Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

یادمه زمان های خیلی دوری بود که می تونستم یه کله فقط درس بخونم و بنویسم و خلاصه در بحر علم باشم! ولی الان از پنج شنبه تا امروز که فقط سه روز شده که مجبوررر بودم فقط مطالعه داشته باشم و بنویسم و تایپ کنم و رایتینگ و ریکورد تصحیح کنم اونم به معنی تمام کلمه نان استاپ :/ مثه چیی دیگه امروز هی فقط ارور میدادم :| باورتون میشه یه چیپس سه روزه گوشه ی اتاق من افتاده, من وقت نکردم برم سر وقتش :| سریال ها و فیلم هام رو بگو :( 

کی بود ذوق می کرد تیچر شده!! کیییی بووود!! فقط به من نشونش بدید :|

+دو تا کامنت مونده جواب نداده! شرمنده ی نگارنده هاشون! قول میدم فردا جوابشونو بدم :ماچ

۹ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۰
تو کا

هیچ وقت صبح خوابالو بلند نشید برید تو اینستاگرام و شروع به ورق زدن استوری های ملت بکنید!! چرا که امکان داره ذهنتون یکهو از نمی دونم کجا و نمی دونم با چه استدلالی و اصلا چررررررا یک نفر رو با یک نفر دیگه اشتباه بگیره و خب چی میشه تهش, هووچی دیگه شما سوتی میدید :|

حالا داستان چیه؟ از این قرار که من استوری معلم گرامیم رو باز کردم و دیدم مثل اینکه شخصی واسش مقادیری هدایا تدارک دیده و خلاصه استوری از هدایا بود و به همراه اسم شخص که تگ شده بود! من تمااام مدتی که (یعنی همون چند ثانیه ای که یه استوری نمایش داده میشه) توی ذهنم اون استوری برای یکی از دوستام بود! بعد متعجب شدم که خوب این کسی که براش کادو گرفته رو چرا من نمیشناسم!؟! خلاصه زدم روی اسم تگ شده و پیج پرایوت بود ولی خب دیدید که میزنه یک پیج توسط چه افراد مشترکی فالو شده! اینجا هم من اسم معلم گرامیم رو دیدم!! بعد برام جالب شد که دوستم با کسی دوسته که معلمم هم باهاش دوسته و بعد این برای دوستم کادو هم تازه خریده!! خلاصه بدوویی برگشتم تو استوری و اون زیر پیام دادم که " ع تیچر منم با این خانومه دوسته!! از کجا میشناسیش؟"  :بر پیشانی کوفتن 

خدای رو شکر که همینکه پیامم رو فرستادم و از استوری اومدم بیرون یهو گردالی پروفایل به چشمم خورد و دیدم عههههه این استوری خود تیچر گرامیه :||| 

و باز خدای رو شکر که تو اینستا هم امکان unsend کردن پیامها وجود داره!! وگرنه خیلی ضایع میشد :||

اصلا حالا یکی نیست بگه!! این داستان همونجوری هم بود که من فکر کرده بودم!! اصلا به من چه آخه ارتباط شکل گرفته این وسط از چه قرار بوده!! واقعا به من چه آخه _پشت دست خود را داغ می کند تا دیگر فضول روابط ملت نباشد_

۹ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۴۳
تو کا

به نظر شما واکنش درست نسبت به کسی که از شعور کافی برخوردار نیست ولی همکلاسی شماست چیه؟ شما نمی تونی برگردی توی صورتش بگی ببین خیلی بی شعوری!! چون همچنان شما با هم همکلاسی هستید و برخورد رک و پوست کنده ادامه فرآیند همکلاسی بودن رو سخت و ناخوشایند و جو توب کلاس رو هم از بین می بره! طبیعتا آدم های بی شعور و فقط ساز خودشون رو بزن اصلا و ابدا قبول ندارند که بی شعورن و اینکه مشکل از رفتار اوناست! پس گفتن رک و پوست کنده احساستون و اینکه عصبانی هستید و می خواید سر به تنشون نباشه باعث میشه که یک واکنش از جانب اونا به همراه داشته باشه که شامل اینه که:  نخیرررر, من نه اِل هستم و نه بِل! بلکه مشکل از تویه و خلاصه دعوای لفظی و یکی من بگم و یکی تو بگی!!! چیزی که من اصلا نمی خوام!

حالا تصور کنید شما به جای من و برای ترم جدید کلاستون دو پنج شنبه (کلاس شما سه روز در هفته و روزهای فرد , صبح هاست) نمی تونید سر کلاس حاضر بشید! توی ایام عید, توی گروه کلاسی به بچه ها راجع به مشکلتون میگین و ازشون می پرسید که آیا می تونن این دو تا پنج شنبه رو جابجا کنن و یا نه!! همه اعلام آمادگی می کنن که بعلههه و ما می تونیم دو تا پنج شنبه رو به روزهای دیگه ای انتقال بدیم!!! همه قبول می کنن به جز همین خاااانم [ :بووووق] که برمی گرده کلی سر و صدا و پیام و اینا که نخیررر من مشکل دارم و چرا فقط مشکلات یک نفر باید در نظر گرفته بشه و فولان توی گروه راه میندازه و خلاصه کلی ایش و ناز و قمیش! از اونجاییکه من اصولا اعصاب حرف زدن با افرادی با همچین منطقی رو ندارم و کلا واکنشم اینه که باشه بابا تو خوبی! تو درست میگی! خلاصه به بچه ها گفتم فراموش کنید و همون تایم معمول! من اون دو پنج شنبه رو غیبت می کنم و نمیام کلاس!!

حالا حدس بزنید چی شد !! خاااااانم دقیقا دو تا پنج شنبه رو نیومد :| اولین پنج شنبه آنتالیا تشریف داشتن! دومین پنج شنبه حال نداشتن سر کلاس باشن :| 

الان من با همچین بشر بیشعور و فقط مصالح خودش رو درنظر بگیری باید چکار کنم؟؟ کاش میشد گاهی مثه تارانتینو بعضی آدم ها رو توی دو سوت فرستاد به درک و خلاص :||

۷ نظر ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۵
تو کا

عکسی از تولد سه قلوها رو عمه جان برای یک کانال فرستاد که کارش برگزاری چالش های مختلف با موضوعات مختلف هست و هر بار هم یه چیزی اسپانسر این چالش ها میشه! که البته همه و همه اش همون معرفی و تبلیغ اسپانسر هست! مثلا این بار موضوع بچه ها بودن و باید شرکت کننده ها عکسی از بچه هاشون می فرستادن و در نهایت هم هر کی بیشترین رای رو می آوورد یه ست لباس از محصولات اسپانسر جایزه اش می بود!

عکس سه قلوها فرستاده شد! اولش قضیه جنبه ی فان داشت! بعد کم کم رای های سه قلوها زیاد شد و تاااا جایی که ما بیشترین رای رو داشتیم! در این میون یک باران نامی هم وجود داشت ک با ما فاصله اش کم بود! یعنی اول این باران خانم اول بود با صد و خورده ای رای، که ما وارد شدیم و زدیم جلو! بعد هی این باران یه کم زیاد می شد و به ما می رسید و بعد هی ما دوباره رای جمع می کردیم و می زدیم جلو! پایان مسابقه تا جمعه آخر شب بود و ما نزدیک بود که ببریم ولی باز تمدید شد! باران باز رسید به ما! ولی ما از کجا، دقیق نمی دونم، فقط می دونم یه همسایه عمه ام اینا دارن اون همینجوررر برامون رای جمع می کرد! یعنی همینجور عکس رو فوروارد می کرد و همینجور ملت می رفتن توی کانال و رای میدادن :))) آخرین مهلت هم دیشب بود و بالاخره ما با سیصد و خورده ای رای، اول شدیم و باران با 280 تا دوم! بعد ولی فکر کنم باران فامیل ادمین گروه یا اون اسپانسره بود یا نمی دونم چی که هم سه قلوهای ما و هم باران رو برنده اعلام کردن :| بعد ادمین حتی اول عکس باران رو گذاشت به هنگام معرفی برنده ها و بعد عکس بچه های ما! و توی کپشن هم نوشت که به دلیل درخواست طرفداران سه قلوها باران رو هم برنده اعلام کردیم :||

خلاصه که هفته ی هیجانی رو داشتیم ولی آخرش روشون کم شد:دی

اینم یه عکس (اینم یه عکس از تولدشونه که 17 فروردین بود و یک ساله شدن) و یه عکس دیگه (اینجا یه عکس از یک گوشه ای از قضولی هاشونه) از سه قلوها :)

۱۶ نظر ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۵۴
تو کا

درحالیکه نوتیفیکیشنی از آلارم گوشیم رسیده که نشون میده کمتر از یک ساعت دیگه من باید بیدار بشم! من همچنان نتونستم بخوابم و همچنان خوابم هم نمیاد :| 

کلافه ام می کنن شب های اینجوری! که اصلا و ابدا خوابم نمی بره, چون قبلش تعطیلات بوده و من باز شب بیداری و فیلم و سریال و روز خوابی برنامه ام شده بوده و حالا و امشب و شب قبل از یه روز از 8 صبح تا 8 شب کار و کلاس داشتن و خوابی که گم شده :(

۹ نظر ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۵:۵۵
تو کا

هر چند این ترم دومین تجربه ی ترمی من به عنوان یک معلم هست وبی خب من دوست دارم با گنجوندن قید همیشه توی جمله ام بگم که: همیشه هفته ی اول شروع ترم ها خیلی سخت و انرژی بر هست! با بچه های جدید آشنا شدن! با سطح جدید و مباحث جدید برای تدریس آشنا شدن!

این هفته شب ها مثل جنازه تا صبح بیهوش می شدم!  ترم قبل مثل اینکه تونستم خودم رو ثابت کنم و نشون بدم که راجع به توانایی هام اغراق نکردم، چرا که این ترم به صورت فول تایم ( از لحاظ ساعات کاری آموزشگاه) بهم کلاس دادن! 6 تا کلاس :)

و خوب پسرهای نازنین ترم قبلی، که خیلی هم دوستشون داشتم رو برخلاف انتظارم بهم ندادن دیگه! ولی اون یکی کلاسم که تشکیل شده از چهار تا فسقلی به شدت کنترل نشدنی بود رو همچنان بهم دادن :| ولی حتی این بچه ها هم داره مزه ی کلاسشون به یه شیرینی خاصی تبدیل میشه که به خستگی هاش می ارزه، اونم وقتی که می بینم "الف" که ترم پیش برای خواستن هر چیزی و دریافت نکردنش با کولی بازی به گریه می افتاد تا کلاس رو خراب کنه و من رو عصبی! بالاخرررره یاد گرفته که دیگه با گریه به جایی و چیزی نمی تونه برسه و داره سعی می کنه با خواهش خواسته هاشو مطرح کنه! وقتی "ع" که حتی یک سوال هم دوست نداشت جواب بده! سخت و سفت میشینه تا دقیقه ی آخر پای تمرینی که ازش خواستم برام انجام بده، تا تهش بیاد و نشونم بده که ببین من حتی بیشتر از اون چیزی که ازم خواستی هم جواب دادم!! وقتی "ر" دیگه نازک نارنجی نیست و با هر حرف کوچیکی از هر کدوم از بچه ها قهر نمی کنه! وقتی بچه ها راحت خوراکی هاشونو با هم تقسیم می کنن بالاخرررره!! فقط از این بین یه دونه جان جانان "ث" هست که از همون اول بچه ی نرمال و بسیار خوبی بود :)

تدریس از اون چیزی که فکر می کردم سخت تره! چون باید خیلی صبور بود! باید خیلی ناامید نشد از بچه هات، در حالیکه شاید جایی برای امیدواری برات نذارن! مخصوصا راجع به زبان، که باید به طور مداوم به بچه هات دلداری بدی که حتما روزی می تونن خوب و عالی باشن ولی .... خب قسمت سخت قضیه اینجاست که بچه ها به بعد از ولی خیلی کم گوش می کنن :/ یعنی حرف هات رو تا جایی که داری ایراد هاشونو میگی رو می شنون و بعد که می خوای راه حل بهشون بگی، دیگه خیلی کمتر گوش میدن :/ اینجوری میشه که خلاصه تو یه روز با یه لبخند رو لبت میای خونه چون تونستی یه بارقه هایی از تلاش و کوشش رو ببینی ولی برعکس یه روزهایی با خلق و خوی در هم رفته برمی گردی از اینکه هر چی خواستی بری جلو، مدام بچه ها یه سد کشیدن جلوت و نذاشتن بهشون نفوذ کنی...


ولی خب باز تهش با این دلداری مثل جنازه تا صبح بیهوش میشم که همین کلاس 4 تا فسقلی رو به خودم یادآوری می کنم! که چطور حتی ترم پیش یه روز تا مرز گریه کردن منو بردن ولی حالا کامل توی مشتم هستن:دی یعنی یاد این 4 تا بچه است که شب ها دوباره یه قوت قلب میشه و انرژی میده تا جلسه ی بعدی برم سر کلاس :دی

۶ نظر ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۸
تو کا

قصد راوی این نیست که به این سازمان های بهداشتی ارزشی بیش از آنچه داشتند بدهد. درست است که بیشتر همشهریان ما اگر به جای او بودند امروز دلشان می خواست که درباره ی نقش آنها مبالغه کنند. اما راوی فکر می کند که وقتی به اعمال درخشان اهمیت بیش از حد بدهیم، در نتیجه تجلیل مهم و غیر مستقیمی از بدی به عمل آورده ایم. زیرا در آن صورت فرض کرده ایم که این اعمال درخشان فقط به این علت ارزش پیدا کرده اند که کمیابند و شرارت و بی اعتنایی محرکین اصلی در اعمال بشری هستند و این عقیده ای است که راوی داستان قبولش ندارد. شر و بدی که در دنیا وجود دارد پیوسته از نادانی می زاید و حسن نیت نیز اگر از روی اطلاع نباشد ممکن است به اندازه ی شرارت تولید خسارت کند. مردم بیشتر خوبند تا بد و در حقیقت مسئله این نیست. بلکه آنها کم یا زیاد نادانند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می شود. نومید کننده ترین ننگ ها، ننگ آن نادانی است که گمان می کند همه چیز را می داند و در نتیجه به خودش اجازه ی آدم کشی می دهد: روح قاتل کور است و هرگز نیکی حقیقی یا عشق زیبا بدون روشن بینی کافی وجود ندارد.

                                                                                                                                                                   طاعون _ آلبر کامو

(نکته اینکه من خودم همین ترجمه ای که لینکش رو گذاشتم رو خوندم و راضی بودم )

۶ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۵۹
تو کا

خب غالب تصور همه اینه که چیزی که کثیفه و چندشه و مستلزم ایششش گفتنه اون دستیه که توی دماغ میره! ولی آیا می دونستید که در فرایند دست تو دماغ کردن اینجا دماغ شماست که قربانیه کثیف شدن و آلوده شدنه ؟! :| به این صورت که باکتری های دست مبارکی که می فرستید توی دماغ مبارکتون، باعث ملتهب شدن سینوس ها و کپ شدن اون بالا مالاها و اینا میشه !! حلاصه که نبرید اون میکروب ها رو داخل اون بیچاره :|

+اینو همین الان توی یه ویدئو توی یوتیوب دیدم! 

۱۵ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۳
تو کا


من اگر بخوام بنا به سلیقه ی خودم فیلم های اسکار امسال رو به ترتیبی که دوست داشتم مرتب کنم، میشه به شرح زیر :


1.Disaster Artist

2. (تا فیلم رو ندیدم نفهمیدم اسمش چی میگه :|) three billboards outside ebbing missouri

3.I, Tonia

4.Call me by your name

.Darkest hour5

6.Phantom Thread

Lady Bird .7

The shape of water  .8

9.The Greatest showman

و البته که هنوز Get out و  و Post رو هم ندیدم! دلیل خاصی هم نداره! همینجوری هنوز قسمت  نشده که ببینمشون :دی

من از فیلم های اسکار پارسال هم هنوز Jakie و Captain Fantastic رو ندیدم :سوت



این پسره هم  حکایتش، داره مثل حکایت مهران رجبی میشه! تو همه فیلم ها یه ذره هست :|

 یه موزیک هم از سه بیلبورد خارج از میزوری اینا


دریافت

 " شما هم بگید به چه ترتیبی فیلم ها رو دوست داشتید :) "



۱۸ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۳۹
تو کا

این مدت توی یوتیوب اکثرا در حال دنبال کردن و سرچ کردن ویدئوهایی در رابطه با چگونگی روش تدریس انواع و اقسام مباحث بودم! و چون یکی از کلاس هایی که داشتم رو بچه های 6-7 ساله تشکیل می دادن! "how to teach toddlers " سر خط بیشتر سرچ هام بود. بعد چیزی که توی این ویدئوها توجهم رو به خودش جلب کرد! کسایی بودن که اونور داستان تهیه ی این ویدئوها بودن! خیلی هاشون نه معلم بودن و نه با بچه های زیادی سر و کار داشتن! بلکه ویدئوهایی که درست کرده بودن  و ایده هایی که به اشتراک می ذاشتن همه و همه حاصل تجربیات خودشون، فقط و فقط از بزرگ کردن بچه های خودشون بود! و این خیلی جالب بود ؛ اینکه پدرها و مادرهایی هستن که برای تقویب مهارت های مختلف بچه هاشون کلی برنامه و ایده دارن! اونم بچه هایی همه توی رنج سنی 3 تا 7 ساله!

برای بچه ها مهارتی وجود داره به نام motor skill و یا به عبارتی "مهارت های حرکتی" ! که تقویت کردنش خیلی چیز مهمیه! اینکه بچه ی شما بسته به سنش قادر باشه یک سری فعالیت ها رو درست انجام بده که توی اون سن ازش انتظار میره که بلد باشه!و این مهارت ها دو نوع هست؛ یکیش به اسم "Gross motor skill " شامل فعالیت های فیزیکی میشه! مثلا پریدن و یا توپ بازی کردن و دویدن و خلاصه چیزهایی که بچه طی مدت انجامشون فعالیت می کنه و از بدنش استفاده می کنه! دسته ی دیگه "Fine motor skill " نام داره! که این دسته هم شامل فعالیت های فیزیکی و درگیر کردن بدن میشه ولی با تمرکز و درگیر کردن ذهن! مثلا مهارت مچ کردن چیزهای مشابه، که بچه هم باید از دستش و عضله های دستش برای برداشتن و گذاشتن اشیا مورد نظر استفاده کنه و هم از قوه ی تشخیصش برای مچ کردن! یا کاردستی درست کردن، یا صندلی بازی مثلا و یا بینگو که مثلا از بچه ها بخوای همراه با بینگو گفتن بپرن بالا و یا انواع و اقسام بازی های فکری و....  که از همه ی این فعالیت های فیزیکی و درگیر کردن بدن می تونی برای یاد دادن چیزهای مختلفی مثل رنگ ها و یا شکل های مختلف هندسی و یا نسبت های فامیلی و یا عددها و شمارش و روزهای هفته و ماه های سال و ... استفاده کنی.

حالا من اگر نخوام جمع نبندم و نگم بیشتر خانواده های ایرانی، چون خب به هر حال نه سرشماری کردم و نه یه پرسشنامه ی آماری دادم به تک تک این خانواده ها که بخوام با اطمینان این آمار رو استفاده کنم! ولی وقتی به همین خانواده های دور و برم یه نگاهی کردم می تونم به جرئت بگم که بیششششترشون، هیییچ کدوم این کار ها رو برای بچه هاشون انجام نمیدن! و حتی در نظرشون مسخره و یا غیر واجب میاد! به نظرم یکی از علت هایی که بیشتر بچه های الان از انجام دادن تکالیف مدرسه هاشون به تنهایی ناتوانن همینه که توی بچگی این قسمت از مهارت هاشون هیچ پیشرفتی نکرده و یا اصلا درگیر فعالیت های اینچنینی نشدن! خیلی از بچه ها بلد نیستن از ذهنشون استفاده کنن ولی در عوض چیزهایی که خوب بلدن فقط دیوونه بازی و جیغ زدن و قهر کردن و گریه کردن و بهانه گرفتنه و روی اعصاب بقیه رفتنه!!!


همه اش هم به نظرم فقط به این دلیله که اکثرا دانش کافی برای پدر بودن و مادر بودن نداریم! صرفا بچه دار میشیم چون گوگولیه و ذوق داریم و اینا :|



۷ نظر ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۵
تو کا