یکی راجع به صحبت کردن! یکی راجع به آیلتس و ..... و از بین این معلم ها یکیشون من رو کنجکاو کرد که به پیجش که تگ شده بود سر بزنم! چیزی که توی بایو پیجش نوشته بود نظرم رو جلب کرد و همینطور شیوه ی خاصی که برای نوشتن کپشن هاش داشت! من فرشته رو تقریبا دو سال پیش فالو کردم! تا زمستون 98 که شروع به تبلیغ کلاس های آلمانیش کرد! هر بار که فراخوان داد من اعلام آمادگی کردم تا شرکت کنم! ولی خب هر بار به حد نصاب نرسید ! تا بالاخره 6 اردیبهشت اولین ترم کلاس آلمانی من شروع شد :) 

یعنی تمام اون حس های خوب و گاها هم سردگمی طور یاد گرفتن یک زبان جدید رو الان تقریبا یک ماه و خورده ای هست که دارم دوباره تجربه می کنم! یاد اون دوران 18 سالگی و شروع زبان انگلیسی و کلاس رفتن زنده شد! یک چیزی نزدیک به 9 سال پیش من رفتم کلاس زبان تا انگلیسی رو مسلط یاد بگیرم و حالا با یه دانش 50_60 کلمه ای در آلمانی و چند سری پادکست گوش دادن و دو تا سریال آلمانی دیدن و کمی دولینگو خوندن, نشستم سر کلاس های آنلاین آلمانی با یه گروه اهل بوشهر :دی و به طرز جالبی دارم کم کم آلمانی یاد می گیرم (انگار که مثلا قرار بود یاد نگیرم:دی) الان بعد از یک ترم کامل می تونم خودم رو به آلمانی معرفی کنم! اینکه اسمم چیه! چند ساله ام! شغلن چیه! اهل کجام! به چه زبان هایی صحبت می کنم! راجع به علایقم و راجع به خانواده ام :)

هفته ی پیش هم ترم دوم رو شروع کردم ^____^ 

اضافه نوشت: راستی تعیین سطح همچنان برجاست, فقط من درگیر تدارکات شروع دوره های خودم بودم که دایی فوت کرد و کلاس های آموزشگاه باز شروع شد( یعنی نیمه ی ترمی که از اسفند مونده بود و باید تموم می شد) و خلاصه باز من فول تایم درگیر شدم و سطح انگیزه و انرژیم هم به شدت افت کرده بود, تا بالاخره ترم کذایی آموزشگاه تموم شد! تنش ها و بی قراری های رفتن دایی آروم گرفت, هر چند هنوز هم هیچ کسی نمی تونه باور کنه دایی دیگه نیست! و به هر حال من دوباره انرژی و انگیزه ام رو به دست آووردم و مشغول برنامه ریزی برای کلاس های آنلاین و کلی برنامه و اعلان و فراخوان و تولید محتوا و این حرفا :دی 

حالا تا من از این دوستان رونمایی کنم, شما می تونید برای تعیین سطح به من پیام بدید :) توی کامنت اسمتون و یه شماره که واتس آپ داشته باشه رو کافیه که برام بذارید ;)

اگر نمی دونید قضیه چیه, اول این پست و بعد هم این پست رو بخونید.

یا به طور خلاصه:

و حالا من قصد دارم یک امکان تعیین سطح رایگان رو برای کسایی که علاقمند هستن به وجود بیارم! اون هم به این صورت که با هم تماس برقرار می کنیم و من از شما تعیین سطح می گیرم و بهتون سطح زبانیتون رو میگم! و بعد دو راه پیش روی شما قرار گرفته میشه؛ یک اینکه از من مشاوره بخواین که چطور می تونین به طور خودخوان زبانتون رو تقویت کنید (که کاملا رایگان هست) و دیگری اینکه برنامه ی یک کلاس آنلاین رو با هم بریزیم:)

پس کافیه که یک کامنت اینجا بذارید حاوی اسمتون و یک راه ارتباطی که اگر یک شماره موبایل دارای واتس آپ باشه بهتر هست!

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۰۰:۴۸
حدیث

دیروز از شخصی عصبانی بودم و حرصم گرفته بود و مدام با خودم می گفتم اصلا چرا شرایطی رو به وجود آووردم که قراره تا مدتی خیلی بیشتر با این شخص در ارتباط باشم! عصبانیتم هم از این جهت بود که چرا این آدم اینقدر خود تخریب گر هست! چرا اینقدر تمام مدت و همیشه بحث رو می بره به سمت و سوی غرغر کردن از اطرافیانش که چقدر بی ملاحظه هستن و هر حرفی که دلشون می خواد می زنن و هر نظر و کامنتی راجع بهش میدن! و دلش رو می شکنن! و من معتقد بودم که خب آدم وقتی نمی تونه آدم ها رو تغییر بده چرا باید پافشاری کنه و مدام بگه چرا آدم ها فلان هستن و بهمان! مسئله خیلی راحت به این صورت هست که آدم توانایی تغییر خودش رو داره ولی توانایی تغییر آدم های اطرافش رو نداره! پس باید روی خودش کار کنه تا اینقدر تحت تاثیر این آدم های سمی قرار نگیره! بعد هی همینطور عصبانیتم بیشتر و بیشتر می شد جوریکه کم مونده بود گوشیم رو بردارم برم هر چی دلم می خواد بهش بگم :/ که یک هو یک سیلی درونی به خودم زدم که خب احمق الان تو اگر لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره! که تو اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی! که کوزه گر از کوزه شکسته چرا آب می خوری! که رطب خورده منع رطب چرا داری می کنی و خلاصه همینطور ضرب المثل بود که شلاقی بعد از سیلی درونی بار خودم کردم! که خب اگر این شخص باید بپذیره که توانایی تغییر بقیه رو نداره و توانایی تغییر خودش رو که در عوض داره! یا باید بپذیره که در برابر بقیه و سمی بودن و یا روی اعصاب بودنشون خودش رو مقاوم کنه! چرا خودم الان این کار رو نمی کنم !! واقعا بعضی وقت ها چقدر راحت آدم یکهو قضاوت گر میشه و یادش میره که یک نگاه اول به خودش بندازه و اول برای خودش نسخه هایی رو که خیلی راحت برای بقیه می پیچه، بپیچه :| 

 

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۴۵
حدیث

یکی از اصول پایه و اساسی در تدریس زبان انگلیسی استفاده از دو تا عزیز دل به نام های CCQ و ICQ هست! حالا شاید بپرسید این عزیزان چی هستند؟! خب این دو عزیز هستند، تا ما از پرسیدن سوال هایی مثل "کسی مشکلی داره؟ همه فهمیدیدن؟ یا می دونید دیگه الان باید چکار بکنید!" اجتناب کنیم و با دو سه تا سوال خیلی کوتاه که عموما هم می تونن جواب هایی به صورت بله یا خیر داشته باشن، با زدن به خال و نشونه رفتن اصل مطلب بفهمیم که کدوم از بچه ها متوجه شدند و کی متوجه نشده! مثلا چطوری؟ مثلا من وقتی تدریس یک گرامر رو تموم می کنم، به جای اینکه بیام بگم خب کی فهیمد یا کی نفهمید! که عموما خیلی تعداد معدودی در صورت متوجه نشدن شاید اعتراف به متوجه نشدن بکنند و بخوان دوباره براشون بگی! یا شاید یک سری ها فقط بگن که متوجه نشدن و وقتی ازشون می پرسی خب کجا رو متوجه نشدن، میگن همه اش :| یعنی هر چی گفتی رو باید از اول دوباره بگی! و یا اصلا بدتر ازون تعدادی چه زیاد و یا چه کم متوجه نشده باشن و اصلا حرفی نزنن! و خب برای اینکه کار به همچین جایی نرسه که تو این همه بگی و بعد تهش که رسیدی بگی خب کی مشکل داره! و بفهمی که ای دل غافل همه و یا یک تعدادی هیچی نفهمیدن و حالا خر بیار و باقالی بار کن! یا تو اون همه بگی و باز تهش بپرسی کی متوجه نشد و یا کی مشکل داره و کسی چیزی نگه و همه بگن که فهمیدن! و بعد موقع حل تمرین ها و یا صحبت کردن و استفاده از گرامر توی موقعیت باشه و ببینی که ای دل غافل چقدر بچه ها ایراد دارن و باز خر  بیار و باقالی بار کن! جالا با استفاده از CCQ و هر از چند گاهی و بعد از رسوندن مطالب مشخصی تا یک نقطه ی مشخصی می تونی یک توقف کوتاه داشته باشی و یک سری سوالات هدف دار که عموما هم جوابشون می تونه بله یا خیر و یا جواب های خیلی کوتاه باشه، کلاس رو بسنجی که آیا تا اینجا که پیش اومدی کسی مشکلی داشته یا نه! مثلا اگر داری گرامری رو مربوط به یک زمان خاص مثل گذشته درس میدی! همینکه اون قسمت کارایی گرامر و موارد استفاد اش رو بیان کردی توی یک وقفه ی کوتاه از بچه ها سوال هایی مثل؛ "الان من دارم راجع به زمان آینده صحبت می کنم؟" "الان توی جمله ای که به عنوان مثال گفتم من دارم راجع به کاری که هنوز و تا به الان ادامه داشته صحبت می کنم یا کاری که تموم شده؟" رو بپرسی! و یا این برآورد می تونی مجوز پیشروی رو بگیری و یا نه بفهمی که لازم هست که یه بازگشت روی مطالب قبلی و یک مرور داشته باشی ولی خب اینبار تو دقیقا می دونی که ایرادات کجا هستن و باید چی رو دوباره تکرار کنی! و حالا از ICQ کجاها استفاده میشه؟! وقت هایی که به بچه ها دستورالعملی رو برای انجام یک فعالیت میدی! مثلا براشون توضیح میدی که الان قراره توی گروه قرار بگیرن و راجع به یک مطلب یا صحبت کنند و یا دیسکاشن داشته باشن و یا یک تمرین رو با هم حل کنند! و یا از بچه ها می خوای یک متن رو بخونن و تو می خوای براشون اما و باید تعیین کنی! مثلا یه زمان مشخص دارن! مثلا باید دنبال جواب یه سوال بگردن! مثلا باید فقط یه قسمت خاص رو بخونن و .... خلاصه اگر باز بعد از تموم شدن توضیحاتت برگردی و بپرسی همه فهمیدید؟! باز همون داستان های قبلی تکرار میشه! که یا همه الکی و یکصدا میگن آره! در صورتیکه ممکنه یک سری ها متوجه نشده باشن که باید چکار بکنن! و یا ممکنه همه یا چند نفر بگن که هیچی متوجه نشدن و این هم تو رو درگیر تکرار مکررات می کنه! حالا با استفاده از ICQ تو خیلی راحت می تونی متوجه بشی که آیا ایرادی در فهم و انتقال مطالب وجود داشته و یا نه! و اگر وجود داشته دقیقا کدوم قسمت ها بوده! مقلا من می خوام بچه ها رو گروه بندی کنم و توی گروه باید یک سری سوالات مشخص رو از هم بپرسن و راجع به همدیگه یادداشت برداری کنن و بعد به صورت گزارش به کلاس ارائه بدن! من بعد از اتمام توضیحاتم از روند کار میام سوالاتی می پرسم مثل " "الان باید تنهایی کار کنید یا گروهی؟" "الان توی گروه های چند نفره قراره قرار بگیرین؟" "باید سوال های صفحه فلان رو جواب بدید یا سوال هایی از خودتون بسازید؟" "باید فقط یک نفر توی گروه سوال کنه و دیگری هم فقط جواب بده یا هر دو نفر باید از هم، هم سوال بپرسن و هم جواب بدن؟" شما وقتی دوستتون داره صحبت می کنه باید فقط گوش بدید یا نه لازمه از صحبت هاش یادداشت برداری هم انجام بدید؟" " بعد از اتمام گروه بندی باید یه پاراگراف راجع به دوستتون بنویسید یا نه باید به کلاس یه گزارش خلاصه راجع به دوستتون بدید؟" و به همین راحتی با یک سری به قول معروف TARGET Q میتونی بفهمی کلاست چند چنده توی فهم مباحثی که براشون توضیح دادی!

یکی از مواردی که در رابطه با تدریس زبان برام جالبه این همه به روز بودنش و هر روز هم به روز تر شدن و به وجود اومدن روش های نوین درش هست! بعد برام همیشه در کنارش یک سوال بزرگ هم به وجود اومده که چرا ما توی ایران و در زمینه ی تدریس توی مدارس و دانشگاه هامون از این روش های نوین استفاده نمی کنیم؟ چرا مثلا همین ساده ترین هاش که شامل CCQ و ICQ میشن رو به جای سوال های مسخره خب همه فهمیدین؟ یا کسی اگه اشکال داره بگه؟! به کار نمی بریم! یا چرا توی داشنگاه ها اینقدر اساتید متکلم وحده طوری جلو میرن!

مخصوصا الان که کلاس ها شکل آنلاین به خودشون گرفتن! الان که بیشتر از همه چیز باید مطمئن بشیم تما مطالبی که بیان می کنیم کامل جا میفته و هیچ نقصی در گیرایی هدف مورد نظر ما نبوده! اون سری داشتم به حرف های استاد رضا سر کلاس آنلاینش گوش می دادم! حتی یک بار پاز نکرد و یک سوال از هیچ کسی نپرسید! دو ساعت یک ریز فقط حرف زد!  یک جاییش رضا می گفت اصلا زده توی جاده خاکی! و من تمام مدت به این فکر می کردم چطور یک معلم می تونه این همه دل داشته باشه! که فقط بخواد سر و ته هر چیزی رو همیششه و در همه حال و در تمام مدت کاریش به هم بیاره! می دونی نمی خوام بگم من هیچ وقت یه سری مطالب رو تند تند جلو نرفتم تا حالا! یا نشده از روی یک چیزی سریع رد بشم! ولی اینکه همیشه این کار و این شیوه رو در پیش بگیری به عنوان یک معلم و تعلیم دهنده! چقدر می تونه غمگین باشه! نمی خوام قضیه رو وارد مباحثی مثل حق الناس و وجدان کاری و مسئولیت پذیری و این حرف ها بکنم! بلکه می خوام بگم بیشتر به نظرم غمگین میاد! دلم براشون می سوزه! از اینکه از اون لذت تغییر ایجاد کردن خودشون رو محروم می کنن! از اینکه می تونن کاری بکنن توی یک ترم با نحوه ی تدریسشون و دیسیپلینی که برای کارشون تعیین می کنن, به یک شخص همیشه فراموش نشدنی توی ذهن تک تک اون دانشجوها و دانش آموزها و زبان آموزها تبدیل بشن ولی عوضش میشن کسی که فقط حرف چرت و مفت می زنه و یا با نمره کم دادن و ندادن تلافی تمام تیکه هایی که بهش انداخته بودن رو درمیاره! یا به اونایی که هیچ وقت سر کلاسش حاضر نبودن یه گوشه چشمی نشون میده! 

معلم بودن در عین سخت بودن و گاهی اوقات فرسایشی شدن و خسته کننده بودن, یه حسن اعجاب انگیز داره! اینکه تو می تونی به یه نقطه ی قوت توی زندگی و یادگیری یک نفر تبدیل بشی! می تونی گاهی وقت ها ناممکن ها رو برای یک نفر ممکن کنی! و این ها حس های کمی نیستند! شغلم رو برای تمام این لحظاتی که همچین حس های نابی رو باهاش تجربه می کنم دوست دارم, حتی اگر انگشت شمار باشن :) 

 

+چون به آموزشگاه گفتم ترم دیگه نمیام, برای روز معلم حتی یه تبریک خشک و خالی هم بهم نگفتن! زیبا نیست؟ :دی یعنی حتی یک تبریک :)))) 

یه لحظه بغضم گرفت! از اینکه تمام این دو سال و نیم حس کردم اونجا شاید یه جور خونه ی دومم باشه و یا یک جایگاهی براشون حداقل ممکنه داشته باشم! ولی خب زهی خیال باطل:دی فقط یک شخص خرکار خوب براشون بودم که تمام تعریف ها و تمجیدها مثل اینکه فقط حکم تی تاپ داشتن :دی 

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۰:۵۲
حدیث

این پست رو یادتونه؟ 

یکی از کتاب هایی که در این پست بهش اشاره شد, اسمش هست "تله ی شادمانی" و یکی از چیزهایی که از این کتاب یاد می گیری پذیرش غم ها و مشکلات و یا درگیری های فکری هست که کنترلشون از دسترس خود آدم خارج هست! یعنی نمیشه چه در اتفاق افتادن و یا نیفتادنشون نقشی ایفا کرد! و حالا هستند و یا نیستند! و همین یعنی یک غم روی دلت! یعنی یک حسرت! یا یک خشم! یا احساس درموندگی! با این کتاب یاد می گیری چطور باهاشون کنار بیای, به جای اینکه برای فراموش کردن و یا انکار کردنشون مدام در جدال و درگیری با خودت باشی! 

حالا این ها را داشته باشید تا دوباره برگردیم سراغشان!

شاید یک سال بیشتر بود ندیده بودمش! ولی هفته ی پیش همینکه بعد از یک سال دوباره دیدمش مثل دختر بچه ها یکهو خودم را در حالی پیدا کردم که باز قلبم دارد تند تند می زند و باز دست و پایم را گم کرده ام و باز با وجود اینکه نمی خواهم نگاهش کنم و وانمود کنم نمی بینمش! ولی جوری چلمن بازی در میاورم که یکهو خودم را در حالی می بینم که دارم یک ریز حرف و بد و بیراه نثار خود احمقم می کنم و هزار سرکوفت و مشت کردن دست هایم و تمایل به فرار کردن و گم و گور شدن! چون باز بر خلاف تمام شاخ و شانه ها و قمپزهایی که در این یک سال ندیدنش از خودم در کرده بودم که من دیگر فراموشش کرده ام و اصلا "او" کیلویی چند! و انگار نه انگار که مرا نخواسته اند! که مرا انتخاب نکرده اند! که انگار نه انگار که هزار و یک چیز دیگر! که من باز هم عاشق "او" هستم! 

اینجا می خواهم برگردم به کتاب! به راهکارهایش برای پذیرش و تعهد! به اینکه یک جایی وسط بمباران های سرکوفت و آن احساس حماقت های شدید و خجالت از اینکه "او" مرا نخواست ولی من همچنان وقتی می بینمش باز یک دختربچه ی ساده ی احمق با قلبی که تند تند می زند و دست هایی که می لرزد هستم! به خودم گفتم, چرا می خواهی از دوست داشتنش فرار کنی؟ چرا اصلا باید از دوست داشتنش خجالت بکشی؟ اصلا چه عیبی دارد آدم احساسات خوبی نسبت به یک نفر داشته باشد؟! به خودم یادآوری کردم آیا دوست داشتن الانم باز از جنس همان حماقت سالیان پیش است؟ که یادم آمد, نه! دیگر نیست! یادم آمد درست است "او" را هنوز دوست دارم ولی طوری که از جنس انتظار باشد! که عطش رسیدن داشته باشد، نیست! این فقط یک احساس است! یک احساس دوست داشتن به خاطر تمام کودکی که با "او" داشتم! به خاطر تمام خاطراتی که با "او" تا ذره ذره بزرگ شدنم رقم خورد! من پذیرفته بودم که "او" و من از دو دنیای فکری منفاوت بودیم! که "او" آن سال ها عاقل تر بود و فهمید ما از یک جنس نیستیم و نخواست! و من کمی دیرتر فهمیدم! به خودم یادآوری می کنم چقدر طی سه سال گذشته بارها خدا رو برای هیچ وقت اتفاق نیفتادن آن رابطه شکر کردم! چون بعد از نخواستن "او" بود که تازه بزرگ شدم و عاقل تر! بعد از تحمل رد شدن از طرف "او" بود که فهمیدم اصلا کی هستم و چه می خواهم! وقتی دیگر داشتن و انتظار برای داشتن "او" نبود، تازه فهمیدم باید چکار بکنم! یکی یکی آروزها و رویاها و امیدهای سازنده تر پیدا کردم! ولی همچنان دوستش دارم! همچنان برای "او" یک جایی در قلبم هست! این یکی را نشد راحت از دستش خلاص شوم! یا با تمام شدن و بسته شدن پرونده ی "او" این یکی همچنان هنوز هم که هنوز است نرفته است! و من از این ناراحتم! آن روز بعد از دیدن یک ساله اش فهمیدم من با اینکه دوستش دارم ولی می خواهم کتمانش کنم، می خواهم با خودم بجنگم و خودم را فریب بدهم که نخیر من دیگر آن دختری که "او" نخواسته اش نیستم! که از "او" متنفرم! اصلا به درک که "او" مرا نخواست! یک جایی هنوز در من خشمگین و زخم خورده باقی مانده! ولی چرا کتمانش کنم؟ چرا دوست داشتنم را انکار کنم؟ چرا برای ندیدن "او" و روبه رو نشدن با "او" فرار می کنم؟ چرا اگر قضیه برایم تمام شده است، هنوز هم اینقدر انرژی صرف می کنم برای فرار کردن؟ آن روز، همان یکی از روزهای هفته ی گذشته، مشت های گره کرده از خشمم را نسبت به حماقت خودم و همچنان دوست داشتنش و منقلب شدنم از دیدنش را باز کردم! چند نفس عمیق کشیدم! نشستم و تمام فکرهای توی سرم را دانه دانه مرور کردم! و بعد یک سناریوی جدید جلوی خودم گذاشتم! پذیرش و اعتراف به دوست داشتن "او" ! قبول اینکه هر چند سخت و عذاب آور ولی این خود من بود و نه کسی دیگر که تمام آن سال ها، تمام آن حماقت ها را مرتکب شد! و هر چقدر هم پذیرفتنشان سخت باشد ولی نمی شود هیچ کدام را به یک باره فراموش کرد! اصلا فراموش کردنشان یعنی فراموش کردن بخشی از تاریخ وجودی خودم! که اگر فراموش کردن همچین چیزی امکان پذیر بود، الان بشر دیگر غمی نداشت! اصلا چه فایده ای دارد که مدام به خودم برای عقلی که سال ها پیش نداشتم ولی خب عوضش الان دارمش سرکوفت بزنم! آن زمان ها هم یک بچه ی نادان بودم، و درست است که اعتراف و پذیرش نادان بودن دردناک است ولی آیا الان هم همان قدر نادان احمق هستم؟! آیا هنوز درگیر دغدغه ها و انتظارات آن سال هایم هستم؟! خب وقتی جواب این سوال ها خیر است، چرا باید همچنان عصبانی باشم به خاطر گذشته ای که دیگر گذشته است .... 

پس می خواهم یک جایی برای دوست داشتن او و پذیرفتن بخشی از خودم به عنوان کسی که یک روزی عاشق بود ولی نتوانست به چیزی برسد و شکست خورد باز کنم! و دیگر این بخش از زندگی ام را کتمان و انکار نکنم! دیگر از همچنان و هنوز دوست داشتن "او" نمی خواهم نه خجالت بکشم! نه خشمگین شوم! و نه به خودم سرکوفت بزنم!از همان روز کمی آرام تر شدم...  

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۳۹
حدیث

جمعه دایی سکته کرد! سومین سکته ی مغزی و تمام! خاله و پسر دایی کوچکترم نیمه بیهوش کف کارگاهش پیدایش می کنند و تا می برندش بیمارستان و تا اورژانس می خواهد کاری بکند، مغزش از کار می افتد!

شنبه داغ رفتن سخت تر شد! چون رفتند "دایی" را از بیمارستان تحویل بگیرند ولی "دایی" را فرستاده بودند پزشکی قانونی! چون بیمارستان بی عرضه و هنوز به چم و خم کار بعد از دو ماه از آمدن کرونا وارد نشده! همان زمان فوت، زحمت گرفتن تست کرونا به خودش نداده بوده و حالا باید حتما مشخص می شد که علت مرگ چیزی به غیر از کرونا بوده است! چون روال مردن در این روزها به هر دلیلی به غیر از کرونا به این صورت است که باید پای برگه ی فوت برایت حتما قید شود، چون اگر به دل کرونا مرده باشی نحوه ی خاک سپاری و تشییع جنازه ات دیگر با عزیزانت نیست! و خب بیمارستان به همان قید کردن سکته مغزی اکتفا می کند، انگار که بار اولش باشد! انگار که ابلاغیه ای برایش تا به حال نیامده باشد! انگار که ..... و شنبه سخت بود چون جلوی چشم آن یکی دایی و پسر دایی ام، بدن بی جان "دایی"  را می خواستند بیندازند توی کانتینر، کنار باقی جسد ها تا نویت کالبد شکافی اش جایی در هفته ی گذشته بالاخره یک روزی از راه می رسید! دو نفری تا توانسته بودند خودشان را زده بودند و گریه و زاری و التماس کرده بودند ولی به جایی نرسیده بود! تا بالاخره با پیدا کردن یک آشنای پزشک، و سفارش آن آشنا "دایی" را در سردخانه نگه داشته بودند و فردایش _یکشنبه_ اول صبح هم کالبدشکافی را انجام داده و بالاخره تحویلش دادند! 

تا فردای روز خاک سپاری، یعنی از جمعه تا دوشنبه، هر کسی یک مشت قرص زیر زبانی دستش بود و نشسته بغل دسته مامان و بابایش با یک دستگاه فشار تا هر وقت باز فشار بالا رفت قرص زیر زبانی بهشان بدهد! من برای مامان و بقیه هم برای آن یکی خاله ام و باقی دایی هایم! فشار هیچ کسی زیر بیست نیامد! دو دستگاه فشار در خانه مدام خررچ از بازوی کسی باز می شد و خررچ به بازوی کس دیگری بسته می شد!

زن "دایی" ام از کمر به پایین دیگر پاهایش را حس نمی کرد و با آن وزن همه جا باید کولش می کردند! هنوز هم آرام نگرفته است! هنوز هم نمی تواند راه برود! هنوز هم پاهایش توان و جان ندارند! مادربزرگم با خاک کردن پسر بزرگش! الان می شود گفت که از کودکی اش وقتی هم مادر و هم پدرش را در یک روز و به فاصله ی چند ساعت از دست می دهد! و بعد ها هم تک تک برادرهایش را به دست خودش خاک می کند و غسل می دهد و بعد هم نوبت به داغ پسرها و دخترهای برادرهایش می رسد! عمه خانم آن ها را هم خاک می کند! حالا این بار هم نوبت پسر بزرگش رسید! و لیست بلند بالای داغ هایش کاش به سر رسیده باشد! که معنی اش واقعا چه می شود! که اینکه خدایا مادربزرگه را زودتر ببر! زودتر ببرش که او دیگر داغ نبیند! یا چه!! 

از هفته ای که گذشت متنفر بودم! که جمعه اش که رسید رفتم بعد از یک ماه و خورده ای سه قلوها را ببینم! که باز "م" را از سر کار اخراج کرده بودند! که باز قرص هایش را مدتی بود نخورده بود! که باز دیوانه شد! که باز افتاد به جان همه! که یکهو خودم را دیدم که سفت بازوی مامان را چسبیده ام و هوار می زنم که رضا هم برود ننه جان را از آن وسط بکشد بیرون و سه قلوها ترسیده بودند! و دیگر اینکه "م" را همه دیوانه کردند و تا به اینجا رساندند! یا چرا اصلا خودم را بگذارم بیرون! "میم" را همکی با هم دیوانه کردیم و حالا هم که شده بلای جان همه, تا انتقام ذره ذره کینه های توی دلش را بگیرد و زندگی خودش را هم ذره ذره با همان کینه ها دوباره و یک بار دیگر بسوزاند و دود کند....

یک هفته ی گذشته را دوست نداشتم! از یک هفته ی گذشته متنفر بودم! تک تک روزهایش را با تنفر گذراندم! با بغض!  

 

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۵۲
حدیث

قبلا هم گفتم، چند پست پایین تر! که من تقریبا بعد از اینکه هفته ی اول قرنطینه را به انیمه دیدن گذراندم، تقریبا هفته ی دوم و سوم قرنطینه در افسردگی محض به سر بردم! جوری که وزن کم کردم! و توی تمام  مدت، به جز روزی چند کلمه ی ضروری از دهانم خارج نشد! 

وارد هفته ی چهارم که شدم، کم کم خودم را بیرون کشیدم! وضعیت غیرقابل تحمل بود! باید خودم را بیرون می کشیدم! 

اولش ایده ی خاصی نداشتم و فقط شروع کردم با یکی دو کار هر روز برای خودم تراشیدن که چیزی به غیر از فیلم و سریال دیدن باشد, کمی حالت اکتیوتر به روزهایم داده باشم! خلاصه سرتان و یا به عبارت بهتر چشم هایتان را به درد نیاورم و اصل مطلب را بگویم که از هفته ی چهارم به بعد شروع به احساس کردن چیزی کردم که به نظرم چیزی شبیه یه معجزه شد!

برای اینکه بهتر درک کنید شاید بهتر باشد برگردم کمی عقب تر! روزهای قبل از قرنطینه! روزهای قبل از کرونا! آن وقت هایی که کرونا فقط یک اسم دور بود در یک کشور دورتر! و فقط یک اظهار تاسف بود برای چینی ها و رژیم غذاییشان و علاقه ی وافری که به خوردن هررر چیزی دارند, مثل یک جک بود بیشتر :| آن روزهایی که هیچ کسی نمی دید که باید تا چند وقت دیگر همه چیز را رها کرد و در خانه نشست! آن روزها حال من چطور بود؟! افتضاخ! چرا؟ چون روزی 8 ساعت کار می کردم و بعضی روزها هم حتی 11 ساعت! یعنی تقریبا از اول تیر ماه 98 من رنگ استراحت و دمی آساییدن رو تا روز سه اسفند و اعلام رسمی شروع قرنطینه ندیده بودم! در این مدت علاوه بر روزی 8 تا 11 ساعت کار کردن، زندگی هم مثل من خیلی بیکار نبود و از هر طرف یک سیخونک هایی تا توانست وارد کرد! اولیش این بود که رفتم معاینه ی پزشکی برای گواهینامه که وقتی نوبت به معاینه ی چشم رسید در کمال ناباوری فهمیدم چشم راستم حتی بزرگترین علامت روی تابلو را هم نمی بیند! هیییچ! فقط تار بود! بهت زده در اولین فرصت یک نوبت چشم پزشکی گرفتم و خب معلوم شد که بنده به قوز قرنیه مبتلا هستم! چشم راستم کامل از دست رفته بود و چشم چپ هم در شرف از دست رفتن هست ولی نه فعلا! رفتم تهران و گفتند عمل! نوبت عمل را برای اول آذر گرفتیم! 5 آبان شد و سلیمون رفت! روز 28 صفر بود! هوا ابری بود! تعطیلات بود ولی ما طبق معمول باید کلاس هایمان را برگزار می کردیم تا بتوانیم ترم را سر موعد مقرر تمام کنیم! ناهار را می خوردم که زنگ زدنند تا بابا برود پیش سلیمون چون حالش خوب نیست! بابا رفت! من لباس هایم را پوشیده بودم که بروم آموزشگاه که بابا زنگ زد و خیلی آرام گفت شما هم بیایید! چیزی نگفتیم و سه تایی تمااااااااام خوش بینی که در جهان بود را زدیم زیر بغلمان که می رویم و سلیمون همچنان خوب هست! البته خوب که چه عرض کنم، فقط بود! در حیاط را که باز کردیم صدای ضجه ی عمه را شنیدیم و صوت قرآن بابا را و بعد هم صورت بی روح عمو از پشت پنجره! تا بیایند و ببرندش نشستم بالای سرش، تختش را چرخانده بودند که رو به قبله باشد! زنگ زدم به مدیر آموزشگاه و با هق هق گریه گفتم که نمی توانم بیایم! آن روز و همینطور فردایش هم نرفتم! ولی پس فردایش دیگر مجبور بودم که بروم! و بعد فردای پس فردا هم از 9 صبح تا 7 و نیم بعداز ظهر پشت سر هم جبرانی کلاس های دو روز کنسل شده ام را گذاشتم! روز هفتم نتوانستم کلاسم را جا به جا کنم و مراسم هفتم سلیمون سر کلاس  و در حال درس دادن بودم! از اینجا به بعد دو سه هفته ای یک بار مریضی ها و سرماخوردگی هایم شروع شد! تب و لرز، رخوت و کسلی و برنامه و شغلی که از ساعت های کاری اش کمتر نمی شد که بیشتر هم می شد! این وسط بود که فهمیدم تمااام کلاس های خصوصی و ساعت های اضافه تری هم که رفته بودم به هیچ عنوان با نرخ خصوصی حساب نشده اند و همگی با همان نرخی که برای کلاس های عمومی در نظر گرفته می شود،حساب شده اند! به هزار و یک دلیل از قبل, از آموزشگاه عصبانی بودم! از اینکه نمی توانیم مربی جایگزین داشته باشیم، از اینکه من مریضم، من داغون و خسته ام ولی یک روز مرخصی جایی ندارد چون کلاس ها از برنامه عقب می افتند! از اینکه چشمم را هم این وسط باید عمل می کردم و بعد ویزیت های هفتگی و هی تهران رفتن در نیمه های شب و یک نگاه دو دقیقه ای دکتر به چشم هایم و بعد برگشتن هم اضافه کنید! خستگی 8 ساعت رفت و برگشت توی راه و ترافیک تهران! کنسل کردن کلاس های یک روز و بعد تماااام پنج شنبه جبرانی گذاشتن و باز از دست دادن پنج شنبه ها و بهشت زهرا و سلیمون! از آموزشگاه عصبانی بودم! و بعد دیدم از سر و ته حقوقم را هم زده اند! از آن روز درگیری هایم شروع شد، که بروم و بگویم من دیگر اینجا کار نمی کنم! که بروم و بگویم من خسته شده ام! من بریدم! ولی باز یک نگاه به اطرافم می انداختم و می گفتم خب اگر نروم و در خانه بمانم چه اتفاقی می افتد! بمانم در خانه که غرق شوم در غصه خوردن و غمباد گرفتن! و به این ترتیب آن فردایی که بروم و بگویم من دیگر نیستم، هی نیامد و هی نیامد! تا شد سه اسفند!

اگر یک جایی از من همین سال گذشته می پرسیدند نظرت چیست؟ حدیث یک سال گذشته می گفت آدم باید تا می تواند کار کند و کار کند و پول دربیاورد و زندگی را هم مثلا می شود بعدها کرد! فعلا باید پول درآورد! و همین فقط کار کردن شرایطی را به وجود آورد که من کم شدن دید و بینایی ام را به حساب خستگی گذاشتم و با خودم گفتم که حالا بیایم و یک روز مرخصی بگیرم و کلاس هایم کنسل بشوند و جبرانیشان را کی بگذارم که چه بشود که یک روز بروم چشم پزشکی، که چه بگوید! که باز بگوید مشکلی نیست! بله با همین افکار و دو دوتا کردن ها بینایی چشم راستم روز به روز از دست رفت و قرنیه ی راستم بیشتر و بیشتر تغییر شکل داد! سلیمون رفت و من وقت نداشتم برای رفتنش غصه دار باشم! همه چیز را ریختم در خودم و گذاشتم حرف دیگران که رفتن یک آدم نود ساله که غصه خوردن ندارد در من نفوذ کند ولی غافل از اینکه رفتن هر عزیزی حتی یک عزیز نود ساله درد دارد! درد زیادی هم دارد و انکار این درد و مخفی کردنش می رود و از جاهای دیگر سر در می آورد و یک جور دیگر از پا درت می آورد! چندین بار شدید ترین سرماخوردگی ها را گرفتم تا آخریش دو هفته ی تمام به جانم افتاد و نابودم کرد ولی من همچنان باید می رفتم سر کار! تا جاییکه صدای بابا درآمد که می روم و این آموزشگاه را روی سر همه شان خراب می کنم اگر مرخصی نگیری! 

من تمام این فشارها را تحمل کردم تا نخواهم بین سر کار رفتن و در خانه ماندن، در خانه ماندن را انتخاب کنم! آن همه خودم را کشان کشان و به زور هر روز بردم سر کار تا آن ندای درونی "خب حالا که گفتی نمی روم سر کار و مانده ای در خانه، چه شد؟! کجا را گرفتی؟؟!" را خفه کنم! تا آن صدا چیزی نگوید! 

و اینجا معجزه ای اتفاق افتاد! قرنطینه شد و در خانه ماندن شد، اجباری برای همه! شد انتخاب اجباری یک جهان! یک جهان مجبور به نشستن شد! مجبور به ایستادن از سگ دو زدن های زندگی! مجبور شد تمام تلاش هایش را که اسم زندگی رویشان گذاشته بود و جرئت ترک کردنشان و کمی، حتی کمی ازشان فاصله گرفتن را نداشت را کنار بگذارد! کمی فقط بنشیند بی آنکه باید حرص بزند! درست است که یک عالمه چیز هست که در رابطه شان نگران است! آینده اصلا معلوم نیست ولی چاره ای ندارد! چون برای اولین بار همه اعتراف کرده اند که نمی دانند چه می شود و هیچ کسی فرمولی برای عرضه به تو ندارد!

و من الان 45 روز است که سر کار نرفته ام و در خانه نشسته ام! همان در خانه نشستنی که از ترسش 8 ماه خودم را گول زدم که اگر خسته ام و اگر بریده ام و اگر نمی توانم, همه فقط بهانه های بچه گانه است و من باید قوی باشم و نق نزنم!باید ادامه بدهم! همه این روزها اولین آرزویشان بعد از قرنطینه با دوست هایشان بیرون رفتن، یا بغل کردن عزیزانشان و یا رستوران و کافه و مسافرت رفتن و ..... این چیزهاست! ولی من اولین کاری که بعد از قرنطینه خواهم کرد، این است که اگر آموزشگاه با سر کار آمدن من به صورت پاره وقت و فقط صبح ها موافقت کرد که می شود فقط صبح ها سر کار رفتن و اگر هم قبول نکرد! دنیا به آخر نمی آید و من از آن آموزشگاه بیرون خواهم آمد و کمی فقط کمی معمولی و عادی زندگی می کنم و تمام چیزهایی را که ترس از دست دادن کارم و خانه نشینی باعث شده بود انجامشان را به تعویق بندازم شروع می کنم! به نظرم بعد از دو سال و نیم دیگر کار کردن در این آموزشگاه کافیست! باید به فکر مرحله ی بعدی باشم! باید فاز بعدی آرزوهایم را عملی کنم! باید زندگی را به مرحله ی بعدی ببرم! 

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۹ ، ۱۲:۵۲
حدیث