Femme De Couleur

Woman of colour

Femme De Couleur

Woman of colour

پیام های کوتاه

چگونه سداریس ها را بخوانیم

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ب.ظ

اگر به عقب برمی گشتم _همان روزی که مامان پرسید برای تولدت چه می خواهی و من گفتم سه عدد از دیوید سداریس  لطفا _ حقیقتا آرزوی خریدن هر سه کتاب ترجمه و منتشر شده از دیوید سداریس را با کتاب دو جلدی "مدار صفر درجه" احمد محمود عوض می کردم!

چون انتظاری که از سداریس باید داشته باشید در قالب مجموعه ای از داستان ها ی کوتاه طنز می باشد و خوب نه در حد طاعون ی که به تازگی از آلبرکامو خوانده بودید و امثالهم!!

پس شما مثل من یک جا دیوید سداریس ها را توی حلقومتان نریزید, بلکه ابتدا از "بالاخری یه روزی قشنگ حرف می زنم" استاد شروع کنید که حقیقتا خود من با بعضی از قسمت های پارت دوم کتاب تقریبا هرهر خندیدم :دی

بعد هم بگذارید کمی بگذرد و چند تا کتاب دیگر این بین بفرستید بالا و بعدش بروید سراغ "بیا با جغد ها درباره ی دیابت تحقیق کنیم" که مجموعه ای از داستان های کوتاهی نه به خوبی اولی  ولی خوب به عنوان شبی یا روزی دو سه تا داستان کوتاه خواندن ازش برای عوض کردن روحیه خوب و دوست داشتنی است :)

دوباره مدتی که گذشت و اگر حس کردید باز دلتان برای دیوید سداریس تنگ شده، می ماند آخری که "مادربزرگت را ازینجا ببر" است ! این آخری را خیلی دوست نداشتم :دی کمی روند فرسایشی داشت *_* البته شاید کاملا سلیقه ای باشد و فقط به مذاق من خوش نیامده باشد.


بخش هایی از کتاب "بالاخری یه روزی قشنگ حرف می زنم"


" چه حقه ای سوار کنم که یادم بماند ساندویچ مذکر است؟ چه خصلت مشترکی دارد با موجوداتی که ابزار مردانگی دارند؟ به خودم می گویم ساندویچ مذکر است چون اگر یکی دو هفته به حال خودش بماند ریش درمی آورد. این منطق جواب می دهد تا وقتی که موقع سفارش دادن می رسد و به این نتیجه می رسم که چون بعضی وقت ها آرایشش پاک می شود پس ساندویچ بدون شک مونث است. هر کاری می کردم بالاخره آخرش به سردرگمی ختم می شد. به این امید که با تکرار یاد بگیرم, در مکالمات روزمره ی انگلیسی ام هم جنسیت را وارد کردم. وقتی که یک جعبه کلیپس باز می کردم می گفتم "سلام آقایون" و یا "هی, کمربند من رو ندیدی؟ این سرکار خانم رو پیدا نمی کنم ." برای هر چیزی که در کمد بود یک شخصیت می ساختم و در ذهنم با هم می فرستادمشان سر قرار. وقتی کیف پولم با ساعتم دعوایشان می شد دست به یکی می کردند تا میانه ی شانه و فندکم را به هم بزنند. این سناریوها من را یاد بچگی ام می انداخت که با خواهرهایم با غذاهای مان نمایش نامه های حماسی اجرا می کردیم. سیب زمینی هایی که با سس گوجه فرنگی برایشان کلاه گیس درست کرده بودیم توی بشقاب ها رژه می رفتند و بر سر هویج پخته ها با هم می جنگیدند و ران های عضلانی مرغ ها از دور نظاره گر بودند تا اگر یک وقت کنترل اوضاع از دست خارج شد وارد عمل شوند. جنسیت ها را خودمان انتخاب می کردیم و ممکن بود شب به شب تغییر کنند. بر عکس اینجا که مغز ذرت و لوبیاسبز اسیر نقش سفت و سخت مردانه شان بودند. هرچه دوست دارید راجع به ساختار اجتماعی جنوب بگویید, ولی دست کم در کارولینای شمالی سر و گوش یک هات داگ به هر دو طرف می جنبد."


" آرزویم این بود که زبان را همینطوری غریزی یاد بگیرم, درست مثل بچه ها. ولی مشکل این جاست که مردم با خارجی ها همان طور حرف نمی زنند که با بچه ها. این طور نیست که با یک شی براق هیپنوتیزمت کنند و بعد یک کلمه را اینقدر تکرار کنند تا بالاخره بگویی "جیش" یا "پی پی" و بهت قاقا بدهند. کارم به جایی رسیده بود که وقتی یک بچه را در نانوایی یا بقالی می دیدم ناخودآگاه مشتم از خشم گره می شد, آخر چرا به این راحتی حرف می زند؟ می خواستم توی یک گهواره فرانسوی دراز بکشم و از صفر شروع کنم. دوست داشتم بچه باشم, ولی به جایش آدم بزرگی بودم که مثل بچه ها حرف می زد, یک پسربچه ی ترسناک که بیشتر از کوپنش توجه می خواست."




این قسمت هم نیز (دلم نیومد نذارمش)


"وقتی سوال هیجان انگیزی به ذهن مان می رسید علم همیشه مسخره ترین جواب ممکن را برای مان در چنته داشت. درست است که یون ها هوا را باردار می کنند ولی ازشان برنمی آمد که چنین کاری را با تخیل من هم بکنند, بقیه را نمی دانم, با من که چنین کاری را نمی کردند. تا همین امروز هم دوست دارم فکر کنم که داخل هر تلوزیونی پر است از بازیگرانی کوچولو که بلدند نقش هر موجودی را بازی کنند, از یک گوینده اخبار باسواد تا زن یک میلیونر که در جزیره ای متروک گیر افتاده. کنترل آب و هوا به دست جن های کوتوله دم دمی مزاج است و کولر با یک مشت سنجاب کار می کند که لپ هایشان پر از یخ است."


۹۶/۰۷/۱۳
تو کا

نظرات  (۸)

۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۲۵ اسپریچو ツ
سداریس عااالیههه((((:
پاسخ:
ولی یک جا نه :دی خورد خورد و ریز ریز بلی می تونه عالی باشه :))
۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ .: جیرجیرک :.
به به؛ چه رنگی، چه طرحی... :)
در راستای علامت سوال نهفته در متن، اگه با ذائقه قیاسش کنیم میشه مذاق.
پاسخ:
چشمات قشنگ می بینه ^___^ 
تم پاییزی رو کردیم دیگه :دی 

عاووووره ها!! مخم نمدونم چرا هی ارور می داد موقع نوشتنش :/ مرسی برم درستش کنم :)
چقد قالبت خوشگلـــه :)
پاسخ:
تچکرات ^___^ 
 قابلتو نداره :دی
۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۵ آقای دیوار نویس
قالبتون مبارک باشه :)
من فقط کتاب  «مادر بزرگت را از اینجا ببر»  رو دارم ولی نخوندمش هنوز!
پاسخ:
ممنون :) 
شما با این حساب باید از آخر شروع کنی :دی
قالبتون حسابی پاییزی شده
قشنگه
پاسخ:
ممنون :)
دو تاشو خوندم ولی هنوز بالاخره روزی قشنگ حرف میزنم رو نه. منم خیلی بات موافقم، هر دو جلدی که ازش خوندمو گذاشتم بعد از چند تا کتاب کت و کلفت که یه جوری هم استراحت کنم هم از خوندن یه کتاب جالب لذت ببرم. در کل که قلمش رو خیلی دوست دارم. یه بار داشتم سر کلاس میخوندم اینقدر خندیدم که ابروم رفت اصن:))
پاسخ:
پس این یکی کتابشو که بخونی بیشتر قهقهه می زنی :دی واسه همین اینو دیگه سر کلاس نخون :)) 
تو کار خوبه رو کردی که زنگ تفریحی خوندیشون و لذتتو بردی :) نه من که یک جا دادمشون بالا *__*
من خیلی دوسش دارم. البته اینو هنوز پیدا نکردم نمی دونم چرا هیجا نداره :|
پاسخ:
بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم رو می گی؟ 
من اینو از همشون بیشتر دوست داشتم .
خب انگار من از آخر اشتباهی خوندم :)
همین چندروز پیش مادربزرگت رو... تموم کردم. چقدر تلخ بود. طنزش واقعا برام عذاب آور بود. انگار شکنجه میشدم وقتی میخوندم.
پاسخ:
به طنز مادربزرگت ... میگی تلخ, به طنز اتحادیه ابلهان و جز از کل چه می گویی پس :دی (نمی دونم این دو تا رو خوندی یا نه هنوز؟!) 

البته با یه جوری بودنش موافقم و همونطور که گفتم کمی تا قسمتی به نظر منم فرسایشی بود روندش :/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی