Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه
  • ۲۳ اسفند ۹۵ , ۰۲:۴۱
    I Wonder

از غلام میوه فروش تا عباس وووو خانم "ن"

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ب.ظ

امروز عباس رو تو میوه فروشی دیدم، البته آقا عباس! آقا عباسی که نمی‌دونم فامیلش چیه!! :/ آقا عباس شوهر خانم "ن" معلم ادبیات دوره‌ی راهنماییم بود (و هست همچنان، "بود" بیشتر به معلم ادبیات بودن خانم "ن" اشاره داشت) خود جناب عباس هم معلم می‌باشد البته، ولی ازون دسته معلم‌های مردی بود که انگار کلا به تدریس در مدرسه‌ی دخترونه علاقه نداشت، چرا که رنگ و رخسارش رو نه در راهنمایی و نه در دبیرستان، دور و بر مدرسمون مشاهده ننمودم. البته عباس بودنش هم همین امروز فهمیدم، چون همینکه پاشو گذاشت تو میوه فروشی ، غلام میوه فروش با لفظ سلام عباس جون، ورودش رو اعلام کرد و خوشامد گفت:دی

امروز عباس رو دیدم و یاد خانم "ن" افتادم! یاد این افتادم که زنگ‌های خانم "ن" تنها زنگ‌هایی تو سه سال راهنمایی بودن که من تهش بغض نداشتم، خودمو تنها و بی‌ارزش و بی‌خاصیت و هیچ کسی نمی‌دیدم، بلکه فقط توی اون زنگ‌ها بود که حس می‌کردم آدمم و حس می‌کردم ارزش دارم و تنها چیزی که مهم بود درس بود و همه چیز عادی و معمولی می‌گذشت و همه جزیی از هم بودیم و یکجا و یک دست یک کلاس بودیم! چون از معدود معلم‌هایی بود که بین کسی فرق نمی‌گذاشت و همه رو به یک چشم می‌دید، برعکس تعداد بی‌شمار دیگه‌ای از معلم‌هایی که فقط و فقط با دوست داشتن یک تعداد مشخص و یا به عبارت دقیق‌تر فقط سه نفر مشخص رو آدم به حساب آووردن  و کلاس رو حول این سه نفر برگزار کردن، سه سال راهنمایی و هر لحظه و هر روزش رو واسه من به یه کابوس تبدیل کرده بودن و کلا باعث شد کم کم از یه بچه‌ی پر شور و شر به یه بچه‌ی ساکت و خجالتی و بی‌اعتماد به نفس تبدیل بشم که تا سال ‌ها بعدش تمام تلاشم بر این بود و همچنان هست_البته کم‌رنگ‌تر_ که خودمو از شر همچین چیزی بودن خلاص کنم!

امروز عباس رو دیدم و یاد خانم "ن" افتادم و بی اختیار یه لبخند زدم به یاد اون زنگ‌های املا و انشا و ادبیات خانم "ن" ـی که اگه بخوای یه تعبیر براش پیدا کنی دقیقا مثه یه تک نورِ سو سو کننده وسط  ظلمات تنهایی و احساسات مذخرف اون دورانم بود:)

۹۵/۱۱/۱۶
تو کا

نظرات  (۷)

چقدر این معلم ها بدن،،،(-:دوران راهنمایی فان ترین سالای زندگیم بود چه بده که واسه تواینطوری شده که هنوزم با بدی ازش یاد کنی
پاسخ:
قطعا بدترین سال‌های زندگیم بودن و هیچ وقت یادم نمیره :( ولی در عوضش چهار سال دبیرستان بهترین و صفاسیتی ترین دوران زندگیم شد و از تلخی اون سه سال کم کرد :)
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۲۸ نفس نقره ای
عباس جون؟ :))
بعضی معلما رو هیشوخت نمیشه فراموش کرد
پاسخ:
یک مرد موقر و با طمانینه و آرومیه این عباس جون که نگو :))

واقعا بعضی هاشون رو هیییییییییییچ وقت فراموش نمی کنم :)
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۸ بلاگر آرام
هرچقدر بعضیا بدن ولی یه عده هم هستن که اون حجم بدی رو جبران میکنن. منم داشتم از این معلما حتی به حدی که خودمو مدیونش میدونم.
پاسخ:
اوهوم هستن در کنار بدی ها، خوبی ها تا توازن برقرار بشه :)
میدونستی مزخرف با ز درسته؟ :دی
پاسخ:
میدونستی خود تو شاید این بار سومی باشه که از مزخرف نوشتنم به صورت مذخرف ایراد می گیری؟ و می دونستی به جز این سه بار خودت، تقریبا توی یه سری فواصل چندیییین نفر دیگه هم بهم گفتن که بابا مززززززخرف نه مذذذذذخرف ؟ :| 
ولی هر بار فقط تا یه مدت یه هفته ای و کلا یه مدت کوتاهی یادم می مونه که مزخرف و نه مذخرف!! ولی همینکه این مدت می گذره کامل یادم میره و انگار که کلا تو ضمیر ناخودآگاهم باشه به همون مذخرف نویسی می پردازدم باز :/
چقدر دلم واسه زنگ های انشا و اون دوران تنگ شده :)
پاسخ:
من ولی برای املا اصلا دلم تنگ نشده :دی
منم یکی از این خانم ن ها رو داشتم...اتفاقا اونم معلم ادبیات بود :))
البته الان هم یه خانوم ت ای داریم که بسیور خوب است :))

:: توکا...چقد حستو می فهمم...چقد...هه...عده ای از معلمای مزخرف...خیر سرشون معلمن! کوفت هم نیستن چه برسه به معلم...
پاسخ:
لایک برای همه ی معلم های اینچنینی :))

متاسفانه معلم بودن باعث نمیشه یه سری آدم ها مزخرف نباشن ...
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۶ فیلو سوفیا
اومدم درباره ی مذخرف تذکر بدم که به حمد الله قبلا داده شده:)
پاسخ:
کاش تاثیرم داشت این تذکرها حداقل :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی