Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

یادمه قبل از راه افتادن به فائلا می گفتم یک حسی همراه با استرس دارم که بهم میگه یه اتفاقی میفته که خوش نمی گذره! ولی خب در نهایت هر دو به توافق رسیدیم که فقط یک مشت انرژی منفی الکی و مسخره است! و واقعا هم همینطور شد :)

۷ نظر ۰۳ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۴
تو کا

بعد از سه روز برگشتن به خونه, فهمیدم نبودن من اولین چیزی رو که تغییر میده طعم چایی خونه خواهد بود! بدون من, بدون حدیث یعنی بودن چایی دارچین! 

بوی دارچین باقیمونده توی قوری باعث شد به این فکر کنم با نبودن من دیگه چه چیزهایی توی این خونه می تونه تغییر کنه! چه چیزهایی فقط منتظر نبودن حدیث هستن!

+حدیث به دارچین حساسیت دارد.

۵ نظر ۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۱:۵۱
تو کا

هیچ وقت اون روزی رو که وایسادم و تو سکوت و بهت, شنونده ی حرف هاش شدم رو یادم نمیره! داشت از نگین و ملیکا تعریف می کرد, یادم نیست داستان و قضیه دقیق راجع به چی بود ولی خب مثل اینکه لازم داشت برای تعریف بیشتر بین صحبت هاش به اعتقادات و عملکرد نگین اشاره های بیشتری داشته باشه! ولی خب از بین تمامی لغت ها و واژگانی که می تونست انتخاب کنه, خیلی راحت برگشت گفت نگین ازین بی حجاب هاست! من انگار بعد ازین جمله کل بحث و حرف هاش محو شد و فقط توی ذهنم این جمله هی تکرار شد و تکرار شد!! یه نگاه به خودش کردم, چادری و مقید به تمامی احکام ریز و درشت مربوط به ظاهر یک زن! یک مقید به تمام معنا! 

سکوت اون روزم ازون سکوت هایی هست که از بابتش پشیمونم! پشیمون ازینکه چطور گذاشتم اون قدر راحت اون قدر سخیف باشه! چطور بهش نگفتم که اگر شخصی به چادرت توهین کنه و یا اعتقاداتت رو مسخره کنه و یا حتی خیلی سخیف تر به خاطر چادری بودنت و مذهبی بودنت, اگر از جانب کسی "امل" خطاب بشی چه احساسی بهت دست میده؟! یا چقدر برای اون شخص احساس تاسف می کنی و یا چقدر اون شخص در نظرت بی شعور و بی فرهنگ جلوه می کنه ازینکه بلد نیست و متوجه نیست که اعتقادات تو هر چیزی که هست برای تو و خودت هست و بس!! 

چرا بهش نگفتم پس چرا شما هم یاد نمی گیرید که از این سمت قضیه به کسانی که نمی خوان اعتقاداتی شبیه به اعتقادات شما داشته باشن, احترام بذارید! چرا بهش نگفتم سمتی که تو وایسادی و سمتی که تو داری بار اعتقاداتشو به دوش می کشی یکی از لازمه های سفت و سختش اینه که قضاوت نکنی, تهمت نزنی, غیبت نکنی!! پس چرا این سه تا چیز اینقدر مهم و تاکید شده در اعتقاداتت و دینی که افتخار می کنی انتخابش کردی و قبول هم داری کارت هم توش درسته رو رعایت نمی کنی!!


اگر اون روز سکوت کردم ولی به خودم قول دادم دیگه هیییچ وقت در برابر آدم هایی از این دست که ادعای دین و ایمانشون گوش فلک رو کر کرده ولی قضاوت و غیبت راجع به زن ها جزو روتین زندگیشونه, سکوت نکنم.

می دونید که استدلال " ولشون کن این آدم ها درست بشو نیستن" اصلا استدلال درستی نیست!؟ سال ها سکوت کردم! سال ها وایسادم و دیدم و شنیدم تمام جنبه های وجودی زن ها و دخترها خیلی راحت مسخره میشه! از ترس یکی بودن صدام, از ترس 180 درجه عقیده ی مخالف داشتن, همیشه سکوت کردم!  ولی به خودم قول دادم تمامی اون سکوت ها رو ازین به بعد .تلافی کنم! اینقدر سکوت و اینقدر خنثی بودن فقط باعث میشه این همه زن ستیزی و سرکوب گری و جوک ساختن و مسخره کردن بیشتر دووم پیدا کنه و قویتر بشه!! به درک هزار و یک نفر رنجیده بشن! تلافی اون تعداد بیییییی نهایت زن ها و دخترهایی که هر روز چیزی فرای رنجیدن براشون اتفاق میفته!!


+و تماام اون وقت هایی که سکوت کردم تا مهشید رو قضاوت کنن! تا بهش هر برچسبی دلشون خواست بزنن! 

+یا همه ی اون وقت هایی که بد غزاله رو میگفتن! قضاوتش می کردن! سرکوبش می کردن!

+ یا هنگامه و خیلی های دیگه که ازشون دفاع نکردم چون ترسیدم صدامو بلند کنم!

۵ نظر ۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۲:۴۰
تو کا

آبان از همون روز اول که شروع شد, من مشغول شمردن روزهاش بودم برای زودتر تموم شدنش! برای زودتر و تندتر به اون سه شنبه ی تعطیلی اربعین رسیدن! بعد زودتر و تندتر به سه روز تعطیلی این هفته! و الان هم زودتر و تندتر به 28 آبان رسیدن و تهران اومدن :)

توی این هفته بود که دلم به حال آبان حقیقتا کمی سوخت! ازینکه اینقدر برای من و بین این روزها فقط زودتر گذشتنش مهم بود و بس! ولی خب واقعا برای دو هفته ی بعد و تهران اومدن خیلی ذوق دارم چون این بار دارم سر فرصت و کااااملا تنها میام و سیر دل می تونم برم دوستان رو ببینم, تهران رو ببینم :) 

برای من تا سال پیش, تنهایی مسافرت کردن جزو محال ترین چیزهای زندگیم بود! هرچند مسافرت دو هفته بعد هم حقیقتا با قصد درسی و تحصیلی هست ولی خب همین هم یعنی خیلیییی!! 

امشب یاد دو سال پیش افتادم که تنها هدفم از کنکور ارشد این بود که بیام تهران, که کمی جدا بشم و فاصله بگیرم! ولی نشد! هر دو باری که برای ارشد تلاش کردم نشد! اون وقت ها بعدش تا مدت های طولانی افسردگی و کلافگی نصیبم شد ولی الان نزدیک به یک ساله که از هر چیزی که اون دو سال نشد ولی در عوض این یک سال جور دیگه ای و توی مسیر دیگه ای اتفاق افتاد از ته ِتهِ ته دلم راضیم! حتی امشب خنده ام گرفت ازینکه اونقدر دلیل مسخره و بچه گانه ای داشتم! مرسی خدا از اینکه تک تک اون آرزوهای بچه گانه و احمقانه ام رو برآورده نکردی تا به اینجایی که الان هستم برسم :)

۴ نظر ۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۲:۲۱
تو کا

یکی از چیزهایی که توی آموزشگاه اذیتم می کنه همکارها هستن :/ و این مسءله که هیچ کدوم نه تنها از لحاظ زبانی به سطح advance نرسیده اند بلکه حتی برای تدریس هم خیلی روش های سلیقه ای و گاها غیر استادندارد دارن! مثلا یکیشون برای راحتی کار خودش و تسریع در روند و سرعت کلاس کلا بیخیال روش استاندارد تدریس Reading  شده و جلسه ی قبل از هر Reading از بچه ها می خواد که خودشون معنی تمام لغت ها رو درآورده باشن که دیگه برای توضیخ و شفاف سازی هیچ لغتی تایمی از کلاس گرفته نشه! حالا اینو از چه بچه هایی و چه سطحی میخواد؛ بچه هایی که هنوز نمی تونن از دیکشنری انگلیسی به انگلیسی استفاده کنن و یا اصلا یاد نگرفتن :| خب صد در صد معلومه که بچه تمام لغات رو از توی دیکشنری انگلیسی به فارسی پیدا می کنه و هیچ وقت ترغیب نمیشه و فرصتی پیدا نمی کنه بره سراغ دیکشنری انگلیسی به انگلیسی!! یا در مورد تدریس رایتینگ:/ باورم نمی شد وقتی دیدم از بچه ها می خوان رایتینگ هاشونو حفظ کنن و بیان پای کلاس اونو باز گو کنن :||| می دونید که تفاوت بسیار هست بین مهارت صحبت کردن و نوشتن؛ مخصوصا توی انگلیسی!! هر کدوم قوانین خاص خودش رو داره! هر کدوم زبان مربوط به خودش رو داره که میشه همون زبان رسمی و غیر رسمی!! ترم اول با کلاسی روبه رو شده بودم که رایتینگ هاشونو با عباراتی از قبیل می خوام امروز راجع به فلان چیز صحبت کنم و یا سلام اسم من فلانه و موضوع رایتینگ من بهمان یا عبارت هایی مثل wanna و gonna‌ به وفور توی رایتینگ هاشون به چشم می خورد و حتی یک نفر Capital letter رو برای شروع جملاتش استفاده نکرده بود و از نقطه و کاما هم هیچ جایی خبری نبود! خب معلومه وقتی مهارت نوشتن با مهارت صحبت کردن مخلوط بشه یک همچین نتیجه ای خواهد داشت!! یا کلا راجع به مهارت Reading !! شاید باورتون نشه ولی از دید همکارهای محترم بنده؛ مهارت Reading به معنی خوندن هست نه "درک مطلب"!! یعنی روی هیچ یک از مهارت های درک مطلبی کار نمیشه و فقط با بچه ها تمرین روخونی می کنن و خیلی هم روش وقت و تایم توی هر کلاسی میذارن :|

و موضوع اینجا اصلا این نیست که من آموزشگاهم رو عوض کنم و یا برم جای دیگه ای تدریس کنم! موضوع اینه که همچین اشخاصی از سال ها قبل شروع به تدریس رشته ای کردن که خودشون هنوز درش مهارت و تسلط کامل رو ندارن و دانش کافی هم حتی در رابطه با روش های تدریسش ندارن!! و مشکل اینه که مدیر آموزشگاه هم شخصیه که متخصص زبان نیست و نمی تونه نظارتی بر کیفیت کارکنانش داشته باشه و موضوع بچه هایی هستن که باهاشون اخت شدم و واقعا دلم می سوزه که ولشون کنم!

و می دونید موضوع دیگه ای هم که هست اینه که آموزشگاه های زیادی هستن که همچین وضعیتی دارن!! چند وقت \یش یکی از دوستام به یه آموزشگاه درخواست تدریس داده بود و خلاصه از این طریق تونسته بود با تیچرهای اون آموزشگاه توی یک دوره آیلتس شرکت کنه!! یعنی دوست تازه کار و به تازگی مدرک ادونس زبانش رو گرفته ی من با یک مشت تیچر با سابقه ی مدرس آیلتس توی این شهر ـ البته بنا به ادعای آموزشگاه ـ سر یک کلاس می شینه و نمره ی ماک آیلتسش که در همون جلسه ی ابتدایی کلاس از طرف استاد از همه گرفته شده بوده فرق چندانی با اون مدرسین با سابقه نداشته! نمره ی اسکیل همگیشون در حدود 6 و 6.5 بوده :||||


۵ نظر ۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۳:۵۴
تو کا

یکی از مسائلی که به شدت برام سخته نسبت بهش خنثی بمونم, اینه که توی کلاس یک نفر توسط گروهی از بچه ها یا گروهی از بچه ها توسط یک نفر مورد مسخره شدن واقع بشن, حالا چه به خاطر ضعف تو زبان و نمره و مهارت هاشون باشه یا به خاطر مسائل ظاهری و رفتاری! به شدت با همچین رفتارهایی برخورد می کنم!

مثل جلسه ی پیش که اظهار نظرهای مدام و پشت سر هم شاگرد زرنگ کلاس, راجع به خنگ بودن باقی بچه ها, در حدی کفریم کرد که عملا با بچه زرنگه وارد بحث شدم! و خب این جلسه بچه زرنگه غایب بود :( 

+یکی از ایرادات این کلاس اینه که سطح علمی بچه ها اصلا با هم یکسان نیست! و همین خیلی مشکل ایجاد می کنه! شاگرد زرنگه صبور و فروتن نیست و باقی هم درسته ضعف دارن ولی خب اومدن کلاس که همین ضعف ها رو برطرف کنن دیگه!!حالا اینجا نه اون شاگرد زرنگه مقصره و نه این بچه های ضعیف تر! ولی خب سیستم آموزشگاهیه و هزار و یک نمیشه و اما و اگر!

++ به عنوان یک معلم زبان با یک سال سابقه ی تدریس بهتون پیشنهاد می کنم که هیچ وقت برای یادگیری زبان به آموزشگاه ها مراجعه نکنید! خیلی کم پیدا میشن آموزشگاه هایی که سیستمی بر پایه ی یادگیری موثر داشته باشن! اصلا همینکه برای تموم کردن یک کتاب و یا بخشی از یک کتاب یک تعداد جلسه مشخص قرار داده میشه یعنی عیب!! سعی کنید برای یادگیری زبان یه گروه تشکیل بدید و خصوصی کلاس بردارید! خلاصه که از ما گفتن.


۲ نظر ۱۵ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۵
تو کا

کتاب بار هستی رو امانت دادم! دومین کتابیه که توی زندگیم به کسی امانتش دادم, بعد از کتاب ملت عشق! ملت عشق وقتی برگشت حالش خوب نبود, ولی دیگه دیر شده بود بار هستی رو امانت داده بودم و ملت عشق رو پس گرفته بودم از همون آدم!

یک ماهه بار هستی توی کتابخونه ام نیست! یک ماهه که یه جایی ته قلبم فشرده است! امشب بهش پیام دادم که کتاب رو توی هفته ی بعد می خوام! 

و مطمئنم بعد از بازگشت بار هستی به کتابخونه ام, تنها شخصی که می تونه کتابی از توی کتابخونه ام برداره فقط و فقط مامان خواهد بود و بس! و دیگه هیییچ وقت, هیییچ کس از من کتابی امانت نخواهد گرفت!


۹ نظر ۲۷ مهر ۹۷ ، ۰۱:۰۹
تو کا

×وقت هایی که مثل امشب خوابم نمی بره! وقت هایی که از زور فکر و خیال و ترس ازینکه نکنه چیزها هیچ وقت اونجوری که می خوام نشن! همینکه چشمم به ناخن هام میفته دلم آروم می گیره! شاید ندونید, یعنی البته که نمی دونید ولی ناخن هام هر چی بلند تر باشه بیشتر یادم میندازن که هیچ چیزی دور نیست! که هیچ چیزی محال نیست :)

 

۲ نظر ۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۳:۳۶
تو کا

به جز تیکه ای از سخنرانی ترامپ و کل سخنرانی روحانی توی سازمان ملل باقی سخنرانی ها رو ندیدم! نمی دونم حتی باقی روسای جمهور و یا نمایندگانی از باقی کشورها هم سخنرانی داشتند یا نه, که بدونم مرسوم و معمول سخنرانی های سازمان ملل باید به چه شکلی باشه! یا که اصلا باید شکل و فرم خاصی داشته باشه یا نه!

ولی چیزی که در طول تمام سخنرانی روحانی به نظرم کم بود! گیرایی و گیرنده بودن و کوبنده بودن کلامش بود! کاری به این ندارم که رفتار و عملکرد سران حکومتی خودمون و حتی خود همین روحانی چقدررر این روزها شیشه خورده داره و چقدر لازمه یه مجمع خودمون تو کشورمون تشکیل بدیم و مردم و دردهاشونو بذاریم یه طرف و حکومت رو یه طرف! ولی وقتی توی سازمان ملل به عنوان یه کشور حاضر میشیم, به عنوان یه واحد, یه بخشی از وجودم دلش می خواست که می شد یه جور کوبنده و تکون دهنده ظاهر می شدیم! نه باز هم با ازون دست متن هایی که روی کاغذ جلوه گر ملتی غیور و سرخم نکن و دارای فرهنگی هزارساله و بدون مشکل و با عزت و فلان و فولانیم! 

نمی دونم روسای جمهور اجازه دارن سخنرانی های احساسی داشته باشن یا نه؟ ولی من اگر امشب رییس جمهور بودم .... آخ چقدر دلم خواست می تونستم تریبون مجمع سازمان ملل رو دست می گرفتم :/ هیچ وقت همچین حسی داشتین؟ که بتونین فرصتی داشته باشین که وایسین جلوی همممه ی دنیا و حرف بزنین و حرف بزنین... من حتی متنشم تو ذهنم آماده دارم :|

۹ نظر ۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۲:۰۹
تو کا

هووچ درگیر دو ترم تابستانی و روزی هشت ساعت کلاس و هر ترم 60 دانش آموز و جمعا دو ماه و دو هفته و 260 ساعت کلاس و 120 دانش آموز :دی

اینقدرررررر که اتفاقات بووود این مدت, می شد خوراک کلی پست باشن ولی چون جنازه ام فقط به خونه می رسید و از ته مونده های انرژی همون جنازه هم مجبور به استفاده برای نوشتن طرح ها و برنامه های کلاس های فردای اون روز , بودم واقعا وبلاگ دیگه به یک حاشیه ی دووور فرستاده شد, جوریکه حتی پست هاتونم نمی تونستم بخونم! 

و فردا بالاخره پایانیست بر این ترم های تابستونی و یک هفته تعطیلات و نفسسسی راحت اگر بشود به امید خدا...

در زیر هم مشروحی از اخبار و حواشی این دو ترم, اگر دوست دارید بدونید که چه خبر بوده :دی

+ از یکی از دانش آموزهای ترم قبلم که استاااااد ربط دادن کلمات در حد ربط گ...ز با شقیقه به هم بود به عنوان مترادف و حتی با سند و مدرک و دیکشنری هم باز فکر می کرد من نمی خوام اعتراف کنم که داره درست میگه چون می خوام ضایعش کنم و یه جورایی بهش بگم ازش بلدترم! و عموما هم من باااید ازش بلدتر باشم چون خیر سرم من معلمم و اون شاگرد :// ولی خب بیشتر مسئله ی اون بود که می خواست ثابت کنه از من بلدتره, فقط نمی دونم چرا یه جمله هم بلد نبود انگلیسی رو بدون غلط حرف بزنه و یا یه خط رایتینگ با معنی بنویسه :| فقط فست دیکشنری رو حفظ بود نامبرده با ادعای خدایی که سووت از مغزت بلند می کرد , (ولی خب بادشو بالاخره خوابوندم :دی)


+دیگه از یکی از شاگردهای شیش ساله ی آموزشگاه که یه روز با موهای مشکیش مثل همیشه رفت خونه ولی جلسه ی بعدی که برگشت موهاشو زرد قناری رنگ کرده بودن و خدا شاهده که هنوز هم که دیگه بالاخره به موهای زرد قناریش عادت کردیم حتی با وجود تضاد وحشتناکی که با قیافه ی بچه گونه اش داره, نفهمیدیم چرا خانواده اش موهای یه بچه شیش ساله رو رنگ کردن, اونم زرد قناری :|| 


+ از کلاسی که متشکل از هشت تا نره غول بود که سه تا از بی تربیت ترین و چاله میدونی ترین نوجوون هایی که خدا نصیب دشمن آدم نکنه رو در خودش جای داده بود! از دعواها و آمپر چسبوندن های هررر جلسه ای من!! از عزا گرفتن های هررر جلسه ای قبل از رفتن سر کلاس تاااا امروز که فهمیدم همین سه تا بیشعور دیگه ترم بعد ثبت نام نخواهند کرد و یک نفس راحت کشیدم *__* 


+ از کلاسی که ترم پیش که تحویلشون گرفتم کاااامل فارسی بودن, که تا این ترم به سی درصد فارسی رسوندمشون :دی 


+از شاگردهایی خوبی هم که گاهی وقت ها تلاش و پشتکارشون وسط انبوهی از اون بچه های بی انگیزه ی الکی وقت و پول حروم کن , بهت انرژی میداد که ناامید نشی و به خاطر اونا هم که شده ادامه بدی! 

از اون یکیشون که موضوع رایتینگشون انتخاب یه سلبریتی و .... بود ولی یه دانشمند انتخاب کرده بود به جاش ^__^

از اون یکی که بعد از فقط حرف های تو از جلسه بعد دفترچه ی معانی انگلیسی به فارسیش رو انداخت دور و با یه دفترچه ی نو با رویکرد جاست انگلیش تو انگلیش سر کلاس حاضر شد:) 

یا وقتی که از برگه های نامرتب و زشتی که توش بهم رایتینگ تحویل میدادن به تنگ اومدم و گفتم دیگه از جلسه ی بعد محاله رایتینگ کثیف و زشتی رو تحویل بگیرم! که از بعدش فقط برگه های آچار و حاشیه رنگ شده و طراحی شده و کاغذهای رنگی رنگی بود که تحویل گرفتم :دی


+از کلاس های دیسکاشنی که پایه گذاری نمودم و بالاخره از نیمه ی دوم مرداد به بعد هر هفته تشکیل شد و تونستیم 5 هفته فیکس داشته باشیم با همکارها! 


+از لباس فرمی که بالاخره صدامو بردم بالا و گفتم خیلی زشته و من نمی تونم بپوشمش :دی و دیگه هم نپوشیدمش :))


+ از همکارهای جدیدی که اومدن ولی خب دووم نیاوردن و رفتن :دی 

+ از اضافه حقوقی که باهاش موافقت شد :) 


+ و از تمام روزهایی که برق می رفت و ما با کلاس هایی تماما هوشمند و الکتریکی بدون برق یک تخته ی ساده هم نداشتیم :| از روووزهای گرمی که هر روز رفتیم و بدون برق سر کردیم! از سوتی هایی که در لیست کلاسی ام پیدا شد :دی و یک عاااااامه چیزهای دیگه که بماند بعدها اگه عمر و حوصله ای بود به عنوان تورقی بر ترم های تابستان 97 شاید پست شدن :دی




۱۱ نظر ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۶
تو کا