Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder
بایگانی

فروردین 99 دایی رفت.

و من برای بار اول فهمیدم که رفتن بعضی آدم ها اصلا راجع به از دست دادن خود اون آدم نیست، بلکه از دست دادن می تونه زخم هایی رو باز کنه و زخم هایی رو به وجود بیاره که تا مدت ها بعد از رفتن اون شخص طول بکشه تا اون زخم ها خوب بشن. 

من سلیمون رو سال قبلتر و 98 از دست دادم و هنوز گاهی اونقدر دلم براش تنگ میشه که با خودم میگم چرا پس میگفتن خاک سرده و مرده ها فراموش میشن. چرا دروغ می گفتن. چرا هنوز جای خالی سلیمون خیلی درد می کنه، حتی بیشتر از روزهای اول. 

بعد از رفتن دایی، بدجنسیه ولی واقعا خدا رو شکر کردم که رفتن سلیمون شبیه رفتن دایی نبود. خدا رو شکر کردم ما برای رفتن سلیمون و خداحافظی باهاش 8 ماه وقت داشتیم و یاد گرفتیم همو ببخشیم و از هم متنفر نشیم بعد از اینکه سلیمون رفت. اگر رفتن سلیمون مثل رفتن دایی می شد من نمی تونستم هیچ لحظه ایشو دووم بیارم. من دایی رو دوست داشتم ولی نه به اندازه ی سلیمون. من فکر می کنم کلا 4 نفر توی دنیا هستن که من خیلی و دیوونه وار دوسشون دارم که میشن سلیمون و بابا و مامان و رضا. دایی رو دوست داشتم و دارم ولی جزو این 4 نفر نبود. ولی مامان خیلی دلش شکست از رفتن دایی. مامان ولی خیلی تلاش کرد درگیر اون نفرت نشه. 

 

 99 همینکه شروع شد دایی هم رفت، سال 1400 و روز 22 فروردین سالگرد رفتنش هست و امسال آبان 98 سالگرد رفتن سلیمون بود، توی یه روز آفتابی و پاییزی وقتی بهشت زهرا خلوت و خالی بود و خودمون بودیم فقط. به نظر من کرونا و محدودیت هاش خیلی شکل قشنگی به مراسم های ختم داده وقتی دیگه مجبور نیستی مثل قبل با تشریفات برگزارشون کنی و یک عالمه نفر رو دعوت کنی و سرگرم پذیرایی بشی، الان خودتی و نزدیکان درجه یک و راحت می تونی بدون شلوغی و اعصاب خوردی برای دلت و برای عزیز رفته ات عزاداری بکنی. 

 

توی قسمت جمع_بندی_سال_99 می تونید همه ی قسمت ها رو از اول بخونید.

 

پ.ن: دوست عزیزی که راه افتادی داری هی پای پست ها منفی می زنی :دی من برای خودت نگرانم. خب اگر اینقدر چیزهایی که من می نویسم چرت و بیخود هست به نظرت، پس به خودت یه لطفی بکن و نخون. چون من همین هستم، با همین سبک و همین دغدغه ها و برای خودم می نویسم، پس اگر از چیزی خوشت نمیاد و اینقدر هم جرئت و جربزه اش رو نداری بیای انتقادت رو بکنی و شفاف بگی با چی مشکل داری، پس اینقدر خودت رو خسته نکن و هی بیا و پست ها رو خونده و یا نخونده منفی بزن :)

اگر هم همچنان قصد داری اینکار رو ادامه بدی، من مشکلی ندارم، اون قسمت به اصطلاح لایک کردن رو هم برنمی دارم تا ببینم تا کی می خوای به خودآزاری کردنت ادامه بدی و بیای توی وبلاگ من و از من خوشت نیاد و از نوشته هام حرصت بگیره و پای همه ی پست های من منفی بزنی :))

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۱۹
حدیث

من از سال 98 اقدام کردم به گرفتن گواهینامه ولی سال 99 و توی خرداد بالاخره آزمون رو قبول شدم و گواهینامه رو گرفتم. برای من گواهینامه گرفتن خیلی دردناک بود چون با یک سری تجربیات تلخ همراه بود و یا حتی یه سری سرخوردگی های عمیق از گذشته و در طول تمام مدت آموزش و امتحان ها و رد شدن ها و تا قبولی من زیر فشار و استرس زیادی بودم جوریکه فکر می کردم هیچ وقت گواهینامه نمی گیرم. حتی بعد از گرفتن گواهینامه هم باز یه سری تنش ها ادامه داشت تا تونستم با جنگیدن به یه ثبات برسم. و همین شاید بیشتر غمگینم می کرد و یا می کنه که چرا باید براش می جنگیدم و چرا باید برای به دست آووردن یه آرامش توی رانندگی و یه حق رانندگی اونقدر سختی می کشیدم. بیشتر نمی تونم ازش بگم. و می دونم وقتی نمی تونی و آماده نیستی از چیزی راحت حرف بزنی یعنی هنوز برات حل نشده، یعنی هنوز یه زخم عمیق ازش توی وجودت باقی مونده. 

الان که داره تقریبا یکسال می گذره و خود رانندگی به یه امر عادی و بدون استرس و روتین و طبیعی برام تبدیل شده، اذیت کننده است که یک سری خاطره های تلخ همیشه گره خورده بهش باقی می مونن.

 

+روز انتشار پست نوشت: این پست چند روز پیش پیش نویش شده بود و امروز که می خواستم منتشرش کنم بهش حس خوبی نداشتم و احساس می کردم زیادی از جانب یه کودک لوس و آسیب دیده نوشته شده, یعنی زیادی حرف های کودک درونم بودن و من چون دارم تمرین می کنم بذارم این بخش از وجودم خودش رو نشون بده و ابراز احساسات کنه, تصمیم گرفتم پست رو پاک نکنم و یا تغییری توش ایجاد نکنم و اینکه بذارم توی همین حالت ابراز احساسات شکننده طوری باقی بمونه. 

راجع به این بحث تمرین کردن برای بروز احساسات کودک درونم یه پست جداگونه قراره بنویسم, که چرا و به چه دلیل می خوام این تمرین رو انجام بدم 

 

توی قسمت جمع_بندی_سال_99 می تونید همه ی قسمت ها رو از اول بخونید.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۰۶ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۲۴
حدیث

فاز سوم همچنان به مقوله ی کار مربوط میشه ولی اینبار در رابطه با کسایی که با هم شروع به کار کردیم و با هم برای یادگیری قدم برداشتیم و تلاش کردیم.

هیجان انگیزترین قسمت تدریس به صورت آنلاین این بود که تقریبا از هر شهری تونستم شاگرد داشته باشم، از شمال بگیر تا جنوب و شرق و غرب ^_^

شروع به تدریس به کسایی کردم که باعث شدن خودم هم پیشرفت کنم. اونم به این دلیل که بسیار ثابت قدم بودن و برای یادگیری مصمم، پس منم تمام تلاش خودم رو کردم که بتونم اون چیزی رو که لازم دارن بهشون یاد بدم.

برای زبان عمومی و یا همون General English تا به الان 5 کلاس تشکیل دادم. برای بچه هایی که می خواستن مهارت اسپیکینگ رو تقویت کنن با 10 نفر شروع به کار کردم. برای کنکور با 9 تا کنکوری همراه شدم که سال آینده کنکور دارن و امیدوارم بتونن رتبه ی خوبی توی زبان به دست بیارن.

 

خیلی فکر کردم این قسمت بعدی رو بنویسم یا نه، و حس می کنم قطعا باعث ناراحتی بعضی افراد بشه ولی درنهایت می خوام ازش حرف بزنم تا ببینید که وقتی انگیزه ی کافی برای کاری رو ندارید فقط به خودتون ضربه نمی زنید با مدام شروع کردن به کاری و نصفه و نیمه رها کردن اون کار، و می تونید به بقیه هم ضربه بزنید وقتی از یک نفر کمک می خواید تا توی مسیر شما رو همراهی کنه. 

از جنبه های منفی کار همین بود که باعث شد بعضی وقت ها کار فرسایشی بشه. اونم به دلیل رو به رو شدن با کسایی بود که بدقول بودن. با کسایی که ساعت و روز کلاس رو مشخص می کردیم ولی می رفتن و غیب می شدن و خبری ازشون نمی شد. کسایی که اصلا تعهدی به یادگیری نداشتن. کسایی که هنوز هدفشون از یادگیری برای خودشون مشخص نبود ولی با اقدام به کلاس و شروع کار و درست و حسابی دل به کار ندادن و مدام بهونه آووردن انرژی من رو هم می گرفتن. و متاسفانه همکاریمون هم ادامه پیدا نکرد. باید خیلی مواظب باشید که بقیه رو سطل زباله ی کمبود انگیزه اتون نکنید. 

نمی خوام بگم چرا انگیزه ندارید و مگه چقدر سخته و فقط باید بخواید. نه، اصلا. اینکه برای بعضی کارها انگیزه ندارید و نمی تونید مصمم اونا رو پیگیری کنید و به سرانجام برسونید واقعا طبیعیه و کاملا حق دارید. خود من برای ورزش کردن این وضعیت رو دارم. برای هر روز سحرخیز بودن این وضعیت رو دارم. ولی اشکال کار اینجاست که بقیه رو وارد این چرخه و دور باطل می کنید، که یهو پرانرژی میشید و تصمیم می گیرید یه کاری رو بالاخره به سرانجام برسونید و شروع می کنید به بقیه تعهد دادن و بقیه رو همراه کردن و ازشون کمک خواستن ولی یه مدت بعد سطح انگیزه اتون پایین میاد و دیگه مصمم نیستید ولی اینجا تکلیف اون آدمهایی که بهشون تعهد دادید چی میشه؟! پس مراقب باشید که بقیه رو هم درگیر این دور باطل نکنید. چون اونها هم اذیت میشن و ضربه می خورن و ممکنه سطح انگیزه و انرژی شون پایین بیاد و بعد برای برگشتن به سطح قبلیشون باید یه انرژی مضاعف بذارن.

من همیشه به همه میگن یادگیری زبان کار محالی نیست ولی کار آسونی هم نیست. به تلاش و تمرین و ممارست و پشتکار و یه انگیزه ی خوب احتیاج داره و اصلا با تنبلی و بی برنامگی نمیشه زبان یاد گرفت. 

 

توی قسمت جمع_بندی_سال_99 می تونید همه ی قسمت ها رو از اول بخونید

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۱۶:۱۸
حدیث

اولین قدم برای شروع به مستقل تدریس کردن ارایه ی تعیین سطح رایگان بود. تجربه ی یک ساله ی سوپروایزری توی آموزشگاهی که سابقا در اون درس می دادم باعث شده بود با شیوه ی تعیین سطح و قواعد و قانون و رویه اش کامل آشنایی پیدا کنم و خب چی بهتر از این که از بقیه رایگان تعیین سطح بگیرم و اگر راهنمایی لازم داشتند کمکشون کنم و اگر هم قصد داشتن با معلم پیش برن اونوقت با هم برنامه ریزی های کلاس رو انجام بدیم.

در طول این مدت تقریبا یک ساله با 40 نفر مصاحبه داشتم. تجربه ی جالبی بود. اوایل براش استرس داشتم و صدای ضربان قلبم رو می شنیدم قبل از مصاحبه و شروع تماس ولی به مرور برام عادی شد و به امری عادی تبدیل شد.

با آدم های مختلفی برخورد داشتم و مصاحبه کردم، همصحبتی با بعضی ها بسیار شیرین و دلنشین بود و با بعضی ها هم مثل برخورد با کسی بود که با شک و تردید و کلی بدبینی اومدن جلو که یه جنسی رو بخرن و فکر می کنن تو می خوای چیزی رو بهشون قالب کنی :دی اوایل ناراحت می شدم و یا غمگین و یا در اواسط مکالمه متوجه می شدم که دارم تلاش می کنم خودم رو توضیح بدم و از خودم دفاع کنم و خودم رو قابل و توانا نشون بدم ولی کم کم توانایی این رو پیدا کردم که این آدم ها رو سریع شناسایی کنم و خیلی به خودم نگیرم حرف هاشون و تردید هاشون و عدم تواناییشون در اعتماد به من رو که چیزی طبیعی بود، چون من رو نمی شناختن ولی خب اشتباهشون اینجا بود که فکر می کردن من از پشت تلفن می تونم و توانایی این رو دارم خودم و توانایی هام رو بهشون توی یک ربع، بیست دقیقه ثابت کنم :)) پس گذاشتم این آدم ها بیان و برن و از اون خوب های دلنشین انرژی گرفتم.

 

توی قسمت جمع_بندی_سال_99 می تونید همه ی قسمت ها رو از اول بخونید

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۲ اسفند ۹۹ ، ۱۶:۰۸
حدیث

اولین باید مهم ترین دستاورد می بود. باید با گل سرسبد شروع میشد که همون بالاخره مستقل شدن از لحاظ کاری بود. بعد از دو سال و نیم برای بقیه کار کردن و به نقطه ی ناامیدی و بی انگیزگی توی کار رسیدن، کرونا اومد و شد توفیق اجباری تا من بتونم دست از کار بکشم و کمی فکرم رو رها بذارم تا بشینه سبک و سنگین بکنه و برنامه بریزه و دلش رو به دریا بزنه و مستقل بشه. 

یک اصطلاحی هست به اسم "دور انداختن آلباتروس". در رابطه با افرادی هست و خطاب به افرادی هست که معتاد به کار هستن و هیچ وقت کار کردن رو ترک نمی کنن. حالا چرا آلباتروس. چون آلباتروس پرنده ای هست که سال ها می تونه پرواز کنه، بدون اینکه احتیاج داشته باشه تا فرود بیاد و روی درختی، شاخه ای، سیم برقی و یا دیواری و خلاصه یک جایی دمی رو به آساییدن اختصاص بده. همین قدر خفن. همینقدر همیشه در آسمان ها. از اوضاع و احوال روحی آلباتروس مستنداتی در دست نیست که این پرنده چطور و به چه علت هیچ وقت از حرکت متوقف نمیشه و با این مسئله چطور کنار میاد ولی ما آدم ها صد در صد آلباتروس نیستیم و مستندات بسیار زیادی وجود داره که همیشه پرواز کردن و اصرار بر اوج گرفتن یکی بعد از دیگری بدون هیچ استراحت و مرخصی دادنی به خودمون، روزی چنان ما رو از اوج بر زمین می کوبونه که به خودمون میایم و می بینیم ای دل غافل نه تنها هیچ کاری نکردیم بلکه چقدر ضرر و خسران روحی به خودمون وارد کردیم و حالا خر بیار و باقالی بار کن. بله همینقدر تراژدیک.

من یک جایی با شروع سال 99 آلباتروسم رو دور انداختم. یا بهتره بگم رخت آلباتروسی رو از تن درآوردم و پذیرفتم که باید مدتی از پرواز کردن دست بکشم و برگردم به زمین و به همین پایین، و از آسمون و اوج گرفتن دل بکنم. با شروع 99 من پذیرفتم که من فقط گنجشک کوچیکی بودم که تمام مدت به خودش تلقین کرده بوده که آلباتروس هست و نخواسته بودم که بپذیرم برای اوج گرفتن لازم نیست حتما آلباتروس باشی و به کسی چیزی رو ثابت کنی و میشه گنجشک بود و میشه نحیف بود و کوچیک بود و عیبی نداره هر از گاهی، حتی در حد روزی هزار بار، از اوج گرفتن دست بکشی و بایستی و ثانیه ای شده روی شاخه ای بشینی و تجدید قوا کنی. یاد گرفتم من احتیاجی ندارم بین تمام اون گنجشک هایی که هنوز تسلیم نشدن و قیافه الکی و فیک یه آلباتروس رو به خودشون گرفتن و اون بالا دارن با حفظ ظاهر، خودشون رو توی اوج نگه می دارن چیزی رو ثابت کنم. پس به گنجشک بودن برگشتم و به اندازه ی خودم شروع به پریدن کردم.

با شروع سال یک هزار و چهارصد یا به قول اون خبرنگاره که هول شده بود و گفته بود سال یک هزار و سیصد و چهارصد :دی من یک سالگی مستقل بودنم رو جشن می گیرم و هزاره ی چهارصد رو در حالی آغاز می کنم که می تونم بگم من یاد گرفتم کمتر کار کنم، به اندازه کار کنم، یاد گرفتم بعضی وقت ها دست از کار بکشم، یاد گرفتم لازم نیست مثل ربات کار کنم، برای اثبات خودم به کسی احتیاجی به کار کردن تا سر حد مرگ و فراموش کردن خودم ندارم. یاد گرفتم دست از خفه کردن صداهای درونی ام که می گفتند تو می تونی روزی به جایی برسی بردارم و در عوض صداهایی که می گفتند تو هیچ وقت به جایی نمی رسی را خاموش کنم و بی توجه بهشان قدم هایم را بردارم. 

این بود از اولین نقطه ی روشن من در سال 99 ^_^

 

توی قسمت جمع_بندی_سال_99 می تونید همه ی قسمت ها رو از اول بخونید.

 

پیش نویس های پست:

اول برویم سراغ حق کپی رایت در رابطه با عبارت "دور انداختن آلباتروس" که به آرزو بر میگرده. کسی که الان چیز بیشتری ازش نخواهم گفت چرا که خودش یک پست مفصل در آینده سهمش هست. فقط خواستم کردیت را داده باشم اجالتا :)

بعدی: ارچاع به پستی که اون اوایل کناره گیری و از آموزشگاه بیرون اومدن نوشتم : اگر همیشه از من بپرسند خواهم گفت، قرنطینه مرا نجات داد

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۰۳:۰۱
حدیث

من عاشق دسته بندی کردن و مرتب کردن و لیست بندی کردن هستم و این عشق در زمینه ی وبلاگ به این صورت بروز کرده که دوست دارم پست های سریالی بنویسم و مطالب مربوط به موضوعی را در قالب چندین پست جامع و کامل بنویسم و منتشر کنم. مثل پست های مربوط به بولت ژورنال. و حالا هم برای پایان سال 99 فکری به سرم زده در رابطه با نوشتن از دستاوردهای سالی که گذشت. 99 با اینکه سال تاریکی بود و واقعا مجبور بودیم همگی از لحاظ مالی و کاری و ساختن آینده چندین برابر حد معمول تلاش کنیم ولی به اندازه ی موج کوچکی شاید این اقیانوس درندشت زندگی رو هم متلاطم نکردیم و آبی از آبی تکون نخورد برای ما جماعت ایرانی. ولی از لحاظ شخصی و توسعه ی فردی من واقعا زیر و رو شدم. واقعا چندین پله/ مرحله / حوزه _هر چه که بشود اسمش را گذاشت_ جابجایی داشتم و واقعا با حدیثی که پارسال بودم زمین تا آسمون فرق کردم. هم خوشایند هست و هم ترسناک البته این حس. خلاصه که به مناسب همچین تجربه ای و همچین حسی تصمیم گرفتم این سال را با تشریفات و مراسم و مناسک بدرقه کنم. برای همین از این به بعد تا آخر اسفند به فاصله ی یک یا دو روز پست هایی منتشر خواهند شد از اتفاقاتی که در سال 99 افتاد. تا به الان 18 مورد و موضوع تصویب شدند. بریم ببینیم که چه می کنیم :)

 

توی قسمت جمع_بندی_سال_99 می تونید همه ی قسمت ها رو از اول بخونید.

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۰۳:۳۶
حدیث

تقریبا یک هفته گذشته و من نه به وبلاگ های بقیه سر زدم در این یک هفته، نه کامنت های از قبل دریافت شده رو جواب داده بودم و نه حتی اینجا رو رفرش کرده بودم :دی اگر می پرسید چرا؟ باید بگم که سرگرم بودم، با آدم های جدیدی که پیدا کردم، با گروه جدیدی از آدم ها که دغدغه ی مشترک داریم و حرفم را می فهمند :) 

من در این یکسال اخیر اکثر مواقع تلخ و عصبانی بودم، پر از خشم بودم، افسرده بودم، در حال کلنجار رفتن بودم. همین خلق و خو روی روابطم با آدم ها و خواسته هام از روابطم به شدت تاثیر گذاشته بود. به شدت زودرنج و پرخاشگر و طلبکار شده بودم و خیلی صریح و رک. از همه بدتر فکر کنم همین آخری ها بودن! در جامعه ی ایرانی و روابط ایرانی رک بودن خیلی چیز خوبی نیست و البته به نظر من جنبه هم لازم دارد. به نظرم کسی باید این خصیصه را داشته باشه که اگر رک و پوست کنده حرفی به کسی زد، بعدش دچار عذاب وجدان و آی کاش نگفته بودم و آخ الان یعنی راجع بهم چه فکری کرده و اینها نشود. که من می شدم :| یعنی هم جامعه ی ایرانی و هم خودم گنجایشش را نداشتیم :)) پس فاجعه بود، تمام ماه های اخیر روابط من فاجعه بود. خودم را توضیح می دادم. برای دیگران نبودن و برای خودم بودن را مدام توضیح می دادم. مدام مثل شمسی خانوم ابرو نازک کرده و با چشم و ابرو برای بقیه می گفتم نمی فهمم چرا کسی نمی خواهد قبول کند که بعضی ها برای حد و حدود رابطه هایشان مرز می خواهند تعیین کنند. مدام نقل دهنم این گلایه بود که کسی من را تنها نمی گذارد، که کسی به اینکه من می خواهم تنها باشم احترام نمی گذارد، اینجا حتی پست زدم از نگفته هایم در اینستاگرام، بعد زارت فردا رفتم همه ی نگفته هایم را استوری کردم :))

خلاصه که عدم تعادل در من این مدت به وفور به چشم می خورد و همه ی این عدم تعادل ها ناشی از این بود که یک جایی در درون من حالش خوب نبود. که ساز و کارها مختل شده بودند و من کور شده بودم و مدام تقصیر را به گردن بقیه می انداختم و مدام از بقیه ایراد می گرفتم و مدام از بقیه عصبانی بودم.

اینجا یک معجزه رسید. خیلی نمی خوام قضیه رو دراماتیک کنم و شاید درست نباشه از لفظ معجزه استفاده کنم، ولی خب می خوام بگم چیزی رو پیدا کردم مثل یه آیینه، گروهی از آدم ها که هر بار اومدم حرفی بزنم، چیزی گفتند که انگار یک آیینه بود تا درون خودم رو ببینم و ریشه یابی کنم، بهم ابزار دادن تا خودم مستقل بشم و بشینم ریشه یابی های بیشتری داشته باشم و من روزها نوشتم و کند و کاو کردم و در نهایت تسلیم شدم و پرچم سفید را بالا بردم و گفتم بله درست است که من ضربه می خورم و آدم ها ضربه می زنند ولی چون محکم نیستم و مطمئن نسبت به جایی که هستم، ضربه ها شدیدتر می شوند. ضربه ها رو جذب می کنم. به راه حل نرسیدم ولی دلیل ها را نصفه و نیمه پیدا کردم و همین شد مرهم. همین شد که کمی آرامش رو تجربه کردم، که خشمم خالی و خالی تر شد :)

۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۳۰ دی ۹۹ ، ۲۳:۵۸
حدیث

چه تصوری از کودک درون دارید؟ و وقتی از این اصطلاح استفاده میشه به نظرتون به چه چیزی اشاره داره؟

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۳ دی ۹۹ ، ۲۳:۲۶
حدیث

یادتونه یه بار گفتم یکی از تمرین هایی که سعی می کنم انجام بدم اینه که خودم رو کنترل کنم و نرم توی استوری و یا کپشن پست ها حرفی رو غیرمستقیم بگم که مثلا به در گفته باشم تا دیوار بشنوه. چون وقتی نمی تونم برم مستقیم به خود طرف بگم خب چه کاریه غیرمستقیم. و اگر طرف بفهمه و بیاد بگه الان با من بودی، خب اگر نتونم بگم آره و مجبور بشم الکی بگم نه، خب بدتره که. اگر هم بگم آره، و اگه برگرده بگه چرا نیومدی مستقیم به خودم بگی، خب باز چی بگم!! هیچی دیگه. سعی می کنم در برابرش مقاومت کنم. 

الان حکایت این روزها و این مدارس و امتحانات آنلاین شده. بچه هایی از فامیل که خانواده هاشون تا همین چند وقت پیش معتقد بودند که ماهایی که رفتیم اون همه درس خوندیم پس چی شد و به کجا رسیدیم. و هیچ وقت هیچ کدوم سراغی نمی گرفتند و ارتباطی با هم نداشتیم، حالا مدام پیام و درخواست که بیا این سوال ها رو حل کن. بیا به جای من امتحان بده. و من واقعا و عمیقا ناراحت میشم. خیلی ناراحت میشم. از اینکه با کسی هیچ برخورد و دوستی نداشته باشم ولی طرف وقتی بهم نیاز داره سراغم رو بگیره، من واقعا نمی تونم کنار بیام. 

امروز هم هی اومدم برم توی استوری اینا رو بگم، بعد دیدم خب چه فایده. الان کل فامیل پدری معتقده من آدم خودخواهی هستم چون نمی خوام توی درس بچه هاشون بهشون کمک کنم. در صورتیکه من چطوری به عمه ام بگم که اون شبی که پسرش به من پیام داده سوال های فیزیکی رو براش حل کنم که روز قبلش هم سه ساعت براش وقت گذاشته بودم کل فصل رو توضیح دادم. چطوری براش توضیح بدم من اون روز و اون ساعت توی شرایط روحی به سر می بردم که نتونسته بودم بعد از بیست ساعت از تختخوابم بیام بیرون و انگیزه ی هیچ کاری رو نداشتم، حتی یه غذا خوردن. بعد چطوری بتونم بلند بشم و خودم رو از تخت بیرون بکشم تا به جای یه نفر دیگه حاضر و آماده امتحان جواب بدم. خب من اینو اگر بگم که اولین واکنش ها اینه که تو دیگه چرا افسردگی داری و من وقتی خودم هم نمی دونم چرا و به دلیل افسردگی دارم خب چی بگم. 

اومدم بنویسم عمیقا ناراحتم می کنید ازینکه وقتی سراغم رو می گیرید که امتحان دارید، که ترجمه هاتون مونده، که نمی دونید چطوری باید اکانت جیمیل بسازید، و ...... ولی ننوشتم. گفتم چه فایده وقتی همه طلبکارتر و ناراحت تر برخورد خواهند کرد که حالا مگه چی ازت کم میشه این چهارتا سوال هارو برامون حل کنی.

۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۲۱ دی ۹۹ ، ۰۰:۰۰
حدیث

خب نوبتی هم باشه، باز نوبت فراخوان یه دوره ی جدید دیگه از کلاس های زبان هست :)

اول دوره ای که مختص کسانی هست که تابه حال توی هیچ کلاس زبانی شرکت نکردند و می خوان زبان رو از پایه و سطح مقدماتی شروع کننند:

حالا بریم ببینیم قسمت های مختلف دوره شامل چه چیزهایی میشن

قسمت اول دوره ی مقدماتی و بیسیک هست که شامل کار بر روی کتاب TopNotch Fundumental میشه.

قسمت دوم دوره ی متوسطه است که روی کتاب های Top Notch 1 کار میشه.

در این دو قسمت علاوه بر دو کتاب گفته شده کتاب Oxford word skills و فیلم و انیمیشن و کتاب های داستان (Story Book) و پاورپوینت هایی که خود من طراحیشون کردم (مخصوصا در رابطه با مبحث گرامر و موقعیت های مختلف برای تمرین مکالمه که از چندین کتاب گردآوری شدند تا فقط به کتاب تاپ ناچ محدود نباشیم) هم جزو مواردی هستند که در تدریس و یادگیری ازشون استفاده میشه.

دوره ی اول و دوم حدود 7 تا 8 ماه زمان می بره.

متریال های مورد استفاده در دوره ی سوم رو همگی خود من گردآوری کردم و دیگه با کتاب جلو نمی ریم. (وقتی میگم خودم گردآوری کردم به این معنی نیست که از خودم درآوردم، خیر. بلکه به این معنی هست که از چندین کتاب کمک گرفته شده و از تمامی مطالب یک فایل کامل گرداوری شده و در تدریس استفاده میشه) که روند کار تدریس و یادگیری در این دوره ی سوم و آخر که حدود سه تا 4 ماه هست با دوره های قبلی متفاوت هست و کار هم در این مدت فشرده تر خواهد بود و به تلاش و تمرین و زحمت بیشتری هم نیاز هست، یه جورایی غول مرحله ی آخر :دی 

 

کلاس ها سه روز در هفته و روزهای زوج (یا فرد) و در سمت عصر برگزار خواهند شد. 

و اما هزینه ی دوره ها:

دوره ی اول شامل سه ترم 12 جلسه ای هست که هزینه ی هر ترم 160 هزار تومان

دوره ی دوم شامل 6 ترم 12 جلسه ای هست که هزینه ی هر ترم 180 هزار تومان

و محاسبه ی هزینه ی دوره ی سوم هم که در کل 10 تا 12 هفته خواهد بود بعد از پایان دوره ی اول و دوم انجام میشه و وابسته به شرایط مشخصی خواهد بود.

 

و اما اینکه چطور ثبت نام کنید:

برای ثبت نام باید اول یه کامنت خصوصی برای من زیر این پست بذارید همراه با یه شماره تلفن دارای واتساپ

بعد من بهتون پیام میدم و یه وقت تعیین سطح بهتون میدم و بعد از تعیین سطح که کاملا هم رایگان هست شما می تونید اگر سوال بیشتری در رابطه با جزییات دوره دارید از من بپرسید و بعد از اون تصمیم قطعی و نهاییتون رو در رابطه با شرکت در کلاس بگیرید و در کل تعیین سطح به معنی اجباری برای شرکت در کلاس نیست و بعد از اون اگر تمایلی به شرکت در کلاس ها نداشته باشید و یا منصرف بشید هم مشکلی پیش نخواهد اومد :) 

تعیین سطح هم برای این انجام میشه که من خودم شخصا مطمئن بشم که سطح زبانی شما کاملا منطبق و مناسب با دوره هست یا نه. 

 

و اما یکی از کلاس های سطح متوسط و اینترمدییت من (همون دوره دوم) دو نفر ظرفیت خالی داره، اگر قبلا تجربه ی کلاس رفتن داشتید و در همون سطوح اولیه نیمه کاره رها کردید و تمایل دارید دوباره ادامه بدید، باز کافیه یه پیام به من بدید تا من ازتون تعیین سطح بگیرم و مطمئن بشم که برای شرکت در این دوره مناسب هستید و اگر امکانش بود به ما ملحق بشید.

 

اینجا هم یک ویدئو هست که خودم تهیه کردم در رابطه با تعیین سطح و اینکه چی هست و چه کارکردی داره. خیلی محتصر و مفید سعی کردم مواردی که برای آشنایی اولیه لازم هست رو توضیح بدم.

 


دریافت

هر سوال دیگه ای هم داشته باشید توی کامنت ها پاسخگو خواهم بود :)

و اینکه از دوستان عزیز هم خواهش می کنم اگر تمایل داشتید پست رو به دوستاتون معرفی کنید ^__^

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۶ دی ۹۹ ، ۱۲:۳۷
حدیث